#تیکه_کتاب
#خاطراتامامشهیدسیدعلیخامنهای
۱
زادگاه مادرم نجف است ایشان لهجه عربی داشت. در کودکی با لهجه عربیِ نجفی حرف میزد. با قرآن آشنا بود. قرآن را خوب و با صدایی جالب تلاوت میکرد. در اواخر عمر صدایش گرفته بود و من صدای خوش او را به یادش میآوردم. بر قرائت کلام الله مجید با قرآن اهدایی پدرش مداومت روزانه داشت. شیوه قرائت ایشان ما را در آن کم سن و سالی به خود جذب میکرد. پیرامونش گرد میآمدیم و به تلاوتش گوش میکردیم. ایشان هم از فرصت استفاده میکرد و معانی برخی آیات را برای ما به فارسی ترجمه میکرد. داستانهای پیامبران را برایمان باز میگفت. شیفتگی وافرش به زندگی حضرت موسی(ع) موجب میشد تا داستان زندگی این پیامبر بزرگ را با همه جزئیات برای ما شرح دهد. آنچنان با علاقهمندی درباره حضرت موسی(ع) سخن میگفت که شوق شنیدن ماجراهای او را در ما برمیانگیخت. با دیوان حافظ مأنوس بود و برخی اشعار آن را حفظ داشت. برای ما فال می گرفت. با حدیث نیز آشنا بود. گاهی حدیثی میگفت و پدرم به ایشان اعتراض میکرد که تا الان به این حدیث برنخورده است. اما ایشان منبع حدیث را برای پدرم ذکر میکرد. نکات اولیه قرائت قرآن و قواعد زبان عربی را از مادرم آموختم کما اینکه روح دلیری را نیز او در من دمید. مادر به خاطر بازداشتهای پیاپی من و حملات ساواک به منزلمان رنج بسیار کشید اما در برابر دژخیمان مهاجم با پایداری و صلابت میایستاد. جوابشان را میداد و با آنها مجادله میکرد. او حتی مشوق من در ادامهٔ این راه پر دردسر نیز بود.
📚 فصل اول/آن روزها/ص ۸ و ۹
📚 کتابِ خون دلی که لعل شد
#کتاب_نوشت
@giyume69
اسلامِ عزیز...
اسمش فاطمه بود. حنانه صدایش میکردند.
بیست روزی میشد که خدا پسر دومش را بهش داده بود. اسم اولی را گذاشته بود محمدحسن و دومی را محمدعلی. قبل از شهادت نمیشناختمش. هرچه ازش میدانم برای بعد از شهادتش است. عکسش را که توی کانالهای خبری دیدم چشمهایش برایم آشنا بود. نمیدانم چه سِری است که آدمها وقتی شهید میشوند از ناآشنا بودن در میآیند. انگار سالهاست میشناسیمشان. میگویند توی آخرین پیام به شوهرش گفته بود: «انشاءالله پودر بشم که خرجی برای دین نداشته باشم»
چندجایی زنگ زدم. دلم خواست بیشتر از شهیده بدانم. چیزی دستگیرم نشد جز همینهایی که توی فضای مجازی پخش شده. یکی گفت توی بیوگرافی فضای مجازیش هم عین همین جملات را نوشته بود: «نجات اسلام قربانی میخواهد باشد که ما برای اسلام عزیز قربانی شویم.»
هشت نفر بودن توی خانه که شهید شدند. خودش، محمدحسن و محمد علیاش، برادر و زن برادرش، سه فرزند برادرش. شهیده فاطمه(حنانه) رستمی هیچ خرجی برای دین نداشت. خانهشان را که زدند، جسمی از او نماند.
#شهیده_نوشت
#جنگ_نوشت
#یکفروردین۱۴۰۵
@giyume69
♡
وای از آن لحظه که با یادِ نگاهی ناگاه
وسطِ خنده به چشمانِ کسی نَم برسد...
#دلتنگتمآقایشهیدم
@giyume69
🌿
کانال ریحانه مربوط به بخش زن و خانواده رسانه مقام معظم رهبری است. روایتهایی از زنان سرزمینمان را میتوانید آنجا بخوانید.
لینک نوشتههایم در کانال ریحانه:
https://eitaa.com/khamenei_reyhaneh/11080
https://eitaa.com/khamenei_reyhaneh/10875
https://eitaa.com/khamenei_reyhaneh/9957
هدایت شده از ایران ما
942.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آزادگان جهان خوشحالند...
یک فیلمی از اسرائیلیها همیشه توی ذهنم مانده بود. صحنهای که نفرتم را ازشان چند برابر میکرد و از هرکسی که خودش را به آنها میچسباند.
دیروز یک روزنامهنگار ایتالیایی، با یک عکس از همان فیلم، دوباره آن را یاد مردم جهان آورد که یک وقت دلشان برای این وحشیها نسوزد.
اسرائیلیها زن و مرد نشسته بودند روی صندلی، بالای تپههایی که مشرف به غزه بود. حملاتشان به غزه را نگاه میکردند. کشتن زنان و کودکان بیدفاع را میدیدند. تنقلات میخوردند. نوشیدنی سر میکشیدند و آواز میخواندند.
حالا که دیوار سانسور رسانهای اسرائیل فرو ریخته و اسرائیلِ ویران را دنیا دارد میبیند، دیدن این ویرانی، کمی از درد آن صحنهها را کم میکند. نه فقط برای ما برای همهٔ آزادگان جهان که منتظر چنین روزی بودند.
یک عمر از کشتن کودکان و زنهای غزه لذت بردند و با راه رفتن روی خونهایشان تفریح کردند. هوا برشان داشت که همهجا میتوانند جان بگیرند و خون بخورند ولی روزگار جور دیگری رقم خورد.
آمریکا و اسراییلی که ادعا میکردند با یک موشک و یک بمب میتوانند کره زمین را با خاک یکسان کنند ۲۳ روز است جنگی را شروع کردهاند که مثل خرِ توی گِل، تویش ماندهاند.
جنگ با ایران!!! جنگ با سینهزنهای حسین و شیربچههای خامنهای!!! جنگ با سربازانی که زبان روزه پای لانچر مینشینند!!! جنگ با مایی که عشق به وطن، از بچگی توی داستانهای تاریخیمان شبیه عشق به مادر تعریف شده!!!
حالا هنوز مانده...
✍️آسیه کلایی
┄┅═☫ همیشه با خبر، با ما ☫═┅┄
@iraan_ma
خستهای؟
امروز توی یکی از گروههای دوستانه، آشنایی ازم پرسید: «خسته نشدی بیست شبه داری میری بیرون پرچم میچرخونی؟»
نه، خسته نبودم. اما توی ذهنم آمد شاید بچههایم خسته شده باشند. از سادات پرسیدم: «خستهای؟»
اولش ابروهایش رفت توی هم و با اقتدار گفت: «نه!»
بعد کمی صدایش را لوس کرد: «فقط راستش کم میمونیم، نمیشه شبا بیشتر بمونیم؟»
چشمهایم را برایش گرد کردم: «دو سه ساعت کمه؟»
سیدعلی هم از آن طرف خانه میکروفون به دست روی مبل بالا و پایین میپرید و مثل حسین طاهری شور میخواند: «ابالفضل علمدار، خامنهای نگه دار»
رفتم توی فکر و ذهنم رفت پیش حسین محمدی. جوان جانباز ۲۲ سالهای که پای لانچر، دست و پاهایش را از دست داد. از اینکه به خستگی دست و پاهای بچههایم فکر کردم، خجالت کشیدم.
#دومفروردین۱۴۰۵
#روزبیستوسومجنگ
#جنگ_نوشت
@giyume69
وقتی محلهٔ مامانم اینا توی تهران رو زدن، مامانم و خواهرم رفتن خونهٔ داداشم که یه جای دیگه از تهرانه، اونجا رو هم زدن. بعدش اومدن خونهٔ ما قم، اینجا هم نزدیکِ ما رو زدن. یکی دو روزی میشه که برگشتن تهران، امروز دوباره نزدیکشون رو زدن.
الان به خواهرم پیام دادم که چطوری؟
میگه دیگه مطمئنم که ترامپ دنبالِ منه.
منم دیگه یقین پیدا کردم که دنبالشه، آخه هرجا میره اونجا رو میزنن.😂🤓😎
#اونوقتهنوزمبعضیامیگنمسکونینمیزنه😳
#جنگ_نوشت
#سحرسومفروردین
@giyume69
#تیکه_کتاب
#خاطراتامامشهیدسیدعلیخامنهای
۲
در کودکی وقتی کلاس دوم ابتدایی بودم، عمامه گذاشتم. علت این عمامه گذاری زودهنگام آن بود که در آن دوران مردم عادت به پوشاندن سر داشتند. طبیعتا پدر من حاضر نبود که ما کلاه پهلوی به سر بگذاریم. بنابراین چاره ای جز عمامه نبود. عمامهی ما را مادرمان میبست تحت الحَنَک _دنباله پارچه عمامه_ را هم که معمولا در سمت چپ میگذارند ایشان در سمت راست می گذاشت. ما از زمان کودکی با پدیده مسخره کردن عمامه مواجه بودیم. آنقدر کلمات تمسخرآمیز شنیدیم که این پدیده در نظر ما عادی شده بود و به علتش فکر نمیکردیم.
📚 ص۱۶
ـــــــــــــــــــــــــــ
در سال ۱۳۱۴ فاجعه مسجد گوهرشاد رخ داد. طی آن بسیاری از مردم را کشتند و شماری از علما را نیز دستگیر کردند که افراد زیر از آن جمله بودند: سید هاشم میردامادی پدربزرگ مادری من، سید علی اکبر خویی پدر آقای خویی که تقریبا بیست سالی از پدر من بزرگتر بود و با پدرم دوستی داشت. میرزا حبیبالله ملکی که از دوستان پدرم بود و خطبه عقد پدرم و خود من را نیز ایشان خوانده بود و از شاگردان آخوند بود. سید عبدالله شیرازی شیخ صائبالزمان ارومیهای، حاج محقق پدر دکتر مهدی محقق شیخ اسماعیل طائب صاحب رسائل عرفانیه، حاج آقا حسین قمی هم که برای نصیحت رضاشاه به تهران رفته بود دستگیر شد به خارج ایران تبعید گردید. پدرم هم در حال رفتن به مسجد بود که در راه به یکی از دوستانش برخورد میکند و او با آگاه ساختن ایشان از اتفاقی که در گوهرشاد رخ داده ایشان را از رفتن به مسجد منصرف میکند. بله نزدیک به بیست عالم روحانی را در حادثه گوهرشاد بازداشت کردند من پس از انقلاب گفتم تصاویر پرونده هایشان را بیاورند ببینم. دیدم زیر تصاویر نوشته شده است «جرم سیاسی» یعنی دخالت در سیاست!!!! رژیم پهلوی بر محور جدایی میان دین و جامعه بنا شده بود. یادداشتهای فردوست این مطلب را به خوبی روشن میسازد.
📚 فصل اول/آن روزها/ص ۱۹
📚 کتابِ خون دلی که لعل شد
#کتاب_نوشت
@giyume69
وطن، باران، عشق...
دیشب خیابانهای قم بارانی بود
بیست و چهارمین شبِ جنگ بود
شهر شلوغ بود
پرچمها زیاد بود
باران میبارید روی ماشینها، روی آدمها
باران مینشست روی پرچمها
شبیهِ نوای «ای ایران» که مینشیند روی قلبها
شبیه تابوتِ سه رنگِ شهید که مینشیند روی دستها
شبیه عزتی که نشسته توی چشمهای جوانِ پرچم به دستِ ویلچر سوار
شبیه شرافتِ پیرمردِ پرچم به دستِ عصادار
شبیه نقاشی سه رنگ روی صورتِ کودکِ تازهپا
شبیه نوشتهٔ «رهبر شهید» روی شیشه عقب ماشینها
شبیه پرچمِ توی دستِ چهارمین سرنشینِ یک موتور
شبیه عطرِ چای پیچیده توی موکبهای شهر
همینقدر عزیز...
همینقدر زیبا...
همینقدر شریف...
#جنگ_نوشت
#سومفروردین
#دل_نوشت
@giyume69