eitaa logo
♕بـــــــ❀ـــــآﻧوی ڨࢪآﻧی ♕🇵🇸
972 دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
3.3هزار ویدیو
41 فایل
💓آموزش مجازی بانوان💓 🪄روخوانی و روانخوانی 🏅 🪄تجویدمقدماتی پیشرفته🥇 🪄صوت و لحن🎖 کمکتون میکنم بهترین قاری یا حافظ کشوری بشین🤩 ✨رتبه اول قرائت تحقیق مسابقات سراسری اوقاف ✨رتبه اول قرائت ترتیل و تحقیق دانشجویان ✨ دارای ۳ مدرک اقرا. @ya_zahra_591
مشاهده در ایتا
دانلود
و بسته اي را به طرفم میگیرد:ناقابله :_ممنون،زحمت کشیدید،جویاي احوال حاج خانم بودم از عمو،خیلی از طرف من ازشون تشکر کنین،زحمت افتادین،ممنون :+سلیقه ي حاج خانمه،امیدوارم بپسندین. :_خیلیم عالی،لطف کردین. عمو سوار میشود. نگاهی به بسته میاندازم،با سلیقه، کادوپیچ شده و رویش پاپیون کوچکی چسبانده شده. عمو ماشین را روشن میکند و راه میافتیم. به امامزاده که میرسیم،عمو ماشین را پارك میکند و پیاده میشویم. این،اولین زیارت عمرم است... حس ناب و بی نظیري در رگهایم جریان مییابد. هواي خوب را با ریه هایم میبلعم و وارد حیاط امامزاده میشوم. چقدر اینجا،همه چیز بوي خدا میدهد. عمو میگوید:خب،الآن وقت نمازه. بریم نماز و زیارت...نیکی بعد چهل و پنج دقیقه همینجا،خوبه؟ میگویم:آره خوبه. وارد امامزاده میشوم. دستم را روي سینه میگذارم و سلام میدهم. آرام به طرف بقعه میروم. دست روي ضریح مبارك میکشم و صورتم را روي شبکه هایش میگذارم..حس خوب بندگی،مثل خون در رگ هایم جریان مییابد. صداي(اللّه اکبر) اذان بلند میشود،خداي مهربانم صدایم میزند براي صحبت... یک مهرتربت از جامهري کنارستون برمیدارم و خودم را به صف خانم هایی که براي فلاح،عجله میکنند، میرسانم. صداي خوشبختی به گوشم میرسد (حی علی الفلاح) چشمهایم را میبندم و گوش دلم را به صداي دعوت دلدار میسپارم(حی علی خیرالعمل) با همه ي وجود،خودم را غرق در توجه به پروردگارم میکنم و قامت میبندم،قربۀ الی اللّه.. اللّه اکبر.. ★ مفاتیح کوچکم را از کیف درمیآورم و زیارت عاشورا میخوانم. ده دقیقه اي تا وعده ام با عمو،مانده. عاشورا که تمام میشود،کنار ضریح کوچک امامزاده مینشینم. دلم روضه ي سیدالشهدا می خواهد. از گوشی،یک مداحی انتخاب میکنم،هندزفري را روي گوش هایم می گذارم ؛مبادا صدا دیگران را آزار دهد. با روضه خوان میخوانم و گریه میکنم و حل میشوم در صبر حیدري حضرت زینب.... ★ دوباره زیر چشم هایم دست میکشم،مبادا کسی اشکهایم را بفهمد. •┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈•‎ چادرم را مرتب میکنم. باردیگر به صاحب امامزاده سلام میدهم و از ساختمان خارج میشوم. هواي بیرون سرد است،بین دست هایم، ها میکنم و بخار از دهانم خارج میشود. عمو و آقاسیاوش را میبینم که ورودي ایستاده اند. آرام و موقر به طرفشان قدم برمیدارم. سرما باعث شده هردو سرشان پایین باشد و دست هایشان در جیب. نزدیکشان که میشوم،سلام میدهم. آقاسیاوش بدون بلندکردن سرش،میگوید:سلام، قبول باشه. :_ممنون،از شما هم. عمو،سرش را بلند میکند و با لبخند نگاهم میکند:سلام عمو خوبی؟قبول باشه. کنارشان میایستم. عمو میگوید:خب بریم؟ با آقاسیاوش همزمان میگوییم:بریم. عمو میخندد؛سرم را پایین میاندازم.حس میکنم گونه هایم گل انداخته اند. سوار ماشین میشویم. آقاسیاوش دستهایش را جلوي خروجی بخاري میگیرد و میگوید:وحید جونِ من،برو یه چیزي بخوریم.. عمو میگوید:چشم،داداشِ شکموي خودم! اینورا یه کبابی بود،دفعه ی قبل که اومدیم..یادته که سیاوش؟ :_آره یادمه،بریم همونجا.. عمو میگوید:هان خاتون؟بریم؟ میگویم:آره بریم ★ دست هایم را بهم میمالم و روبه روي عمو مینشینم. میگویم:یه کمی سرده ها،نه؟ عمو کتش را به طرفم میگیرد :+خب مگه مجبوریم؟من که از اول گفتم بریم تو بشینیم. بیا اینو بپوش :_نه خودتون بپوشین :+تعارف نکن دیگه بچه،بگیرش :_نــــمیگیـــرم،چهار بخشه! :+نخوا،خودم میپوشم... کتش را میپوشد. با لحن سرزنشگرانه میگوید :+حالا سرما ك خوردي،هه هه هه به ریشت میخندم... از لحنش خنده ام میگیرد :_عمو من ریش دارم؟؟ یه نگاه به آینه بندازین،ریش تو صورت •┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈•‎ جنابعالی تجلی پیدا کرده :+مرد باید ریش داشته باشه،راستی نیکی،دوستت فاطمه،هم سن خودته؟ مشکوك از پرسش ناگهانی اش راجع فاطمه نگاهش میکنم:چطور؟؟ :+دو کلوم نمیشه باهات حرف زدا... به همه چی شک داري! لبخند میزنم و سري میچرخانم. آقاسیاوش را میبینم که کمی دورتر پشت به ما ایستاده و با تلفن حرف میزند. عمو،رد نگاهم را دنبال میکند. :+سیاوش ،با حاج خانم مشکل پیدا کرده :_چی؟ :+میدونی چرا ما یهویی اومدیم؟سیاوش از دست مهموناشون فرار کرد :_مهمون؟ :+آره،عمه اش و دخترعمه اش...پرواز ما صبح بود،مال اونا عصر! سیاوش هم تا فهمید اونا میان،پاشو کرد تو یه کفش که وحید پاشو بریم ایران،به خاطر اختلافش با حاج خانم :_خب سر چی اختلاف دارن؟ :+میدونی،از قدیم سیاوش و دخترعمه شو... چی میگن...آها،به اسم هم خوندن و این حرفا... عقد پسردایی و دخترعمه رو تو آسمونا