نه بخت بد مراست سامان
و ای شب،نه تو را ست هیچ پایان
چندین چه کنی مرا ستیزه
بس نیست مرا غم زمانه؟
_نیما یوشیج
تو چیستی ای شب غمانگیز
در جست و جوی چه کاری آخر؟
بس وقت گذشت و تو همانطور
استاده به شکل خوف آور
تاریخچه ی گذشتگانی
یا رازگشای مردگانی؟
_نیما یوشیج
ای شب بنه این شگفتکاری
بگذار مرا به حالت خویش
با جان فسرده و دل ریش
بگذار فرو بگیردم خواب
کز هرطرفی همی وزد باد
_نیما یوشیج
بگذار به خواب اندر آیم
کز شومی گردش زمانه
یکدم کمتر به یاد آرم
و آزاد شوم ز هر فسانه
بگذار که چشم ها ببندد
کمتر به من این جهان بخندد
_نیما یوشیج
که تواند مرا دوست دارد
وندر آن بهره ی خود نجوید؟
هرکس از بهر خود در تکاپوست
کس نچیند گلی که نبوید
_نیما یوشیج
تو دروغی،دروغی دلاویز
تو غمی،یک غم سخت و زیبا
بی بها مانده عشق و دل من
میسپارم به تو عشق و دل را
_نیما یوشیج
کم کم یاد میگیری برا هیچ چیز اصرار نکنی
شدنی میشه؛اومدنی میاد؛موندنی میمونه؛رفتنی هم میره...
یک صحبت عمیق با من بکن؛آنوقت میفهمی من آن کسی نیستم که همه فکر میکنند...
من همون رفیق منحرف ذهن دهن کجم که موردتایید مادر تموم رفیقامم(جلوشون مثبت ترین و بهترین انسان کره ی زمینم)