اشتباهِ خوب"
«بدبختی ازونجایی شروع شد که هرکس تصمیم گرفت بیخیال شه و بشینه تماشا. تصمیم گرفت هرکس رو عقیدش بمونه
« اونجایی که فکر کردی دیگه تهشه و همینه که هست. اونجایی که نفهمیدی ارزشمند ترین چیزی که در آخرش داری خودتی که با ساختن خودت، میتونی کمترین کمکو به بغل دستیت بکنی.»
اشتباهِ خوب"
« اونجایی که فکر کردی دیگه تهشه و همینه که هست. اونجایی که نفهمیدی ارزشمند ترین چیزی که در آخرش داری
« یکی امروز بهم گفت جامعه به لجن کشیده شده دیگه این گل و بلبل بازیای بچگونه چیه.
ازش پرسیدم تو چی؟ توام به لجن کشیده شدی؟
بهم جوابی نداد، چون جوابش میشد دلیلی برای اینکه پس هنوز جامعه کاملاً به لجن کشیده نشده.
خب.. قطعاً وقتی اینطوری نگاش کنی باید زیادی حوصله داشته باشی. »
اشتباهِ خوب"
« یکی امروز بهم گفت جامعه به لجن کشیده شده دیگه این گل و بلبل بازیای بچگونه چیه. ازش پرسیدم تو چی؟
«و بیشتر از قبل میفهمم که خدایا شکرت.»
اشتباهِ خوب"
«بدبختی ازونجایی شروع شد که هرکس تصمیم گرفت بیخیال شه و بشینه تماشا. تصمیم گرفت هرکس رو عقیدش بمونه
« البته بدبختی یجای دیگم شروع شد.
اونجایی که دیگه نشد حرف بزنیم.
فقط شد پیچوندن و دعوا و واویلا بازی. »
«دیدم انگار ما انسانها عادت کردهایم، به قدرنشناسی، به نفهمیدنِ قدر لحظات، به ندیدن تمام چیزهای خوبی که هنوز برایمان باقیست.
دیدم انگار وظیفهانگاری نگاهمان شده.
مهربانی وظیفه ی دیگران شده.
توجه، سپاسگزاری، مسئولیتپذیری، همگی انگار چیزهایی باشند که دیگران وظیفه دارند برایمان انجام دهند.
و ناگهان دیدم چقدر اوضاع وخیمتر است !
وقتی که فهمیدم، هرگاه اوقاتم به خوشی گذراست، فکرم آسوده از دغدغههاست، میخندم؛ و هرگاه شرایطم مدام به «نشد» میخورد، نگاهم را به بالا میگیرم
اما نه برای شکر اوقات خوبی که داشتم، برای فریاد سر خالقی که تنها اورا برای سرزنش صدا میکنم، نه شکر اینکه میشد بدتر از اینها هم باشد.
به این که انگار وظیفهٔ او باشد همهچیز را برایم فراهم کند، من را در دل شادی ها غرق کند، و آنوقت اورا نشناسم و به حال خودم مشغول باشم.
اما همانقدر که من دلی از سنگ دارم، او اما عاشقی وفادار است که دلتنگ نگاهم میشود حتی اگر صدایم به سرزنش باشد..
پس، هرچه هست از لطف اوست
و هرچه نیست، از عشق اوست..
و من کوچکِ چشم و دل سیری از او، و تماما تشنه از دنیایم هستم، که لطف و عشق اورا مداوم نمیبینم..»
« چه بلایی سرمان آمده؟
چرا پشت نگاهمان جای قلب، نگهبانی نشسته است تا کینه بگیرد؟ تا مویی را از میان ماست بیرون بکشد و بهانهای شود برای کدورت؟ برای دیوارکشی و فاصلهای که انگار در دنیای امروزیها چیز خوبیست؛ اما خوشبینی را میکشد، مهربانی را تلف میکند، و به آرامی تورا به انزوا میکشاند و در سوءتفاهمات رها میکند.
میدانم جامعه را تباهی گرفته است و میشهای زیادی هستند که تنها جامهای از خوبی را دارند و صفتشان گرگ است و طعنه اما، چرا ما از خودمان شروع نکنیم ؟
چرا خودمان، آن بازماندههای صاف و سادهٔ شهر نباشیم ؟.. »