نمیخواستم اعتراف کنم؛ اما من، بدجوری از زندگی میترسیدم؛ زمان میدوید، و من که رویای پرواز داشتم، هنوز حتی سینهخیز رفتن را هم یاد نگرفته بودم.
أن حضورك یخلق مني شخصاً آخر
شخص لا یتذکر أنه حزین.
بودنت از من آدم دیگهای میسازه،
آدمی که یادش نمیاد غمگینه.
خستهام از حمل کردن بعضی چیزها که نه میتونم به کسی توضیحشون بدم، نه میتونم باهاشون کنار بیام و نه راهی برای خلاص شدن ازشون پیدا میکنم.