هدایت شده از اشعار شادروان شمس قمی
(به مناسبت درگذشت مبهم جهان پهلون غلامرضا تختی)
#فقدان_تختی
اجل بگرفت غافل ، جان تختی
كزين غم شد جهان گريان تختی
دريغا ، آوخا ، دردا ، فغانا...
كه از پيكر جدا شد جان تختی
فسوسا دور گردون دگرگون
گرفت از جور و كين دوران تختی
شگفتا ، دست ِ غدّار ِ زمانه...
فكند از بيخ و بن بنيان تختی
فلک با آن كه باشد فاقد رحم
عزادار است از فقدان تختی
سموم دهر ، آخر كرد مسموم
تنِ پُر تابِ رستم سان تختی
عدوی فتنه انگيز و شررخيز
شرر افكند در شريان تختی
نگون شد يوسف ما در چَه گور
كه ورزشگاه شد كنعان تختی
خوشا تختی كه راحت شد ز دشمن
بدا بر دشمن نادانِ تختی
چه خوش میبود آن خصم بدانديش
که میشد آن زمان قربان تختی
كسی در اين جهان ناورد بر خاک
تن گردافكنِ گردان تختی
برایِ اولين و آخرين بار ...
به خاک آمد تن بیجان تختی
تواضع بين! كه خود بر خاک خواببد
زهی مردی، زهی احسان تختی
وگرنه چرخ نتوانست يكدم
به خاک آرد تنِ پيچان تختی
كسی را زَهرهی كشتی نمیبود
ميان عرصهی ميدان تختی
توانا قهرمانان ممالک...
زبون گشتند در جولان تختی
چنان شد قهرمان، تختی ايران
كه گفتند آن زمان، ايرانِ تختی
دگر شد رستم دستان فراموش
ز وصف رستمی دستان تختی
نياورده كسی در پهلوانی...
به كف، آوازه و عنوان تختی
كُند ايران زمين بر او مباهات
نشايد كس كند كتمان تختی
به فخر كشور خود داشت ايمان
كه محكم بود بس ايمان تختی
صبا بر گو به مِدويد و به آييک
هماوردانِ همپيمانِ تختی
كزين پس تَرک كشتی كردن اولیٰست
حريفی نيست چون بر سان تختی
شؤون وزن هفتم يافت تقليل
كه بود آن عزو شأن از شان تختی
زيارتگاه ورزشكارِ گيتی...
بوَد زين بعد گورستان تختی
بسی دل سوخت از جانسوز مرگش
به دنبالِ دلِ سوزان تختی
سزد رحم آورد گردون ازين پس
به حال كودکِ نالان تختی
كه ديگر ( بابکِ) زيبا نبيند...
رخ باب و لب خندان تختی
فلک زين پس به جای باب بابک
نگهداری كن از جانان تختی
بس اين نشكفته غنچه يادگاریست
كه تنها مانده از بستان تختی
كنون (شمس قم) از جان تسليت گفت
به مام و كودک و ياران تختی
شادروان سید علیرضا شمس قمی
دی ماه 1346
https://eitaa.com/shamseqomi
هدایت شده از آموزش عروض و قافیه و...
(پرکاربرد ترین اوزان شعر فارسی)
✅ این 31 وزن شامل حدود 80% کل اشعار ادبیات فارسی است؛ در این قسمت برای هر وزن یک نمونه شعر همراه با نام شاعر آورده شده است.
1ـ اهلی شیرازی
الا ای ساقی گلرخ که گشتی شمع محفلها
ز غیرت عاشقان کشتی ز حسرت سوختی دلها
مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن
هزج مثمن سالم
2 ـ وحشی بافقی
الهی سینهای ده ، آتش افروز
درآن سینه دلی وآن دل همه سوز
مفاعیلن مفاعیلن فعولن
هزج مسدس محذوف یا وزن ترانه
3 ـ مولوی
زهی عشق زهی عشق که ماراست خدایا
چه نغزست و چه خوبست و چه زیباست خدایا
مفاعیل مفاعیل مفاعیل فعولن
هزج مثمن مکفوف محذوف
4 ـ عطار
دوش از سر بیهوشی و ز غایت خودرایی
رفتم گذری کردم بر یار ، ز شیدایی
مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن
هزج مثمن اخرب
5 ـ شیخ بهایی
تا کی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن
هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف
6 ـ رودکی
تقدیر که بر کشتنت آزرم نداشت
بر حسن و جوانیات دل نرم نداشت
مفعول مفاعیل مفاعیل فَعَل
هزج مثمن اخرب مکفوف مجبوب
7 ـ مسعود سعد
از کردهی خویشتن پشیمانم
جز توبه ، ره دگر نمیدانم
مفعول مفاعلن مفاعیلن
هزج مسدس اخرب مقبوض
8 ـ نظامی
غافل منشین نه وقت بازی ست
وقت هنر است و سرفرازی ست
مفعول مفاعلن فعولن
هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف
9 ـ حافظ
دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن
مضارع مثمن اخرب
10 ـ مولوی
امروز روز شادی و امسال سال گل
نیکوست حال ما که نکو باد حال گل
مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن
مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف
11 ـ قائم مقام فراهانی
روزگار است اینکه گه عزت دهد گه خوار دارد
چرخ بازیگر ازین بازیچه ها بسیار دارد
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن
رمل مثمن سالم
12 ـ خواجو
خرقه رهن خانهی خمّار دارد پیر ما
ای همه رندان مرید پیر ساغرگیر ما
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن
رمل مثمن محذوف
13 ـ مولوی
هر کسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
فاعلاتن فاعلاتن فاعلن
رمل مسدس محذوف
14 ـ خواجو
برو ای باد بهاری! به دیاری که تو دانی
خبری بر ز من خسته به یاری که تو دانی
فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن
رمل مثمن مخبون
15 ـ حافظ
دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس
که چنان زو شدهام بیسر و سامان که مپرس
فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن
رمل مثمن مخبون محذوف
16 ـ جامی
بت خود را بشکن خوار و ذلیل
نامور شو به فتوت چو خلیل
فعلاتن فعلاتن فعلن
رمل مسدس مخبون محذوف
17 ـ سعدی
بسَم از هوا گرفتن که پری نماند و بالی
به کجا روم ز دستت که نمیدهد مجالی
فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن
رمل مثمن مشکول
18 ـ مولوی
به قرار تو او رسد که بوَد بیقرار تو
که به گلزار تو رسد دل خسته به خار تو
فعلاتن مفاعلن فعلاتن مفاعلن
خفیف مثمن مخبون
19 ـ سنایی
همه را در محلّ خویش بدار
هیچکس را ز خوی بد مازار
فعلاتن مفاعلن فعلن
خفیف مسدس مخبون محذوف
20 ـ مولانا
فصل بهاران شد ببین بستان پر از حور و پری
گویی سلیمان بر سپه عرضه نمود انگشتری
مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن
رجز مثمن سالم
21 ـ سعدی
دانی چه گفت مرا ، آن بلبل سحری
تو خود چه آدمِیی کز عشق بیخبری
مستفعلن فعلن مستفعلن فعلن
بسیط مخبون
22 ـ جامی
ای که به شیرین سخنی نرخ شکر میشکنی
حبک اضنی بدنی شوقک افنی وسنی
مفتعلن مفتعلن مفتعلن مفتعلن
رجز مثمن مطویّ
23 ـ سعدی
ای نفس خرم باد صبا
از بر یار آمدهای مرحبا
مفتعلن مفتعلن فاعلن
سریع مطوی مکشوف
24 ـ سعدی
از نظرت کجا رود ور برود تو همرهی
رفت و رها نمیکنی آمد و ره نمیدهی
مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن
رجز مثمن مطویّ مخبون
25 ـ منوچهری
کرده گلو پر ز باد قمری سنجاب پوش
کبک فرو ریخته مشک به سوراخ گوش
مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن
منسرح مثمن مطویّ مکشوف
26 ـ سعدی
ماه فروماند از جمال محمد
سرو نروید به اعتدال محمد
مفتعلن فاعلات مفتعلن فع
منسرح مثمن مطویّ منحور
27 ـ حافظ
سلامی چو بوی خوش آشنایی
بدان مردم دیدهی روشنایی
فعولن فعولن فعولن فعولن
متقارب مثمن سالم
28 ـ فردوسی
ز مادر همه مرگ را زادهایم
به ناچار گردن بدو دادهایم
فعولن فعولن فعولن فَعَل
متقارب مثمن محذوف
29 ـ بیدل دهلوی
بر شعله تا چند نازیدن کاه
در دولت تیز مرگیست ناگاه
فع لن فعولن فع لن فعولن
متقارب مثمن اثلم
30 ـ سعدی
تو هیچ عهد نبستی که عاقبت نشکستی
مرا بر آتش سوزان نشاندی و ننشستی
مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن
مجتثّ مثمن مخبون
31 ـ حافظ
صبا تو نکهت آن زلف مشکبو داری
به یادگار بمانی که بوی او داری
مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن
مجتثّ مثمن مخبون محذوف
آموزش عروض و قافیه و...
سید محمدرضا شمس (ساقی)
https://eitaa.com/arozghafie
روابط عمومی کانال آموزش عروض
ابوالفضل عامری
نادر از عالم توحید کسی برخیزد
کز سر هر دو جهان در نفسی برخیزد
آستین کشتهٔ غیرت شود اندر ره عشق
کز پی هر شکری چون مگسی برخیزد
به حوادث متفرق نشوند اهل بهشت
طفل باشد که به بانگ جرسی برخیزد
سنگوش در ره سیلاب کجا دارد پای
هر که زین راه به بادی چو خسی برخیزد
گرچه دوری به روش کوش که در راه خدای
سابقی گردد اگر بازپسی برخیزد
سعدیا دامن اقبال گرفتن کاریست
که نه از پنجهٔ هر بوالهوسی برخیزد
«سعدی» شیرین سخن
http://eitaa.com/gom121
┄┅═══••↭••═══┅┄
کانال اشعار ۱۴ معصوم (ع) واحادیث
شرف نفس به جودست و کرامت به سجود
هر که این هر دو ندارد عدمش به که وجود
ای که در نعمت و نازی به جهان غره مباش
که محالست در این مرحله امکان خلود
وی که در شدت فقری و پریشانی حال
صبر کن کاین دو سه روزی به سرآید معدود
خاک راهی که برو میگذری ساکن باش
که عیونست و جفونست و خدودست و قدود
این همان چشمهٔ خورشید جهان افروزست
که همی تافت بر آرامگه عاد و ثمود
خاک مصر طرب انگیز نبینی که همان
خاک مصرست ولی بر سر فرعون و جنود
دنیی آن قدر ندارد که بدو رشک برند
ای برادر که نه محسود بماند نه حسود
قیمت خود به مناهی و ملاهی مشکن
گرت ایمان درستست به روز موعود
دست حاجت که بری پیش خداوندی بر
که کریمست و رحیمست و غفورست و ودود
از ثری تا به ثریا به عبودیت او
همه در ذکر و مناجات و قیامند و قعود
کرمش نامتناهی، نعمش بیپایان
هیچ خواهنده ازین در نرود بیمقصود
پند سعدی که کلید در گنج سعد است
نتواند که به جای آورد الا مسعود
«سعدی» شیرین سخن
http://eitaa.com/gom121
┄┅═══••↭••═══┅┄
کانال اشعار ۱۴ معصوم (ع) واحادیث
گناه کردن پنهان به از عبادت فاش
اگر خدای پرستی هواپرست مباش
به عین عجب و تکبر نگه به خلق مکن
که دوستان خدا ممکناند در او باش
بر این زمین که تو بینی ملوک طبعانند
که ملک روی زمین پیششان نیرزد لاش
به چشم کوته اغیار درنمیآیند
مثال چشمهٔ خورشید و دیدهٔ خفاش
کرم کنند و نبینند بر کسی منت
قفا خورند و نجویند با کسی پر خاشه
ز دیگدان لئیمان چو دود بگریزند
نه دست کفچه کنند از برای کاسهٔ آش
دل از محبت دنیا و آخرت خالی
که ذکر دوست توان کرد یا حساب قماش
به نیکمردی در حضرت خدای، قبول
میان خلق به رندی و لاابالی فاش
قدم زنند بزرگان دین و دم نزنند
که از میان تهی بانگ میکند خشخاش
کمال نفس خردمند نیکبخت آن است
که سر گران نکند بر قلندر قلاش
مقام صالح و فاجر هنوز پیدا نیست
نظر به حسن معادست نه به حسن معاش
اگر ز مغز حقیقت به پوست خرسندی
تو نیز جامهٔ ازرق بپوش و سر بتراش
مراد اهل طریقت لباس ظاهر نیست
کمر به خدمت سلطان ببند و صوفی باش
وز آنچه فیض خداوند بر تو میپاشد
تو نیز در قدم بندگان او میپاش
چو دور دور تو باشد مراد خلق بده
چو دست دست تو باشد درون کس مخراش
نه صورتیست مزخرف عبادت سعدی
چنانکه بر در گرمابه میکند نقاش
که برقعیست مرصع به لعل و مروارید
فرو گذاشته بر روی شاهد جماش
«سعدی» شیرین سخن
http://eitaa.com/gom121
┄┅═══••↭••═══┅┄
کانال اشعار ۱۴ معصوم (ع) واحادیث
(یکی است)
روی کار دیگران و پشت کار من یکی است
روز و شب در دیدهی شبزندهدار من یکی است
سنگ راه من نگردد سختی راهِ طلب
کوه و صحرا پیش سیل بیقرار من یکی است
نیست چون گل جوش من موقوف جوش نوبهار
خون منصورم ، خزان و نوبهار من یکی است
گر چه در ظاهر ، عنان اختیارم دادهاند
حیرتی دارم که جبر و اختیار من یکی است
سادهلوحی فارغ از رد و قبولم کرده است
زشت و زیبا در دل آیینهوار من یکی است
میبرم چون چشم خوبان دل به هر حالت که هست
خواب و بیداری و مستی و خمار من یکی است
بیتامل (صائب)! از جا ، بر نمیدارم قدم
خار و گل ز آهستگی در رهگذار من یکی است.
"صائب تبریزی"
http://eitaa.com/gom121
┄┅═══••↭••═══┅┄
کانال اشعار ۱۴ معصوم (ع) واحادیث