چه کسی در کودکی فکرش را میکرد که روزی..
مداد سیاه
بشود تنها مدادی که از لای مدادرنگی هایش انتخاب میکند؟
کدام کرم ابریشم فکر میکرد که تنهایی اش..
پروانگی دارد؟
کی میدانست که روزی لبخندِ نقاشیِ دلقک، استدلال دردهایش بشود؟
هیچ چیز معقول نیست در حال،
و منطقیست
در آینده..!
هیچکس
از هیچ چیز خبر ندارد..
حتی من و تو!:)
هیس..
به دست های دور از هممان نگاه نکن..
- Abr .
"𝒖 𝒌𝒏𝒐𝒘 𝒎𝒆"
"𝑮𝒐𝒐𝒅 𝒎𝒊𝒔𝒕𝒂𝒌𝒆"
اشتباهِ خوب"
_
زمانی بود که تنها صدای ساعت را میشِنیدم.
دست هایم را در همدیگر قفل کرده بودم و پایم را بی توجه به زمین میکوبیدم.. .
برایم مهم نبود اینکه سر و وضعم چطور است
اینکه کجا هستم
و چطور رفتار میکنم.
شاید به تنها چیزی که در آن ایستادنِ زمان و متوقف شدن زندگی ام فکر میکردم ، تو بودی.. !
تویی که گم شده بودی..
و من تمامِ این شهر را دویده بودم تا پیدایَت کنم.
تمام مغازه های پیادهرو ی موردعلاقه ات
کافه ای که گلدان هاییشان را دوست داشتی..
و کتاب فروشی که میان کتاب هایَش نفس میکشیدی و زندگی میکردی.. .
همه را گشتم به دنبالَت.
شاید هنوز برایم سخت بود باور کنم
که رفته ای
و کسی که گم شده منم..
- Abr .
"𝒖 𝒌𝒏𝒐𝒘 𝒎𝒆"
"𝑮𝒐𝒐𝒅 𝒎𝒊𝒔𝒕𝒂𝒌𝒆"