«دیدم انگار ما انسانها عادت کردهایم، به قدرنشناسی، به نفهمیدنِ قدر لحظات، به ندیدن تمام چیزهای خوبی که هنوز برایمان باقیست.
دیدم انگار وظیفهانگاری نگاهمان شده.
مهربانی وظیفه ی دیگران شده.
توجه، سپاسگزاری، مسئولیتپذیری، همگی انگار چیزهایی باشند که دیگران وظیفه دارند برایمان انجام دهند.
و ناگهان دیدم چقدر اوضاع وخیمتر است !
وقتی که فهمیدم، هرگاه اوقاتم به خوشی گذراست، فکرم آسوده از دغدغههاست، میخندم؛ و هرگاه شرایطم مدام به «نشد» میخورد، نگاهم را به بالا میگیرم
اما نه برای شکر اوقات خوبی که داشتم، برای فریاد سر خالقی که تنها اورا برای سرزنش صدا میکنم، نه شکر اینکه میشد بدتر از اینها هم باشد.
به این که انگار وظیفهٔ او باشد همهچیز را برایم فراهم کند، من را در دل شادی ها غرق کند، و آنوقت اورا نشناسم و به حال خودم مشغول باشم.
اما همانقدر که من دلی از سنگ دارم، او اما عاشقی وفادار است که دلتنگ نگاهم میشود حتی اگر صدایم به سرزنش باشد..
پس، هرچه هست از لطف اوست
و هرچه نیست، از عشق اوست..
و من کوچکِ چشم و دل سیری از او، و تماما تشنه از دنیایم هستم، که لطف و عشق اورا مداوم نمیبینم..»
« چه بلایی سرمان آمده؟
چرا پشت نگاهمان جای قلب، نگهبانی نشسته است تا کینه بگیرد؟ تا مویی را از میان ماست بیرون بکشد و بهانهای شود برای کدورت؟ برای دیوارکشی و فاصلهای که انگار در دنیای امروزیها چیز خوبیست؛ اما خوشبینی را میکشد، مهربانی را تلف میکند، و به آرامی تورا به انزوا میکشاند و در سوءتفاهمات رها میکند.
میدانم جامعه را تباهی گرفته است و میشهای زیادی هستند که تنها جامهای از خوبی را دارند و صفتشان گرگ است و طعنه اما، چرا ما از خودمان شروع نکنیم ؟
چرا خودمان، آن بازماندههای صاف و سادهٔ شهر نباشیم ؟.. »
📮 ینی چی خب وقتی که باعث بحث و دعوا بشه چه فایده داره
—
سلام ممبر، چی باعث بحث و دعوا بشه ؟