eitaa logo
رمان‌یـــوسُ‌‌ـف‌گُــم‌ـگَشتِـ‌ـــہ)؛
33 دنبال‌کننده
2 عکس
0 ویدیو
0 فایل
به نام رَبَّم🫀 <ما هیچ تَر اَز هیچ پِی هیچ دَویدیم جُز هیچ دَر این هیچ دِگَر هیچ نَدیدیم> اینجا؟! دنیای ذهن به هم ریخته ی هَیام...🥲
مشاهده در ایتا
دانلود
دعاگوی شما، حرم حضرت معصومه (س) هستم🤌
میخوام پارت بعد رو بزارم...
دارم به این پی میبرم که رمان نمیخواید😀
با این که ناشناس خالی بود(به‌شرط‌پربودن‌ناشناس)پارت رو بهتون میدم🙂
به‌نام‌خدا° آهوی پیشونی سفید٤ پارت‌سوم: سرپایین انداخت. طلا که حالت دخترش را دیددست دور گردن او انداخت:(( خب حالا؛ انگار چی شده. پیر استاد از پدرت خواست که بیان برای پنجه طلا خواستگاری. پدرت توی رودربایستی افتاد و قبول کرد. حالا هم که چیزی نشده؛اگه پسره رو نخواستی ردش می کنیم.)) سپس بوسه ای کوتاه روی پیشانیِ سفیدِ آهو کاشت و از آشپزخانه بیرون رفت. واضح بود که پدر و مادرش او را در عمل انجام شده قرار داده بودند. احساساتش درهم آمیخته و اضطراب عجیبی داشت. به سمت در آشپزخانه رفت و گوشش را به آن چسباند. صدای پیراستاد بود که پا در میانی کرده و مجلس را به دست گرفته بود:(( همونطور که می دونید از وقتی که پدر و مادر پنجه طلا به رحمت خدا رفتن، من اونو بزرگ کردم. پنجه‌طلا هم مثل پسر خودمه و خیرشو می خوام. الان هم عاشق شده. ماشالله دختر شما هم از خانمی چیزی کم ندارن. پیشونی سفید دختر شجاعیه. این از زمانی به من ثابت شد که وقتی دید آهوهای مظلوم رو به ناحق می‌کشن، یه جا ننشست؛ از هیچی هم نترسید و به دل دشمن زد. من مطمئنم که این دو تا بچه‌ کنار هم می‌تونن زندگی خوبی رو داشته باشن. البته اگر شما اجازه بدید.)) ناخودآگاه آهو لبخندی زد. این بار صدای شاخ‌کوتاه بلند شد:((البته که شما لطف دارید؛ ولی خب تصمیم آخر رو خود دخترم باید بگیره نه ما.)) چند لحظه‌ای همه جا سکوت بود. ناگهان صدای طلا بلند شد:((دخترم؟ چایی بیار!)) پیشونی سفید به خود آمد. هول شد. دستانش آشکار می‌لرزید. به سمت قوری رفت. هر طور بود آن را بلند کرد؛ اما یک لرزش ساده باعث شد که قوری از دست او به زمین بیافتد و هزارتکه شود. تک‌جیغی کافی بود که پدر و مادرش هراسان به سمت آشپزخانه هجوم ببرند. آهو شکه شده بود. طلا صدایش زد:(( آهو... آهو؟ منو نگاه کن.)) این بار نوبت شاخ‌کوتاه بود:((دخترم هیچی نشده.اصلا نترس؛ فقط بگو خوبی؟)) سرش را بالا آورد تا به چهره پدر و مادرش بنگرد.انگار که تازه فهمیده باشد چه اتفاقی افتاده، مجوز بارش اشک را صادر کرد. بدون اینکه جواب پدر و مادرش بدهد از آشپزخانه خارج شد. پیراستاد و پنجه‌طلا با دیدن پیشونی سفید در آن وضعیت برخاستند.گریه آهو شدت یافت و بدون اینکه سخنی بگوید از کلبه خارج شد.شاخ‌کوتاه خواست به‌دنبالش برود که پیراستاد مانع شد:(( بذار تنها باشه.)) تنها جایی که به ذهنش رسید خانه سالار بود. فاصله‌ی زیادی نداشت. رسید. در زد. سالار در را باز کرد؛ بلافاصله آهو در آغوش او جاگرفت. صدای هق‌هقش کل خانه را فرا گرفته بود] پایان فلش بک *** ادامه دارد...