آیا آمدی به خاطر اینکه منم؟
یا بخاطر اینکه گم شدی و جز نشانی من، نشانی نمیدانی؟
یه روزی، توی همچین روزی وقتی که دیگه نفس نمیکشم بارون میاد و سنگِ قبرمو تمیز میکنه و بهم میگه که چقدر همهچیز نمیارزید.
چقدر شبیه ماهی هستی، پرشتاب در عشق، ترسو در عشق، هزاران زن را در من کشتی و ملکه شدی.
٬٬ از نوشتههای نزار قبانی ៹