دایرهای از گذشته مرا احاطه کرده که راه خروجیاش را گم کردهام. امروز، بزرگترین مبارزه من نه برای به یاد آوردن، که برای فراموش کردن است. میخواهم این خاطرات را رها کنم، اما هر بار که دستم را دراز میکنم، میبینم چقدر سنگیناند و چقدر به من وابستهاند. میترسم اگر آنها را رها کنم، بخشی از خودم را از دست بدهم؛ بخشی که با درد ساخته شده. میترسم روزی بیدار شوم و ببینم تمام تلاشم بیهوده بوده و این سایهها همچنان در انتهای افق ذهنم حضور دارند. فراموشی خواستنی است، اما از خودِ درد، سختتر است.»