او یک پرنده بود، من یک تیر
هر دوی ما مطمئن بودیم که شمشیر و گنجشکیم
با این حال، وقتی پرواز کردیم، هرگز نفهمیدیم
آنجا، در هوا، پرهایش را حس کردم
اول یکباره، بعد کاملاً
وقتی از میانش گذشتم، همانجا فهمیدم
من یک قاتلم، و قاتل بودن چیز خیلی خیلی بدی است...
او یک بخشنده است، و یک بخشنده برای آدمهایی مثل من بدتر هم هست
چون من واقعاً نمیخواهم
به کسی آسیب بزنم...
اما این اتفاق هی میشه
آره، هی تکرار میشه
من یک پرنده بودم، او یک تیر
مجذوبِ مسیر صاف و مستقیمش شدم
چه کاری از دستم برمیآمد؟ نشانهگیریاش دقیق بود
مستقیم به قلبم، گذاشتم اتفاق بیفتد
بهسختی میتوانستم تصور کنم
که وقتی از من میگذرد، از کاری که میکند متنفر باشد
و کاری کند که هم از خودش بدم بیاید
هم من از اینکه او را انتخاب کردم
چون من بخشندهام، و بخشنده بودن چیز خیلی بدی است
او قاتل است، و قاتل بودن برای آدمهایی مثل من بدتر است
چون من واقعاً نمیخواهم
از کسی درد بکشم
اما هی تکرار میشود
آره، هی تکرار میشود
آره، هی تکرار میشود
سقوط
بیآنکه دوباره پرواز کنم
عزیزم، کنار هم
وقتی همهچیز دارد محو میشود
سایهی درختها در تاریکی
من عاشقِ ایدهی مردن با تو
در آغوشم هستم
اما نه اینطوری
ما واقعاً نمیتوانیم جلویِ آنچه هستیم را بگیریم
ما واقعاً نمیتوانیم جلویِ آنچه هستیم را بگیریم
ما واقعاً نمیتوانیم جلویِ آنچه هستیم را بگیریم
از اول تا آخر محکومیم
ما واقعاً نمیتوانیم جلویِ آنچه هستیم را بگیریم
ما واقعاً نمیتوانیم جلویِ آنچه هستیم را بگیریم
ما واقعاً نمیتوانیم جلویِ آنچه هستیم را بگیریم
از اول تا آخر محکومیم
ما واقعاً نمیتوانیم جلویِ آنچه هستیم را بگیریم
ما واقعاً نمیتوانیم جلویِ آنچه هستیم را بگیریم
(او یک پرنده بود)
(من یک تیر بودم)
(هر دوی ما مطمئن بودیم)
(که شمشیر و گنجشکیم)
از اول تا آخر محکومیم
(من یک پرنده بودم)
ما واقعاً نمیتوانیم جلویِ آنچه هستیم را بگیریم
(او یک تیر بود)
ما واقعاً نمیتوانیم جلویِ آنچه هستیم را بگیریم
....
مدیونید فکر کنید دادم چت ترجمه کنه