eitaa logo
رمانکده گریزان🍃
42 دنبال‌کننده
171 عکس
43 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ˚₊‧ چایِ دارچـیـنی ‧₊˚
براى يكى‌كافى هستى، براى يكی‌ناكافى ؛ اما برای من تو چای هستی ؛ لب‌سوز و لب‌دوز و دیشلمه
10.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
° «دلهاتان را از دنیا بیرون کنید ، پیش از آنکه بدن‌های شما را از آن بیرون ببرند.» 🕊 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌@gorizan_25
° خدا گاهی از طریق آدمایی که می ذاره سرراهت بهت میگه من کنارتم . . . مثلا یکی مثل 🤍✨ الّلهُـمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَـــ الْفَـــرَج @gorizan_25
° و تمام غم هایش به پایان رسید:) همچین چیزی آرزوست ...💔🥺 @gorizan_25
° قشنگای من✨🤍 عضو چنل اصلیمون باشید😊 فعالیتمون و از این به بعد اینجا ادامه میدیم👇 https://eitaa.com/gorizan_25
° صدای بوق آزاد در گوشم میپیچد شماره را عوض میکنم ! کلافه دوباره شماره گیری میکنم بازم فاطمه دستش را مقابل چشمانم تکان میدهد چی شده ؟ جواب نمیدن ؟ نه نمیدونم کجا رفتن ... تلفن خونه جواب نمیدن .... گوشیها شونم خاموشه ، کلیدم ندارم برم خونه. چند لحظه مکث میکند: خب بیا فعلا خونه ما كمے تعارف کردم و " نه " آوردم .... دو دل بودم ... اما آخر سر در برابر اصرارهای فاطمه تسلیم شدم وارد حیاط که شدم ، ساکم را گوشه ای گذاشتم و یک نفس عمیق کشیدم مشخص بود که زهرا خانوم تازه گلها را آب داده .... فاطمه داد :میزند ماااماااان ... ما اومدیمم.... و تو یک تعارف میزنی که: اول شما بفرمائید... اما نے معطلے سرت را پائین می اندازی و میروی داخل چند دقیقه بعد علی اصغر پسر کوچک خانواده و پشت سرش زهرا خانوم بیرون می آیند... علی جیغ میزند و می دود سمت فاطمه... خنده ام میگیرد چقدر زهرا خانوم بدون اینکه با دیدن من جابخورد لبخند گرمی میزند و اول بجای دخترش بمن سلام میکند! این نشان میدهد که چقدر خون گرم و مهمان نوازند. سلام مامان خانوم!.... مهمون آوردم..... و پشت بندش ماجرای مرا تعریف میکند - خلاصه اینکه مامان باباشو گم کرده اومده خونه ما! علی اصغر با لحن شيرين و كودكانه میگوید اچی؟ خاله گم چده ؟ واقیهنی ؟ زهرا خانوم میخندد و بعد نگاهش را سمت من میگرداند نمیخوای بیای داخل دختر خوب ؟ ببخشید مزاحم شدم. خیلی زشت شد. _زشت این بود که تو خیابون میموندی حالا تعارفو بزار پشت در و بیا تو... ناهار حاضره لبخند میزند ، پشت بمن میکند و میرود داخل *** خانه ای بزرگ ، قدیمی و دو طبقه كه طبقه بالایش متعلق به بچه ها بود. یک اتاق برای سجاد و تو دیگری هم برای فاطمه و علی اصغر. زینب هم یک سالی میشود ازدواج کرده و سرزندگی اش رفته . از راهرو عبور میکنم و پائین پله ها میشینم ، از خستگی شروع میکنم پاهایم را میمالم. @gorizan_25
° مادرم تماس گرفت حال پدر بزرگت بد شده...ما مجبور شدیم بیایم اینجا... منظور( یکی از روستاهای اطراف تبریز است) چند روز دیگه معطلی داریم... برو خونه عمت.... اینها خلاصه جملاتی بود که گفت و تماس قطع شد * چادر رنگی فاطمه را روی سرم مرتب میکنم و به حیاط سرک میکشم. نزدیک غروب است و چیزی به اذان مغرب نمانده تو لبه ی حوض نشسته ای آستین هایت را بالازده ای و وضو میگیری پیراهن چهارخانه سورمه ای مشکی و شلوار شیش جیب! میدانستم دوستت ندارم فقط ... احساسم به تو ، احساس کنجکاوی بود... كنجكاوي راجب پسری که رفتارش برایم عجیب بود... اما چرا حس فوضولی اینقد برام شیرینه مگه میشه کسی اینقدر خوب باشه ؟ " می ایستی ، دستت را بالا می آوری تا مسح بکشی که نگاهت بمن می افتد بسرعت رو برمیگردانی و استغفرالله ...میگویی اصلا یادم رفته بود برای چه کاری اینجا آمده ام.... ببخشید!... زهرا خانوم گفتن بهتون بگم مسجد رفتید به آقا سجاد گوشزد کنید امشب زود بیان خونه.... همانطور که آستین هایت را پایین میکشی جواب میدهی بگید چشم سمت در میروی که من دوباره میگویم گفتن اون مسئله هم از حاجی پیگری کنید. مكث ميکني: * بله ... يا علي ! زهرا خانوم ظرف را پر از خورشت قرمه سبزی میکند و دستم میدهد بیا دخترم ... بیر بزار سر سفره... چشم!... فقط اینکه من بعد شام میرم خونه عمه ام .... بیشتر از این مزاحم نمیشم فاطمه سادات از پشت بازوام را نیشگون میگیرد چه معنی داره نخیر شما هیچ جا نمیری دیر وقته... فاطمه راس میگه... حالا فعلا ببرید غذاها رو یخ کرد هر دو از آشپزخانه بیرون و به پذیرائی میرویم همه چیز تقریبا حاضر است. صدای یاالله مردانه کسی نظرم را جلب میکند. پسری با پیرهن ساده مشکی ، شلوار گرم کن ، قدی بلند و چهره ای بی نهایت شبیه تو از ذهنم مثل برق میگذرد _آقا سجاد ! پست سرش تو داخل می آیی و علی اصغر چسبیده به پای تو کشان کشان خودش را به سفره میرساند... خنده ام میگیرد چقدر این بچه به تو وابسته است.... نکند یک روز هم من مانند این بچه به تو... @gorizan_25
° پتو را کنار میزنم چشمهایم را ریز و به ساعت نگاه میکنم. "سه نیمه شب "! خوابم نمیبرد... نگران حال پدربزرگم زهرا خانوم اخر کار خودش را کرد و مرا شب نگه داشت.... بخود میپیچم دستشویی در حیاط و من از تاریکی میترسم تصور عبور از راه پله و رفتن به حیاط لرزش خفیفی به تنم میندازد بلند میشوم ، شالم را روی سرم میندازم و با قدمهای آهسته از اتاق فاطمه خارج میشوم در اتاقت بسته است حتمن آرام خوابیده ای یک دست را روی دیوار و با احتیاط پله ها را پشت سر میگذارم آقا سجاد بعد از شام برای انجام باقی مانده کارهای فرهنگی پیش دوستانش به مسجد رفت تو و علی اصغر در یک اتاق خوابیدید و من هم همراه فاطمه سایه های سیاه کوتاه و بلند اطرافم تکان میخورند قدمهایم را تندتر میکنم و وارد حیاط میشوم. چند متر فاصلس یا چند کیلومتره ؟؟ زیر لب ناله میکنم ای خدا چقد من ترسوام...! ترس از تاریکی را از کودکی داشتم. چشم هایم را میبندم و میدوم سمت دستشویی که صدایی سر جا میخکوبم میکند! صدای پچ پچ... زمزمه !!.... "نكنه... جن "!!! از ترس به دیوار میچسبم و سعی میکنم اطرافم را در آن گنگی و سیاهی رصد کنم! اما هیچ چیز نیست جز سایه حوض ، درخت و تخت چوبے !! زمزمه قطع میشود و پشت سرش صدایی دیگر ...گویے کسی دارد پا روی زمین میکشد!!! قلبم گروپ گروپ میزند گیج، از خودم میپرسم صدا از چیهه !!!! سرم را بے اختیار بالا میگیرم.... روی پشت بام سایه یک مرد !!! ایستاده و بمن زل زده نفسم در سینه حبس میشود یک دفعه مینشیند و من دیگر چیزی نمیبینم!! بی اختیار با یک حرکت سریع از دیوار کنده میشوم و سمت در میدوم!! صدای خفه در گلویم را رها میکنم دززززدددد... دزد رو پشت بومهه..!!! دزدد..!! خودم را از پله ها بالا میکشم ! گریه و ترس با هم ادغام میشوند. دزد !!! در اتاقت باز میشود و تو سراسیمه بیرون می آیے !!! شوکه نگاهت را به چهره ام میدوزی سمتت می آیم و دیوانه وار تکرار میکنم دزدد... الان فرار میکنههه کو!! به سقف اشاره میکنم و با لکنت جواب میدهم .رو.... رو... پش.... پشت... بوم........ فاطمه و علی اصغر هر دو با چشمهای نگران از اتاقشان بیرون می ایند. و تو با سرعت از پله ها پایین میدوی... @gorizan_25
° گاهی زندگی تمام زیبایی اش را در قالب یک شخص به تو هدیه میکند... @gorizan_25
شاعر شده ام با غزل ناب نگاهش لا حول ولا قوة الا به نگاهش:)❤️‍🩹 .•.•. @gorizan_25 .•.•.
° دستم را روی سینه ام .میگذارم هنوز بشدت میتپد فاطمه کنارم روی پله نشسته و زهرا خانوم برای آروم شدن من صلوات میفرستد. اما هیچ کدام مثل من نگران نیستند... بخودم که آمدم فهمیدم هنگام دویدن و بالا آمدن از پله ها شالم افتاده و تو مرا با این وضع دیده ای!!! همین آتش شرم به جانم میزد!! علی اصغر شالم را از جلوی در حیاط می آورد و دستم میدهد. شالم را سرم میکنم و همان لحظه تو با مردی میانسال داخل می آیی... علی اصغر همینک او را میبیند با لحن شیرین میگوید: حاج بابا!! انگار سطل آب یخ روی سرم خالی میکنند مرد با چهره ای شکسته و لبخندی که که لابه لای تارهای نقره ای ریشش گم شده جلو مے آید: سلام دخترم خوش اومدی!! بهت زده نگاهش میکنم بازم گند زدم!!! ابروم رفت!!! بلند میشوم ، سرم را پایین میندازم. سلام !!... ببخشید من... من نمیدونستم که... زهرا خانوم دستم را میگیرد عیب نداره عزیزم ما باید بهت میگفتیم که اینجوری نترسی!! حاج حسین گاهی نزدیک اذان صبح میره روی پشت بوم برای نماز... وقتی دلش میگیره و یاد همرزماش میفته. دیشبم مهمون یکی از همین دوستاش بوده فک کنم زود برگشته براست رفته اون بالا.... با خجالت عرق پیشانی ام را پاک میکنم بزور تنها یک کلمه میگویم شرمنده... فاطمه به پشتم میزند نه بابا منم بودم میترسیدم!! حاج حسین با لبخندی که حفظش کرده میگوید خیلی بد مهمون نوازی کردم! مگه نه دخترم!! و چشمهای خسته اش را بمن میدوزد نزدیک ظهر است گوشه چادرم را با یک دست بالا میگیرم و با دست دیگر ساکم را برمیدارم زهرا خانوم صورتم را میبوسد __ خوشحال میشدیم بمونی اما خب قابل ندونستی! نه این حرفاچیه؟؟ دیروزم کلی شرمندتون شدم فاطمه دستم را محکم می فشارد رسیدی زنگ بزن!! علی اصغر هم با چشمهای معصومش میگوید: خدافس آله خم میشوم و صورت لطیفش را میبوسم اودافظ عزیز خاله خداحافظی میکنم حیاط را پشت سر میگذارم و وارد خیابان میشوم تو جلوی در ایستاده ای کنارت که می ایستم همانطور که به ساکم نگاه میکنے میگویی : خوش اومديد... التماس دعا قرار بود تو مرا برسانی خانه عمه جان اما کسی که پشت فرمان نشسته پدرت است. یک لحظه از قلبم این جمله میگذرد. .... و فقط این کلمه به زبانم میاید محتاجیم... خدانگهدار @gorizan_25