هدایت شده از ۴۹۷۵۱ کیلومتری اورانوس ִ
اشتباهِ خوب"
—
[یه دل میگه برمبرم/ یه دلم میگه نرمنرم..]
بدونِ اینکه بخوام، زیرلبِ میخوندم. چشمام خمار بود از خواب، از بهار، از خستگی یا فقط از احساسِ «نبودن چیزی یا کسی» ، نمیدونم. گاهی اوقات پیش میآید، لحظاتی که احساس میکنی لا به لای ثانیههایش، چیزی را فراموش کردهای، و یا بدتر از آن؛ حس کنی «فراموش شدهای».
زمانی که دنیای فکر و شلوغیهایش با جهانِ مادی پر از جزئیات درهم تنیده میشود، انگار انرژیِ درونیات چندبرابر مصرف میشود. چرا که سخت است هم با چشمهایت به اشیاء نگاه کنی، هم با آنها افکارِ پشت پلکهایت را ببینی و در این بین، در یکی گم نشوی. به دیگران توضیح بدی که «به چیز خاصی فکر نمیکنم» اما درحقیقت میدانی به فکر چیزی درگیری که فقط نمیدانی دقیقاً چیست.
از این موقعیتها بیزارم؛ چون احساسات هزاران نفر را در آن واحد لمس میکنم و بجای همهٔ آنها، واکنشی در قلب و سرم دارم.
- Abr .