Sherlock's mind...
روز دهم #برای_صابر_ایران سلام!امروز خوب بود اما داخل معدم یه چیزی شبیه سوزن بود که باعث میشد نتونم م
روز یازدهم #برای_صابر_ایران
سلام!امروز خوب بود فقط صبحونه عین آدمیزاد نخورده بودم آخرا از معده درد داشتم میمیردم...
اسپکام عجیب شدن میدونی؛رد نمیشن البته درحال اصلاح کردنم چون باید از بالا بزنم ولی همیشه انگار از بغل میزنم برا همین از بالا زدن واسم سخته(عین فلجام)اما دریافتام بهتر شده و امروزم دوباره توی زمین پاسور شدم*خدایا مو سوسک کن*
وای راستی امروز مربیم بغلم کرد چون گرفته بود حالم و دپرس بودم و اینا گفت من شفادهندم نگران نباش و اینطوری بودم که نفتنیبتینیت.
خلاصه که لعنت بر اسپک_
ارادتمند تو_🎀
روح من را میشناسی؟همان روح کوچک و مظلوم که گاهی لبخند ریزی بر لب دارد...
همان که شبها،وقتی چشمانم دارند گرم خواب میشوند،میاید و سفت بغلم میکند.میدانی!روحم از تاریکی میترسد.
گاهی اوقات میاندیشم که اگر همانند دیگر مردمان که نه تنها با روحشان حرفی نمیزنند؛بلکه برخیهایشان خود را بی روح میدانند بودم...
اما هیچکس بی روح نیست.بی روح بودن یعنی تو هرگز به وجود نیامدهای!هرچند این یک فرضیه از نظر من است و بابتش خیلی ها مرا عجیب و غریب نامیدند.هرچند خیلی هم بی ربط نگفته اند!
هرگز(شاید گاهی اوقات)از اینکه عجیب خطاب شوم نترسیدهام.ترس از این حرف یعنی اجبار روح به تغییر.و تغییر روح یعنی تغییر خودم و من و روحم هرگز این را نخواستهایم(شاید گاهی اوقات و فقط گاهی).
از همان ابتدا از روح پرسیدم که اگر فکر میکنی متفاوت بودن برایت سخت و طاقت فرساست من با عوض شدم مشکلی ندارم...
او کاملا مطمعن و بدون شک گفت نه!
و ما هنوز مای سابقیم...
روح از من ساکت تر و مظلوم تر است.خیلی مظلوم تر!البته در اماکن عمومی!درون خانه او بسیار بیش فعال و غیرقابل کنترل است.کل روز(هر وقت بتوانیم)باهم میگوییم و میخندیم و خوراکی میخوریم.شما به حرف های من میخندید و خودم نیز خوب این را میدانم.اما زندگی من و روح با تمام زندگی ها و دوستیمان با دوستی ها و پیوند بینمان با تمام پیوندها متفاوت است.
افراد بسیار معدودی روحم را میشناسند.این افراد مورداعتماد ترین افراد زندگی من هستند.
اکنون که این متن را میخوانی،تو هم جزو این افراد شدی.اما دلیل اصلی نوشتن این متن این بود که تو نیز کمی مانند من با روح خود دوست شوی.روح تو بهترین و نازترین موجودیست که میتوانی بشناسی!
روح ها بسته به شخصیت و ذات خودشان،میتوانند صمیمی ترین و تاثیرگذار ترین فرد زندگی صاحبانشان شوند.
خودت و روحت را دوست بدار و نگذار هیچچیز و هیچکس در دنیا تو و روحت را تغییر دهد...
_شرلوک
نه بخت بد مراست سامان
و ای شب،نه تو را ست هیچ پایان
چندین چه کنی مرا ستیزه
بس نیست مرا غم زمانه؟
_نیما یوشیج
تو چیستی ای شب غمانگیز
در جست و جوی چه کاری آخر؟
بس وقت گذشت و تو همانطور
استاده به شکل خوف آور
تاریخچه ی گذشتگانی
یا رازگشای مردگانی؟
_نیما یوشیج
ای شب بنه این شگفتکاری
بگذار مرا به حالت خویش
با جان فسرده و دل ریش
بگذار فرو بگیردم خواب
کز هرطرفی همی وزد باد
_نیما یوشیج
بگذار به خواب اندر آیم
کز شومی گردش زمانه
یکدم کمتر به یاد آرم
و آزاد شوم ز هر فسانه
بگذار که چشم ها ببندد
کمتر به من این جهان بخندد
_نیما یوشیج