" چندصباحی میشد که بیدلیل ناگهان عجیب غمم میگرفت؛ غمِ فقدانِ حضورش نه در نزدیکیام که حتی در دوردستِ خانهمان ؛
با دلم عهدِ ندیدنش بسته بودم و دست رویِ دست گذاشتم تا دستیدستی نیمهٔ وجودم و آنی که ضربانم بود و عقل وی را شیفته و محصور خودش کرده بود، بدهم از دست، ولیکن به چه قیمت؟
قیمتش اگر خوشیِ او بود میارزید به تمامِ شنریزههای ساعتشنیِ عمر و قلبم اما ، من هیچگاه صدای اورا هم نشِنیدم چه رسد به تایید و تکذیبِ صلاح و مصلحتاش و فهم و اطمینانم از مزهٔ کلامش که براستی او هم اینگونه خوش است؟ یا کورسوی امیدی ولو واهی وجود دارد که او نیز مرا دیده و گاهی دلی تنگ میشود برای من؟..
کاش کسی بیآنکه بخواهم ، خبری برایم میآورد که بدانم هنوز هم گلدانهای پشت پنجره ، همان باغبان گلیپوشِ فرسیمایشان را شاد و خوشحال دارند؟ "
- ³
"𝑮𝒐𝒐𝒅 𝒎𝒊𝒔𝒕𝒂𝒌𝒆"