هدایت شده از اتاقسردخاکستری.
نمیدونم والا، منم دفعهی اولمه دارم زندگی میکنم.
اشتباهِ خوب"
—
"آرنجم رو گذاشته بودم لبهٔ شیشه و سرم رو تکیه داده بودم به دستم. رد گرمِ نورِ آفتاب از پشت، روی مچم افتاده بود و نگاهم به یکخط درمیونهای سفید روی آسفالت جاده بود. فکرم اما هزارجا؛ یک سر دارم، و هزار فکر و سودای نامفهوم. البته نه، نامفهوم واژهٔ بهحقی نبود، که مفهوم اما مبهم برای من، و برای به ثبات رساندن آنها بود. کلمات و جملات زیادی پشت پلکها و زبانم تکان میخوردند ولی برای این لحظه، آرزو داشتم کاش سکوت بغل بگیرد این افکار پر سر و صدارو و من، فقط از این آفتابِ سادهٔ بیآزار لذت ببرم، از نور صبح تازه روشن شده و بازی با روزنههایی که به آسانی، راه برای خودنمایی پیدا میکردند."
- Abr .