eitaa logo
گیومه «....»
997 دنبال‌کننده
281 عکس
103 ویدیو
1 فایل
﷽ آسیه کَلایی هستم. مادر و معلمی که گاهی می‌نویسد. فارغ‌التحصیل مدرسه نویسندگی مبنا. مـن کبـوتـر می‌شـوم یـک روز بامَـش با خـودت... یازهرا🌱 حرفی بود در خدمتم ⬅️ @akalayee
مشاهده در ایتا
دانلود
دوستم پیام داده: چرا از لبنان نوشتی؟ لبنان به ما چه؟ حس من به حزب‌الله مثل حسم به پارهٔ تنمه. اما واقعیت اینه که برای دفاع از لبنان لازم نیست خیلی تیریپ انقلابی و حزب‌اللهی داشته باشید. فقط کافیه عشق به زندگی کردن و تمایل به بقا داشته باشید، فارغ از هر حس مذهبی، انسانی یا وطن‌دوستانه. اسراییل اگر بر حزب‌الله مسلط بشه قطعا پُرروگریش چندبرابر میشه اونوقت باید دوباره توی آسمونای ایران باهاش بجنگیم. همون چیزی که سالها قبل درباره آمریکا و داعش گفته شد و خیلی‌ها زیر بارش نرفتند تا اینکه حاج قاسم دست داعش رو کوتاه کرد و بعد دشمن اعتراف کرد که چه برنامه‌هایی داشته. دشمن جلو میاد اگر جلوشو نگیریم به جلو اومدن ادامه میده. اینکه فکر کنید حالا مثلاً لبنان رو زده ما دخالت نکنیم اونم بعدش دیگه کاری به کار ما نداره، عین سادگیه. الان دیگه مخ‌های ضد انقلاب هم توی تحلیلاشون از شعار نه غزه نه لبنان استفاده نمی‌کنند. ساده نباشیم. @giyume69
27.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🖤💔 بیا دوباره بیا که این روضه هوای تو رو داره بیا دوباره... @giyume69
🖤 دستت اما حكايتی دارد رَحِـمَ اللـهُ عَـمِی العبـاس! @giyume69
🖤 زینب(س) گفت: عجیبْ دلهره دارم خدا فردا غروب را ختم به خیر کند ... @giyume69
گیومه «....»
من اهلِ نشانه‌ام. در و دیوارِ خانه‌ام پر است از نشانه‌های آنچه بهش فکر می‌‌کنم و برایم مهم است. نشا
🌱💔 می‌خواهم برایت شعر بخوانم ... از دیروز این دفعه‌ی هفتم یا هشتم است که انگشت می‌گذارم روی صفحهٔ گوشی و آیکون آبی و سفیدِ باد صبا را باز می‌کنم. تقویم را نگاه می‌کنم. روزها را می‌شمارم. می‌خواهم بدانم چقدر وقت دارم تا خودم را به تهران برسانم. به مصلا. به پیکر شما. روزها یادم نمی‌مانند. به فاصلهٔ یک ساعت دوباره باید چک کنم. راستش را بخواهی نمی‌خواهم که یادم بمانند! می‌ترسم هی ثانیه بشمارم، ساعت بشمارم، روز بشمارم و قبل از رسیدن به شما بمیرم. حالم شبیه همان روز است. نهم اسفند. همان روزی که گفتند دیگر نیستی. زانوهایم را جمع کرده بودم توی بغلم شبیه پسرکم وقتی که دلش می‌گیرد. ساعت‌ها همانطور ماندم. بخار کتری تمام شد. بوی سوختنش افتاد توی خانه که پا شدم. حالا هم دارم جمع می‌کنم. باید از قم بزنم بیرون. باید بیایم طرفِ شما. طرف مصلا. نمی‌خواهم جا بمانم. مثل آن سال که از نماز عید فطر جا ماندم. مدام نگاهم می‌‌چرخد بین عکس‌هایت روی دیوار، دوباره به خودم می‌آیم. باید بیایم پیش شما. من دیگر نمی‌خواهم از شما جا بمانم. می‌خواهم این روزها با شما باشم. تهران، قم، مشهد... واااای. اصلا مگر می‌شود؟ تو کوهی. جمعیت کوه را چطور روی دست‌هایش جابه‌جا کند؟ اصلا مگر می‌شود؟ مگر دنیا بدون تو می‌شود؟ عرق سرد بدنم را گرفته. انگشت‌هایم موقع نوشتن خواب ‌می‌روند. می‌نشینم روبه‌روی قاب بزرگ چوبی‌. نگاهت ‌می‌کنم. زل زده‌ام به آن عینک بزرگ مربعی، به آن لبخند پر ابهت، به آن عمامهٔ خوش چینِ مشکی‌ات. نمی‌خواهم بروی. نمی‌توانم ازت چشم بردارم. آن روز که کاغذ کاهی را پهن کردم جلوی آقای خوشنویس و گفتم بنویس «تقصیر دلم نیست تماشای تو زیباست...» نگاهم کرد و پرسید برای کجاست؟ گفتم برای زیر عکس آقا. چشم‌هایش خیس شد. گفت: آقای شهید... باهاش چشم توی چشم نشدم. ابرو تنگ کردم و به دیوار خیره شدم. خوشم نیامد که گفت دیگر نیستی. می‌دانم می‌خواهی که سر پا باشیم. قول می‌دهم محکم باشم. قول می‌دهم برای آنچه جان دادی از جان و دل مایه بگذارم. ولی این چند روز را باید فقط با تو باشم. می‌خواهم برایت شعر بخوانم. توی سرم بزنم. التماست کنم که نروی‌. یادت هست یک روز یک شعر عاشقانه از اخوان خواندی و گفتی من نمی‌دانم آقای اخوان این شعر را برای چه کسی سروده ولی من خطاب به صحیفه سجادیه می‌خوانمش. حالا شما شده‌ای مخاطب هرچه شعر عاشقانه که بلدم. مخاطب همهٔ روضه‌های وداع. دارم جمع می‌کنم. باید بیایم سمت تهران. سمت شما. می‌خواهم برایت شعر بخوانم. من هم نمی‌دانم کی، کجا و چه کسی این را سروده. ولی از همان روز که راننده اسنپ صدایش را انداخت توی ماشین و با بغض خواندش، برای من مخاطبش شما بودی و هر روز برایت می‌خوانمش: خداحافظ ای تو مثلِ نفس ای نبودِ تو ترس ای مرا همه کس من پس از تو شکستم کجا رفتی؟ خداحافظ... دارم جمع می‌کنم. می‌خواهم بیایم پیش شما. دیگر نمی‌خواهم از شما جا بمانم. هیچ وقت... @giyume69