هدایت شده از ★ کلبه ی خآله شآدونه ★
بیاین "حرف نزدن با کسی که تازه از خواب بیدار شده" رو عادی سازی کنیم.
هدایت شده از ֵ پناهگاهِروباهِقرمز^᪲᪲᪲ ֵ
نگرانی تو از دست دادن اونه، نگرانی من تموم شدن غذامه
اگه درختا اکسیژن تولید میکنن چرا توی دریا درخت نمیکاریم تا توی آب بتونیم نفس بکشیم؟
چگونه میتوانی مرا بی احساس بنامی؟
چگونه میتوانی در چشمهایم،منبع بازتاب روحم،روح عزیزم بنگری و بگویی"تو که احساس نداری!"
چگونه میتوانی با من،منی که هرگز به شکستن دل دیگران حتی فکر هم نکرده ام بگویی بی احساس؟
اصلا بیا فرض کنیم که من هرگز به تو یا دیگران لبخند نزده و هرگز با حرف های کسی نخندیده ام.هرگز کسی را در آغوش نگرفته ام و با زیبایی ها ارتباط نداشته ام.
مگر نمیگویی من غرغرو و بی اعصاب و افسرده ام؛مگر اینها نوعی احساس نیست؟مگر هیجانات برگرفته از احساسات و افکار ما نیستند؟
اصلا مگر همان خدایی که مکرر یادش میکنی و از مهربانیش سخن میگویی نگفته که ما بر همگان احساساتی بخشیده ایم و این حرف استثنایی ندارد؟
حرف خدا را هم نقص میکنی از من انتظار بی نقص بودن داری؟به راستی که خنده ام میگیرد...
راستی!آیا خنده هم احساس است؟یا صرفا نوعی واکنش هیجانی است؟نمیدانم!
و اما سوالی که پرسیدنش را از تو بر دل به حسرت نشانده ام...
آیا از سفسطه چیزی میدانی؟اصلا میدانی به چه معناست؟تاکنون گرفتارش شده ای؟
اگر پاسخت منفیست و راغب به دانستنی؛باید برایت بگویم که...(البته اگر مرا پرحرف یا آنه شرلی نمینامی.!)سفسطه به زمانی میگویند که مغزت دچار گمگشتگی و پوچی میشود.در آن هنگام مغز نمیداند باید چه کند یا چه فرمانی برای بدن صادر کند.روحت نگران میشود و قلبت احساس غم و سرخوردگی میکند.شاید حتی به گریه هم بیوفتد!
و آنجاست که تو را سفسطه گر مینامند...
اینها را گفتم تا به این برسم.تو و چندی از همخون هایت مرا به یک انسان سفسطه گر تبدیل کردید و بعد مرا مقصر و بی احساس نامیدید.
خنده دار است نه؟اگر خنده را احساس میدانی؛من نیز بر این حرف های شاید بیهوده خندیدم...:)
_شرلوک