شاید براتون پیش اومده باشه که چرا دیگه عکس نمیزاره
باید بگم ازین پرچم گندهها گرفتم و انقد ذوق و هیجان داره چرخوندش موبایل دیگه میره تو جیب. 😂🔥
« زندگی جریانِ عجیبیست. ما آدمها گاه دومینوهای رنگارنگی هستیم که با چیزهای مختلفی، به یکدیگر زنجیر و ردیف شدهایم. که هر کنش ما، شاید واکنشش تا دهها مهرهٔ بعد خودمان هم برسد.
حال فکر کن در این میان، مهرهٔ ۵۳ ام از این دومینوی بلندبالا و طولانی، مهرهٔ ۲۴ را درک میکند. درک میکند چرا افتاد ، چه باعثش شد و چه حسی داشته است.
و این ۵۳ حالا، خودش نیز دارد میوفتد، و نمیداند بابت احساس آن ۲۴ و چیزی که تقصیر او نبوده ناراحت باشد، یا به حال خودش فکر کند. »
براتون عکسای زیادی دارم، انقدری که مشخصه چندوقته ازتون فرار میکنم.
چون نمیدونم از کدوما شروع کنم.
و دراینبین آرزو دارم ای کاش بتونم مقداری از این افکار مشوَش، این قطرات باران و بوی بهارِ طبیعت، آسمان آبیرنگِ دوستداشتنی این روزها، خیابون و جادهها، سبزی دشت و دمن و کوه، گلهای شقایقِ بیجون و لالههای کوهی زیبا، و حس و حال خودم، و پرچمِ ایرانِ بزرگِ قشنگم که حالا یار و همراهِ من توی همهچیز و همهجا شده حتی جنگل و دریا و کویر و سبزهزار، براتون در لباسِ کلمات و واژهها بنویسم. ای کاش.
اشتباهِ خوب"
POV: شرایط زندگیم شده شرایط جنگی شبا بیداریم روزا خواب ولی نه واسه ترس و بمب واسه ذوق و تجمعات😀😀😀😀😀
POV:
در مسیرِ آغوش او و پناه گرفتن.