𝐆𝐫𝐚𝐲𝐖𝐚𝐯𝐞𓂃
𓂃 امروز دیگر به غم سلام نکردم؛ فقط از کنارش گذشتم. خستهام از گفت گوهای تکراری ِغمآلود، از توضیح
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
𓂃
شاد بودم. خیلی خیلی شاد.
انگار روز، بیخبر، کلید چراغهایش را برایم تا آخر بالا زده بود.
شاید چون با چیزهایی که دوستشان دارم خودم را مشغول کرده بودم،
یا شاید غم واقعاً خسته شده بود و برای یک روز مرخصی گرفته بود.
هرچه بود، شادیاش واقعی بود؛ نه قلابی، نه مصنوعی.
آنقدر شاد بودم که یک لحظه، خیلی کوتاه،
فکر از گوشهی ذهنم رد شد،«این شادی تا کی دووم داره؟»
یک سؤالِ کاملا بیربط وسط یک حال خوب.
پارادوکس همین بود؛
وسط درخشانترین لحظهها، سایهی کوچکی که میخواست یادم بیندازد همهچیز موقت است.
اما بعد با خودم گفتم«مهم نیست بابا… همین لحظه رو بچسب. بعدش هرچی شد، شد.»
و شادیام شبیه بادکنکی شد که کسی نخش را نگه داشته.
نه برای اینکه فرار نکند،
برای اینکه چند لحظهی بیشتر در هوا بماند
و خوشگل باشد.
بعد، دیگر نیازی به نگه داشتن نبود. انگار بادکنک خودش آرام گرفت، و من هم، سبک شده با خوشحالی، خودم را به دست شب سپردم.
خواب،
آخرین چراغِ روز بود که خاموش شد.
- نامهٔ روز ِپنجم، بجامانده از لونآی ِآبی
هدایت شده از 𝒜𝑠𝑡𝑟𝑜𝑑𝑖𝑛𝑔 ݁˖ ✮ ⋆
میدونستید اسکورپیو ، کپریکورن و پایسیز مفهوم خوابیدن قبل از ۱۰ شب رو اصلا درک نمیکنن ؟
این افراد یا کلا ۲ صبح میخوابن، یا اصلا نمیخوابن. انگار ساعت بیولوژیک بدنشون با بقیه فرق داره.