(قتل برای عشق)
(پارت ۷۳)
اما مدام در گوشم وز وز میکنه که چی بگم...اما من به حرفش گوش نمیدم، و نمبخوامم اونم به حرفامون گوش بده .... دستمو به سمت گوشم میبیرم و شنودو قطع میکنم.... مطمعنم الان حسابی داره جیغ میزنه...اما به درک...:《تو و بابا فرق داشتین...》حالت چهرش عوض میشه... :《ما چه فرقی داشتیم؟》 دستشو سمت موهاش میبره...موهاشو میکشه و عین دیوونه ها به سرش ضربه میزنه...:《اندرو خوبی؟ من اینجام نگران نباش...》 :《ناویا فرار کن! بدو!》 تاحالا صداشو انقد بلند نشنیدم.... همراه ضربه هاش مدام زیر لب و گاها بلند فحش میده و میگه خفه شو.... دستمو به نشونه حمایت روی شونش میذارم... :《اندرو...》 توی یک ثانیه به سمتم میاد...قبل از اینکه مقاوتی کنم منو به دیوار میچسبونه....دستشو روی گردنم فشار میده...:《خفه شو!خفه شو》 اون چش شده...خودش نیست...اندرو به من اسیب نمیزنه....دستمو روی گونش میذارم...نمیدونم جوابه یا نه...شاید بمیرم...اما حتی اگه بمیرم به دست اون مردم... :《اند...رو》 صدام انگار از ته چاه میاد.... گرفته و تیکه تیکه شده....