رفته اي چندي ست تا خالي شوي از ما و من ها
خوش ندارم ناخوش احوالت کنم با اين سخن ها
گريه کردم بي تو روي شانه هاي جالباسي
عطر تلخت مانده روي تک تک اين پيرهن ها
بعد تو باد است حرف عالم و آدم به گوشم:
پندهاي پيرمردان... شايعات پيرزن ها...
رفته بودي...مثل اشک از چشم ها افتاده بودم
کاش برگردي که افتد باز اسمم در دهن ها
::
حوض بي ماهي، حياط برگريزان، چاي بد طعم
باز با گلپونه ها «من مانده ام تنهاي تنها»
شبی با بید می رقصم، شبی با باد می جنگم
که چون شب بو به وقت صبح من بسیار دلتنگم
مرا چون آینه هر کس به کیش خویش پندارد
و الاّ من چو می با مست و با هشیار یکرنگم
شبی در گوشه ی محراب لختی «ربّنا» خواندم
همان یک بار تارِ موی یار افتاد در چنگم
اگر دنیا مرا چندی برقصاند ملالی نیست
که من گریانده ام یک عمر دنیا را به آهنگم
به خاطر بسپریدم دشمنان! چون «نام من عشق است»
فراموش ام کنید ای دوستان! من مایه ی ننگم
مرا چشمان دلسنگی به خاک تیره بنشانید
همین یک جمله را با سرمه بنویسید بر سنگم
علیرضا بدیع
@gorbe_ir
پیشانی ات سیاه مبادا به ننگ ها
ای ماه! ای مراد تمام پلنگ ها
این برکه ها برای تو بسیار کوچک اند
جای تو نیست سینه ی این چشم تنگ ها
آراسته است ظاهر رنگین کمان ولی
چون ابرها حذر کن از این چند رنگ ها
یک روز تو در اوجی و یک روز دیگری
دنیا دهن کجی است به الا کلنگ ها
من چند روز پیش دلی را شکسته ام
من را به رسمیت بشناسید سنگ ها!
علیرضا بدیع
@gorbe_ir
بیزارم از طراوت اردیبهشت ماه، در انتظار خش خش پاییز مانده ام
در گوش این اتاق سه در چار مدتی است، غیر از ترانه های فروغی نخوانده ام
موی پدر از آینه خاکستری تر است، رنگ نگاه مادرم از قهوه تلخ تر
اوقات را به کام همه تلخ کرده ام، نفرین به من که آینه ها را شکانده ام
این خانه بوی شربت اعصاب می دهد...این شهر بوی الکل طبّی...دیازپام...
تا خاک از تشنّج من بارور شود، در بادهای هرزه دلم را تکانده ام
من آدم ام، رسالت ام اندوه زندگی است، من عادلانه با همه تقسیم می کنم
اندوه شاعرانه ی خود را که سال هاست، از مصرعی به مصرع دیگر کشانده ام
قرآن روی طاقچه لب بسته سال هاست؛ گلدسته های مسجد پژمرده اند...آه!
از مردگان سراغ خدا را گرفته ام، دستی اگر به سنگ مزاری رسانده ام
من مثل نسل سوخته ی دور از آفتاب، محتاج چند متر مربّع تنفّس ام
عالیجناب جامعه! خورشید کو؟
که من
بر شانه های این شب دم کرده مانده ام...
من متن زندگانی از دست رفته را، با نقطه ی گلوله به پایان رسانده ام
من متن زندگانی از دست رفته را با نقطه ی گلوله به پایان رساندهام
علیرضا بدیع
@gorbe_ir
رفتم که درین شهر نبینی اثرم را
لب های ترک خورده و چشمان ترم را
حاجت به رها کردنم از کنج قفس نیست
ای قیچی تقدیر مچین بال و پرم را
تنها شدم آن قدر که انگار نه انگار
با آینه آراسته ام دور و برم را
فردا چه طلب می کند آن یار که دیروز
دل برده و امروز طلب کرده سرم را
من ماهی دریایم و دل تنگم از این تُنگ
ای مرگ به تعویق میفکن سفرم را
هنوز اين آسمان آلودهٔ پرهای كركسهاست
و از خون تو، تر، دامان خشكیها و اطلسهاست
جهان تشنه ست، ماه آسمان تشنه ست، اما آب
هنوز آن سوی، دست بيعت (خشکمقدسها)ست
چنان پاشيده از هم نقشهای روزگار انگار
زمين يک كاشیِ افتاده از طاق مقرنسهاست
در آن سو گربه رقصانی شامیهاست و اين سو
شترها پای میكوبند و ميدان دست ناكثهاست
به دنيا برنگرد ای ذوالجناح تشنه! در اين عصر
اگر آن روزگار شمر بود اين عصر اشعثهاست!
@gorbe_ir
سر هرجاده منم، چشم به راهی که تويی
شب و روزم شده چشمان سياهی که تويی
بندبازي وسط معرکه ام، واي اگر
روي دوشم بنشيند پر کاهي که تويي!
زير پايم پلي از موست، ولي زل زده ام
بين چشمان تماشا به نگاهي که تويي
کور کرده ست مرا عشق و سر راهم باز
باز کرده ست دهان حلقه ي چاهي که تويي
...
نيست کم وسوسه اي سيب بهشت، اما من
دستم آغشته به نارنج گناهي که تويي!
داییم ارتشی بود
یه رفیق داشت به اسم جواد
کرمانی بود و چشم بادومی!
جواد مُرد
دایی زمان بازنشستگی با چوب، مقوا و ... خیلی ماکت هواپیما و ماشین و کاردستی درست میکرد .توی خونه همه فامیل یکی از کارهاش هست
توی اتاقش یه قاب مقوایی صورتی درست کرده بود و یه عکس ۱۰ در ۱۵ قدیمی از خودش و جواد رو چسبونده بود بهش
زیرش نوشته بود:
ای که برانداختی مجلس اهل وفا
مجلس صاحبدلان بی تو ندارد صفا
...
داییم هم مُرد
۱۵ سالی میشه...
فاتحه
فروغ فرخزاد4_5981080918499005134.mp3
زمان:
حجم:
2.9M
بشنوید: شعر اخوان با صدای فروغ
ای تکیهگاه و پناهِ
زیباترین لحظههای
پُرعصمت و پُرشکوه
تنهایی و خلوت من
ای شطّ شیرین پُرشوکت من...
📝 مهدی اخوان ثالث (۱۳۰۶-۱۳۶۹ ش)
🗣 فروغ فرخزاد (۱۳۱۳-۱۳۴۵ ش)
رباعی از اهلی شیرازی
که بصورت عمودی و افقی
یکسان خوانده میشود،
البته اگر «دگر» و «دیگر» را در
شعر یکسان در نظر بگیریم...
@gorbe_ir
چون شغالان به لانهات تازند
کم ز مرغ ار نهای، خموش مباش
هرچه گردی، عدوپَرَست مَگَرد
هرچه هستی، وطنفروش مباش
😐👈🏻 دیوان کامل رهی معیّری، به اهتمام کیومرث کیوان، انتشارات مجید، تهران، ۱۳۷۹، ص ۳۴۶
@gorbe_ir