اشتباهِ خوب"
[ شب، سکوت و پیادهرو ]
- - -
نیمکتِ خالیِ اسکلهٔ خلوتِ دریا شده بود همراهِ شبهای سکوتم؛
کلمه وُ صدا وُ کلمه وُ صدا وُ کلمات و صداهای زیادِ ذهنِ لبریز از فکر و خیالِ سرم، ذره ذره انرژیِ باقیماندهٔ ساعتشنیِ وجودم را صرفِ تلاشم برای پرت کردن حواسم و بسته نگه داشتن چشمهایم و گرفتنِ گوشهای دلم میکرد .
خسته بودم ؛
خستهای که خواب برای صدها روز هم که شده باز برایش فایده نمیکرد.
خستهای که نیازَش تاریکی اتاق نبود و شیرینیِ قند هم نه؛
شاید کمی دیدنِ آدمی که نمیشناسم اما دوستش دارم را میخواستم و حرف زدنش راجبِ خودم و جای من کشفکردن حس و حالم و نوازشهای بدونِ لمس قلبش برای قلبم را و چه حیف که همچین کسی را سراغ نداشتم"
"𝑮𝒐𝒐𝒅 𝒎𝒊𝒔𝒕𝒂𝒌𝒆"