«آبجی کوچیکم داشت رد میشد نگاهش کردم، یهو بهم گفت:«تو مثل تابلویی. تابلویی که همه میبیننش، ولی دوست نداره کسی ببینتش.» من:«ها؟..😀»
پ.ن: فقط میخواست بگه فهمیدم نگام کردی تابلو.»
بیا باهم بریم سفر دبیدبی کمکم باید بشه بیا باهم بریم سفر جنوبجنوبِ خلیجفارس.
هدایت شده از سارهخانومی؛
درود و مهر
این پیام رو فور کنید چنلتون و سه تا کلمه بگید؛ میتونه رندوم یا موردعلاقهتون باشه، تا من باهاش براتون ی متن کوتاه بنویسم و ی پادکست از پادکستهای مورد علاقهٔ خودم رو بهتون تقدیم کنم و جملهای که نیاز دارید بشنوید رو تو پادکست مشخص کنم.
تگهاتون رو اینجا بفرستید.