اشتباهِ خوب"
[ غریب گیر آوردنت.. ]
«به آن لحظهٔ سخت که فکر میکنم قلبم میگیرد، به آن زحمتی که با تن غرقِ در خون و استخوانهای شکسته و زخمهای نیزه و شمشیر کشید تا خودش را بالا بکشد، به شمشیر تکیه کند، بایستد، و بگوید تا من هستم، تا زندهام سمت خانوادهام نروید. که اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید. ولی دشمن بیحیا تر از این حرفها بود. مقابل چشمهای حسین سمت خیمهها تاختند. چادر از سر خواهر حسین کشیدند و موی دخترک را به آتش کشیدند و گوشِ جگرگوشههای حسین را با کشیدن گوشوارههایشان پاره کردند. آنروز خون بود که از آسمان میبارید و حسین لبتشنه، نظارهگر بود. حتی نظارهگرِ اسارت اهلش، و کتک خوردن ناموسش، از سری که بالای نیزه بود و با چوبی که سر بالای آن بود.»