eitaa logo
رمانکده گریزان🍃
42 دنبال‌کننده
171 عکس
43 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام دوستان ساعت پارت گزاری رمان ۱۰ شب به بعد هستش
° قصد نداشتم ان نمایش احمقانه را ادامه بدهم واقعا حالم گرفته شده بود.خوب با این برس کل تعطیلات عیدم هدر می ره که.پسره دست به سینه وایساد و فکر کرد و بعدم گفت:صبر برکن. رفت ته مغازه و با یه چیز شبیه غلطک برگشت.با اینم می تونی ولی یه کم قیمتش از اون برسه گرون تره. دسته هم داره می خوره بش بلند میشه تا سقف وراحت می تونی رنگ کنی.یه لحظه اینقدر خوشحال شدم که عین بچه ها پریدم بالا وگفتم:وای این که خیلی عالیه بعدم غلطک و از دستش گرفتم.دیگه چیزدیگه لازم ندارم؟اگه دیوارات سوراخ سمبه زیاد داشته ب شه باید بتونه کاری کنی.اوف اون دیگه چیه؟ببین من دیرم شده یه روز دیگه میام همه اینا رو می برم. بعد یکی از کارت های تبلیغاتی را از روی میز برداشتم وگفتم:هر سوالی داشتم می تونم زنگ بزنم بپرسم؟پسره مردد به صاب کارش که هنوز مشغول حرف زدن با تلفن بود گفت:نمی دونم.منم مثل خلا برداشتم گفتم:خودت کی هستی همون موق زنگ بزنم؟پسره نیشش باز شددد ونمی دونم چه فکری کرد چون گفت:می خوای موبایلمو بدم راحت زنگ بزنی هر وقت سوال داشتی.اون موقع بود که فهمیدم چه گند زدم. گفتم نه نه همون می زنم مغازه وبعد هم به سرعت از تو مغاز فرار کردم. تازه بعد از بیرون آمدن از اونجا بود که فهمیدم چه کار احمقانه ای کردم ولی با خودم گفتم تقصیر بابا و ماکانه اگه به من کمک کنن اینجورنمیشه.خلاصه بماند که اون روز چقدردروغ سر هم کردم برامامان که دیراومدنم توجیه بشه. تا چند روزآخر شبا می رفتم اینترنت درباره رنگ کاری سرچ می کردم.اینقدر مطلب بود که دعا می کردم به جون اونایی که این اینترنت و اختراع کردن.بعد ازیکی دوروزم رفتم سراغ همون رنگ فروشی و لوازم مورد نیازموگرفتم. تازه خودم میدونستم بتونه کاری چیه و چه و سایلی لازم داره.پسره چشماش رفته بود ته سرش وقتی پول همه چیزو حساب کردم گفت:دیگه سوالی ندارین؟منم سطل رنگ وکشون کشون بردم تا دم در و گفتم نه تو اینترنت جواب همه سوالام هست.پسره ناامید شده بود. منم خوشحال وسایلموبرداشتم ویه تاکسی گرفتم و اومدم خونه.مامان که بادیدن وسایل کلی تعجب کرده بود. تازه از تو اینترنت کلی طرح باحالم پیداکرده بودم.منم بیخیال رنگ و بردم تو اتاقم. ظهر بابا خیلی جدی گفت:اگه دیوار اتاقت و خراب کردی من پول برا نقاش نمیدم.منم شونه هام انداختم بالا وگفتم مطمئنم نمیشه.ماکان هم غرزد حالا می خواد بوی رنگم تا آخرعید تو سرمون باشه.عمرا رنگ پلاستیک خیلی بو نداره تازه خیلی زودم خشک میشه.همه با چشمای گرد شده نگام می کردن.ماکان با پوزخند گفت ببینم چه گندی می زنی.به لج همه هم که شده بود دلم می خواست اتاقم خوب بشه.خوشبختانه مدارس تق و لق شده بود و منم راحت جیم شدم. شروع کردم وسایلمو از اتاق بردم بیرون و ماکان و بابا رو مجبور کردم بزرگاشو بیارن بیرون چون گفتم شما نگفتین وسایلمو هم جا به جا نمی کنین گفتنین رنگ نمی کنین.بعدم شروع کردم به رنگ زدن واقعاکار سختی بود . انگشت شصتم تاول زده بود کمرم درد می کرد می خواستم برای عید تمومش کنم.سه روز طول کشید. خدارو شکرکردم که یه خورده پول بیشتردادمو همون غلطکو خریدم کارم نصف شده بود.خلاصه اجازه نمی دادم کسی بیاد تو. ماکان هی چپ و راست می رفت مسخره می کرد. ولی من ازکارم را ضی بودم.تازه یه .•.•. @gorizan_25 .•.•.
° طرح باحال تو ذهنم بود که به هیچکی نگفته بودم. می دونستم مامان سکته می کنه اگه بفهمه.بعد ازاینکه رنگ سیاه خشک شد یه ظرف رنگ قرمز و که خریده بودم برداشتم و به صورت قطرات رنگ به همه جا پاشیدم بدم دستم و قرمزکردمو چند جا کف دست و زدم به دیوار کنارشم یه کم رن گریختم رو دیوار و اجازه دادم تا پائین سر بخوره. بعد وایسادم عقب و به شاهکار خودم نگاه کردم.وای داشتم حض می کردم. می دونستم هیچ کس از این کار من خوشش نمیاد.مامانم همیشه با این کارای من مشکل داشت. با لباس پوشیدنم با تیپی که می زدم. کلا بدش می اومد. می گفت مثل آدم نیستم.دست خودم نبود دوست داشتم. دلم می خواست عکس یه کله اسکلت گنده هم بکشم رو دیوارم ولی چون بلد نبودم می دونستم خراب میشه. من کلا از اسکلت خوشم میاد. تو اتاقم پره از این خرت و پرتا از جاکلید بگیر تا عروسک و اویز.بعد ازاینکه شاهکارم خشک شد اجازه دادم بقیه بیان اتاقمو ببینن.هنوزم از یاد آور قیافه مامان خنده ام میگیره. مامان که با دهن باز به در ودیوارنگاه میکرد. اصلا بیچاره نمی دونست چی بگه. ماکان پوزخند زد و گفت:به خدا این مریضه.بابام سرتکون دادوگفت:اتاق دخترا مردم پررنگ صورتی وعروسکا تدی بره این خانم اومده قبرستون درست کرده.تازه با این حرف بابا ناراحت که نشدم هیچ یه ایده دیگه زد به کله ام.اصلا برام مهم نبود اونا خوششون میاد یا نه مهم این بود که خودم دوست داشتم. اتاق مو چیدمو نگاهش کردم. تازه یه کار دیگه هم تصمیم داشتم انجام بدم ولی دلم نمی خواست مامان اینا چیز بفهمن.یه تابلوعبور ممنوع بزرگ درست کردم و زدم به دراتاقم. موقع مدرسه رفتن هم در اتاقمو قفل می کردم. یه حالی می دادکه نگو.بالاخره تصمیم آخرمو هم عملی کردم. یه طناب سفید کلفت خریدمو عین طناب دار گره زده و وصلش کردم وسط سقف اتاق. خدا می دونه چقدر بدبختی کشیدم. چون مجبور شدم برم رو پله آخر نردبون.همونجور که پشت در نشسته بودم دوباره به طناب داری که تو اتاقم آویزون بود نگاه کردم وبا بدجنسی خندیدم. با اینکه دو ماهی میشد آویزونش کرده بودم ولی هیچ کس خبر نداشت.لند شدم و یه دونه آهنگ متال از اون گوش کر کناش که عاشقش بودم گذاشتم و صداشو بلند کردمو پریدم رو تخت می دونستم مامان اینا الان دارن حرص می خورن اون پائین. ولی هیچ برام مهم نبود.امروز قرار بود بعد ازمدتها دایی حسین و خانواده اش بیان اینجا آخه اونا تو یه شهر دیگه زندگی می کنن وما دیر به دیر می بینمشون.خلاصه مامان تصمیم گرفت داداششو تحویل بگیره و یه مهمونی حسابی براش راه بندازه.کل ایل و تبار خودشو بابا رو وعده گرفته که شمام بیان اینجا. منم از صبح عین چی دا شتم کار میکردم بس که هیجان داشتم مغزم هنگ کرده بود و هر چی مامانم می گفت نه نمی گفتم.تا اینکه بالاخره شب شد و مهمونا یکی یکی اومدن.داداشم یه دوستی داره اسمش ارشیاس اونام امشب اینجا دعوت داشتن چون بابام نمی دونم به چه دلیلی الکی با همه پسر خاله میشه.با بابا ارشیا حسابی رفیق فابریک شدن. ارشیا با همه پسرایی که اطرافم دیدم فرق داره. با اینکه مامان خودش همیشه سر و کله بی حجاب جلو ملت می چرخه به هردختر که ببینه بی حجابه یه اخمی میکنه انگار هفت پشتش امام زاده بود.خلاصه یه خصلتای عجیب غریبی برای خودش داره. همش داره از این آهنگایی که توش .•.•. @gorizan_25 .•.•.
° چهچه می زنن وبابا بزرگ خدا بیامرز من عاشق شون بود گوش میده اصلا یه ذره به روز نیست. نه اهل متاله نه راک نه رپ یه بارم برداشت گفت:اینا اصلا موسیقی نیست. منم گفتم شما گوش نده.خلاصه بخاطر این ادا بازیاش مغز من یه جورایی به این بند کرده هرکارم میکنم نمی تونم دست بردارم.هروقت این اینجا پیداش میشه به طرز خیلی اتفاقی یه بلایی سرش میاد. اوایل کسی متوجه نمیشد کار منه ولی یه بار لو رفتم و همون شد.بنده خدا نمی تونه نیاد. چون با داداشم دارن یه شرکت تبلیغاتی راه میندازن آخه دوتاییشون گرافیک خوندن و خیلی هم ادعا شون میشده. تودانشگاه هم کلاس بودن. جفتشونم بیست و پنج سالشونه.خلاصه باباها به اینا یه کمک مالی کردن که این شرکتشون و راه بندازن. حالا من میگم شرکت شما فکرنکین چه خبره. یه دفتر نقلی که کلا دو تا اتاق داره و جمعا چهارتا کارمند البته با حساب ماکان و ارشیا و یه دونه منشی. خلاصه امشب اینا اومدن اینجا منم یه شلوار لی تنگ پوشیده بودم با یه تی شرت مشکی که عکس یه اسکلت روشه و پشتش هم نوشته هو متال.گاهی فکرمیکنم مامان با دیدن من تقریبا فشارش می افته. آخه شما مامان منو نمی شناسین. اینقدرلباس و ظاهربراش مهمه که اگه بگن غذارو ازت بگیرم یا لوازم ارایشت شک ندارم که میگه غذا.گاهی فکر میکنم این افراطی بازیها مامان من و از اینجور چیزا بیزار کرده. البته نمیگم خوشم نمیاد. ولی دلم نمیخواد. همش مجبور باشم ناخنامو تو هوا نگه دارم که مبادا لاک شون خش بیافته.اصلا ادم ازکار وزندگی می افته وقتی دنبال این چیزاس. هی اینو با اون ست کن. وای این کفشونمی تونم با این کیف بردارم واز این اداها من از هر چی خوشم بیاد می پوشم. البته نه اینکه برام مهم نباشه رنگ لباسم چیه. ولی گیر ندارم رو این چیزا مثل بقیه دخترا فامیل.برا همین دخترا فامیل زیاد با من جور نیستن. چون با این دیونه بازیهام چند بار گیرشون انداختم. از سوسک و حشره بگیر که انداختم تو کیف شون تا قاطی کردن رنگای لاک شون. برا دخترا همه این چیزا فاجعه اس.بعدم وقتی پیش هم می شینیم اونا همش درباره مد لباس و رنگ مو و تیپ فلان پسر حرف میزنن.ولی برا من دخترا با پسرا فرق ندارن همه شونو به یه چشم می بینم. برا همین دخترا بم میگن هنوز بچه ای اگه مغزت بالغ شده بود می فهمید این دوتا خیلی با هم فرق دارن.ولی با پسرا بودن و بیشتر دوست داشتم. چون هم حرفاشون با حال تر بود و هم شوخی هاشون. فقط بدیش این بودکه بابا و ماکان زیاد خوش شون نمی امد من با پسر گرم بگیرم.واقعا خیلی این اداهاشون مسخره اس. من دیگه معنی این غیرتی بازیا رونمی فهمم. من و مامان با هر تیپ ولباسی که بخوایم جلو محرم ونامحرم می چرخیم اونوقت تا من با یه پسر زیاد گرم میگیرم می بینم جفتشون لب و لوچه شون آویزون شده.فقط کسرا پسر عموم که دو سال از من بزرگتر بود پایه دیوونه بازیام بود و بابا اینام زیاد بش گیر نمیدادن. فکرمیکردن بچه اس.بعضی وقتا مامان فکر میکنه من دلم می خواد پسر باشم ولی من نمیدونم این دوتا چه ربطی به هم داره. من از دختربودنم خیلی هم خوشم میاد.فقط سلیقه ام با دخترایی که اطراف مامان و پرکرده یکم فرق داره البته میدونم اگه مامان چشماشو باز کنه دو رو برش و یه نگا بندازه مثل من کم نیستن دخترایی که اسپرت و به لباسای زنونه و این ادا اطوارا ترجیح میدن.رنگ و این چیزام که سلیقه ای .•.•. @gorizan_25 .•.•.
° خوب من سیاه دوس دارم اسکلت دوس دارم. دوسدارم متال گوش بدم. نه سلندیون.همین جورکه داشتم به این چیزا فکرمیکردم مغزمم داشت دنبال یه راهی برا گرفتن حال بقیه می گشت. به سقف خیره شده بودم که یهو رو تخت نشستم و تو کشو میزم دنبال پاکت کوچیکی که چند وقت پیش قایم کرده بودم گشتم. پاکت سرجاش بود.لبم و از خوشی گاز گرفتم. این بهترین تنبیه برا بابا اینا بود. بسته ها قرصو از پاکت خارج کردم و سرمو به نشونه تائید تکون دادمو مشغول شدم.گاهی وقتا البته ماکان بهم میگه سادیسم دارم. بعضی وقتا فکر میکنم راس میگه. تنبیه امشبمم هم بخاطر یکی از همین دویونه بازی ها بود.کفشای ارشیا رو با چسب چوب به زمین چسبونده بودم. چون ک خونه ما پارکته.داشتم برا بار چندم چکشون می کردم که ببینم خشک شده یا نه که ماکان دیده بود و به بابا خبرداده بود. اینقد بدم میاد عین این بچه ها پیش دبستانی. همین جور که داشتم قرصارو دونه دونه از تو بسته اش خارج می کردم یاد دفعه پیش که ارشیا اومده بود اینجا افتادم.نمک ریخته بودم تو چایی ارشیا و ماکان. سینی چای و مهربان ریخته بود داشت می آورد که من پریدمو از دستش گرفتم. گفتم شما خسته این من می برم.یه نگاه مشکوکی بم کرد و منم لبخند محبت آمیز زدم و به طرف پذیرائی رفتم. نمکدون و از تو جیب شلوارم دراوردم و نمک ریختم تو چایی بعدم رفتم تو پذیرائی.ماکان و ارشیا داشتند حساب کتاب می کردن. موهامو از دو طرف خرگوشی بسته بودم. سینی و گذاشتم جلو ارشیاو گفتم:آقا ارشیا بفرمائین چایی!اصدا سرشو بالا نگرفت. لجم میگیره که این کارو میکنه. آرزو به دلم موند یه بار منو مستقیم نگاه کنه. هنوز دو قدم دور نشده بود که صدا داد و سرفه ماکان و ارشیا بلند شد.ماکان برگشت و با عصبانیت گفت:چی ریختی تو اینا.منم دستامو به زورکردم تو جیبا جلو شلوار لیم و شونه هامو انداختم بالا وگفتم:نمک.ماکان عصبی فنجان را تو سینی کوبید وگفت:به خدا تو به روانپزشک احتیاج داری .زیر چشمی به ارشیا نگاه کردم. هیچ عکس العملی نشون نداد و این بیشتر لج منو درمی آورد. به خودم که نمی تونم دروغ بگم. یه جورایی ازش خوشم میاد. دلم می خواد بم توجه کنه.اصلا نمی فهمم این حس احمقانه ازکجا اومده من تا حالا با هیچ پسری مشکل نداشتم و هیچ کدوم با اون یکی برام فرقی نداشت.مثل دوستام نه تو فکر دوست پسر بودم و چیزایی از این دست. ولی نمی دونم تازگی ها چرا دلم می خواست بالاخره ارشیا به من یه نگاهی بندازه.منم راه دیگه ای بلد نبودم جز این کارا تا شاید یه ذره توجهشو جلب کنم اما دریغ ازیه نیم نگاه.آه کشیدمو به کارم ادامه دادم هم زمان هم داشتم چهره ماکان و بابارو مجسم می کردم. بدبخت مامان بیچاره چند بار تا مرز سکته هم رفته بود.داشتم با خودم می گفتم این بار بار آخریه که دارم همچین غلطی می کنم ولی می دونستم که تو به گرگ مرگه.قرصارو کف دستم ریختم و شمردم حدود دویست تا می شد.این نقشه شوم درست سه روز پیش به ذهنم رسید.وقتی که مامان داشت جعبه بزرگی که مخصوص نگهداری انواع واقسام قرصای باقی مونده از مریضی های مختلف افراد خانواده اس و ترو تمیز می کرد و اونایی که تاریخ مصرفشون گذشته بود جدا می کرد بریزه دور.حالا من که هیچ وقت خدا به خودم زحمت نمیدم اون روز خودمو به مامان چسبوندمو به بهونه اینکه مامان نمی تونه بدون عینک .•.•. @gorizan_25 .•.•.
*وقتی برای اولین‌بار چشمان تورا دیدم نمی‌دانستم که بعدها باید هزاران بار برای این چشم‌ها بمیرم . .•.•. @gorizan_25 .•.•.
° تاریخ مصرف قرصارو بخونه کمکش کردم و حین این کار چند تا از بسته ها رو کش رفتم.و حالا بهترین موقعیت بود برا اجرا این نقشه.تو دستم پر بود از قرصا رنگ و وارنگی که اصلا نمی دونستم چه خاصیتی دارن. دلم می خواست بلند بلند بخندم ولی میتر سیدم جلب توجه کنه.آخه خیر سرم تو تنبیه بودم. در واقع اصلا تنبیه عادلانه ای نبود برا همین منم تصمیم گرفتم این نقشه رو دقیقا همین امشب اجرا کنم. اصلا تصمیم ندا شتم فکر میکنم که ممکنه بعدا چه اتفاقی بیافته. مهم این بود که نشون بدم این تنبیه عادلانه نیست.لیوان و از آب پرکردم و تمام قرص رو توش ریختم. با یه خودکار هم زدم تا حل بشه. ولی یه کم تهش مونده بود. رو تخت دراز کشدیم و آبای لیوان و ریختن پای گلدونای کاکتوسم.حالا این بیچاره ها خشک نشن!بعد یکم ته لیوان نگه داشتم به صورتی که قرصا حل شده توش معلوم باشه. بسته های قرصم ریختم تو سطل آشغال که کسی نبینه. چون می خواستم برا کارم توجیهی هم داشته باشدم---------می دونستم مامان هر جور شده بابا رو راضی میکنه برا شام برم پائین. رو تخت دراز کشیدمو همراه اهنگ برای و خودم می خوندم. چند بار از بیرون سرک کشیدم. صدا ظرف و ظروف از پائین می آمد.مثل اینکه وقت شامه.گوش تیز کردم تا ببینم کسی چیز میگه یا نه. آهنگ haunted گروه Evanescence گذاشتم و دستگاه وآماده کردم چون برا این صحنه این آهنگ جون میداد. خود دستگاه تویه کمد مخصوص بود که در شیشه ای داشت و میشد درشوقفل کرد.باندای بزرگش و هم گذاشته بودم دو طرف کمد. درشو قفل کردم و کلید و گذاشتم توی کشوی میزم.کنترل شو برداشتم و چراغ اتاقمو خاموش کردم. و چراغ خواب قرمزمو روشن کردم. خدا خدا می کردم مامان یکی از دخترا لوس فامیلو بفرسته بالا تا صدام کنه.داشتم از ذوق میمردم. دراز کشیدم رو تخت که یهو چشمم افتاد به طناب دار.لعنتی فکراینو نکرده بودم. اومدم بلند شددم که دیر شده بود. یکی داشت درو باز میکرد. Play زدم و سریع دراز کشیدمو چشمام و بستم.فدای امی لی با این صدا باحالش عین روح می مونه.لب و گاز گرفتم که نخندم.در باز شد. آهنگ بلند haunted پیچید تو اتاق. یه لحظه سکوت شد وبعد صدا جیغ مینو و مائده پیچید توگوشم.اه با این صدات معلومه واسه چی موندی تو خونه کر شدم.به ثانیه نرسید که همه ریختن بالا. صدا گریه مینو و مائده را می شنیدم. بابا داد زد:اینو خفش کن.احتمالا با ماکان بود. ماکان نمی تونست چون کنترل دست من بود و در کمد قفل بود. از قبل ایر پلاگامو گذاشته بودم توگوشم.(محافظ گوش در برابر صدا. از نوعی اسفنج مخصوص درست شده که اونو فشرده می کنن و می ذارن توگوش بعد از مدتی اسفنج به حالت عاید برمیگرده و فضای گوش و پرمیکنه و باعث میشه صدا شنیده نشه.)ولی خیلی هم نزده بودم تو تا بتونم یکم بشنوم. بابا اومد طرف تختم. لیوان و دید. اینا چیه؟مامان گریه اش گرفته بود..یه کار بکن. گفتم زیاده روی کردی .دست بابا که به شونه ام خورد. از جا پریدمو با یه حالت مثلا هاج و واج نگاهشون کردم. همه یه قدم به عقب پریدن. مخصدوصا ایرپاگارو جلو همه از تو گوشم در آوردمو برا انکه صدا به صدا برسه بلند گفتم:چی شده؟مامان داد زد یکی اینو خفه کنه. صحنه ای شده بود خنده ام گرفته بود.ماکان داشت رو خرت و پرتای .•.•. @gorizan_25 .•.•.
° میزم که می تونم بگم یه شتر با بارش اونجا گم میشد دنبال کنترل میگشت. من دیگه نتونستم و زدم زیر خنده.باباغضبناک نگام کرد. واقعاعصبانی بود یک لحظه ترسیدم. ولی دیر شده بود. چون دست بابا بالا رفت ودو تا سیلی اب دار خوابوند توگوشم. ناخودآگاه کنترل واز پشتم در آوردم ودستگاهو خاموش کردم.سکوت تو اتاق پیچید.فکرنمیکردم بابا روم دست بلند کنه.عمو اومد جلوو دست بابا روگرفت.مامان کنار دیوار ایستاده بود وگریه می کرد. دایی حسین. زندایی که مینو و مائده رو ب*غ*ل کرده بود کسری که مات کنار دیوار وایساده بود. عمه هاله. تقریبا همه بودن. ارشیا کنار در به دیوار تکیه داده بود.بابا با عصبانیت گفت:این مسخره بازیا چیه؟دایی با دست به بقیه ا شاره کرد که برن بیرون.عصبی بودم. هیچی نمی فهمیدم. تو چشمای بابا نگاه کردم وگفتم:دیگه چکارکردم؟بابا لیوانی که تهش چند تا تیکه قرص مونده بود نشونم داد:اینا چیه؟من که جواب از قبل آماده کرده بودم گفتم:قرص برا رشد کاکتوسام یکی از دوستام گفت برا گیاه خوبه.بابا ناباورانه نگام کرد. ماکان هم عصبی بود.پس چرا جواب ندادی !لجم گرفته بود جلو این همه ادم وایساده بودن منو بازخواست می کردن.در حالی که عصبی انگشتم و می جویدم بش گفتم:ندیدی ؟توگوشم ایرپلاگ بود.بابا دست بلند کرد و طناب دار رو گرفت:این آشغال چیه؟جز دکور اتاقمه.قیافه بابا جوری شده بود نمیفهمید الان چی بگه. منم مدام انگشتمو می جویدم که داد و قال را نندازم.مینو صورتش را تو سینه مادرش پنهان کرد گریه او بیشتر داشت اعصابم را خورد می کرد.نگاه عصبی ام را به مینو دوختم که چشمم به ار شیا افتاد. برای اولین بار م*س*تقیم نگاهم کرد. سر تکان داد و بیرون رفت.افراد باقی مونده هم کم کم اتاق و ترک کردند. بابا. می خواست طناب و بکنه.آویزون دستش شدم.بابا توروخدا بذار باشه.بابا عصبانی بود هنوز.ترنج این کارا چیه میکنی؟آخه این اداها چیه؟کی می خوای بزرگ شی داییت اینا بعد عمری اومدن اینجا ببین چه مسخره بازی در آوردی. هر کار کردی بهت هیچی نگفتم. بعد دستش را از رو طناب برداشت وگفت:هر غلطی می خوای بکن.کسری هنوز وایساده بود داشت اتاقم و برانداز می کرد.ترنج عجب اتاق باحالی داری !اصلا حواسم به حرف کسرا نبود. فقط تصویر سر تکان دادن ارشیا داشت تو سرم می چرخید.کسرا ول کن نبود.منم می خوام اتاقمو این ریختی کنم.در حالی که انگشتمو می جویدم گفتم غلط کرد مغز آکتو به کار میندازی و برای خودت یه طرح تازه می زنی فهمیدی ؟اوه حالا انگار چه شاهکاری کرده.هر چی؟فعلا که تو یکی دهنت آب افتاده.بی جنبه دیدم این همه ادم زدن توذوقت خواستم یکم ازت تعریف کرده باشم.لازم نکرده من توذوقم نمی خوره.حالا هم بروب یرون حوصله ندارم.کسرا دستاشو کرد تو جیب شلوار لی شو پرید رو تخت.اگه نرم چی؟منم شونه هامو بالا انداختم وگفتم هر جور راحتی.بعد در و بستم وکنترل و برداشددتم و باز آهنگ haunted و گذاشتم. صداشم بلند کردم. کسرا داد زد:الان بابات میاد شاکی میشه ها.من پشت در نشستم و بدون اینکه چیز بگم شونه هامو بالا انداختم. دیگه چکار می خواست بکنه. داد که سرم زده بود توگوشمم که زده بود. جلو ارشیا ضایمم که کرده بود. دیگه از این بدتر چی می خواست بشه.کسرا از رو تخت بلند شد و اومد طرفم.بذارمن برم بیرون حوصله ندارم باعمو درگیر .•.•. @gorizan_25 .•.•.
i love you:))