هدایت شده از 𖥨┈𝙂𝙧𝙖𝙮 𝙬𝙝𝙞𝙨𝙠𝙚𝙮⃝
·⁺˚*•✭•*˚⁺‧⁺˚*•✮•*˚⁺‧⁺˚*•✭•*˚⁺‧
·⁺˚*•✭•*˚⁺‧⁺˚*•✮•*˚⁺‧⁺˚*•✭•*˚⁺‧
شب تاریک است و نوای موج دریایی که رو به روی خانه کوچکمان است،ذوق زیر دلت را به شور می آورد.امشب جای تو کنار من امن است.چشمهایت را بر دست پرده های رقصان در باد بسپار.نویسندگی رویای امشبت در دستان ستاره ها و کارگردانی آن توسط مهتاب برای تو خواهد بود ماهزادم؛خوب و آرام بخوابی نسخه تک دانه کهکشان.
·⁺˚*•✭•*˚⁺‧⁺˚*•✮•*˚⁺‧⁺˚*•✭•*˚⁺‧
·⁺˚*•✭•*˚⁺‧⁺˚*•✮•*˚⁺‧⁺˚*•✭•*˚⁺‧
روی نیمکتی قدیمی نشسته بود. آسمان خاکستری،بوی باران در هوا،و برگهایی که آرام بر زمین میافتادند،همه گویی با او همصدا بودند.دستانش را در هم قفل کرده بود و به نقطهای نامعلوم خیره مانده بود؛ نقطهای دور که هیچکس جز خودش معنایش را نمیدانست.
چشمانش سرخ بود، نه از بیخوابی، بلکه از اشکهایی که بارها فرو خورده و هرگز مجال جاری شدن نیافته بودند. لبخندی محو، پر از تلخی،گاه بر لبش مینشست؛لبخندی که بیشتر شبیه زخم بود تا شادی...
مردم از کنارش میگذشتند بیآنکه به سنگینی نگاهش توجهی کنند.او اما در دل خویش جهانی خاموش داشت،جهانی که هیچ صدایی به بیرون راه پیدا نمیکرد.درونش پر بود از کلماتی که هرگز گفته نشده و نگاهی که دیگر هرگز تکرار نخواهد شد.
باد سردی وزید.یقهی کتش را بالا کشید و نفس عمیقی کشید،انگار میخواست تمام اندوه را با هوایی سرد در سینهی خود دفن کند.با این حال،سنگینی دلش همچنان باقی بود،سنگینیِ چیزی ناگفته و ناپیدا که مثل سایه هر جا همراهش میرفت.
•𝑯𝒀𝑼𝑵
13𝑺𝒆𝒑𝒕𝒆𝒎𝒃𝒆𝒓2025
لبخند کوچک و شکننده اش او را غافلگیر کرد.او دم در مکث کرد و نگاه کرد که پسر به سمت پنجره برگشت و چهرهاش نرم شد.الیاس گفت: «خوبه.» هرچند این کلمه ناکافی به نظر میرسید.به سمت میز برگشت و لپتاپش را باز کرد،اما تمرکزش از بین رفت و دوباره به نیمرخ پسرکش و نحوهی تابش نور بعدازظهر بر انحنای گونهاش برگشت.شماره متخصص غم و اندوه در پوشه دست نخورده باقی مانده بود.شاید زمان متغیری بود که او اشتباه محاسبه کرده بود.شاید برخی از زخمها بدون مداخله،با صبر و اطمینان آرام از به خاطر سپرده شدن،التیام مییافتند. او یک خط در تقویمش تایپ کرد: «کای - باغ،بهار.» سپس به صفحات گستردهاش بازگشت.سنگینی سینه اش هرچند اندک،تغییر میکرد.
•𝑯𝒀𝑼𝑵
13𝑺𝒆𝒑𝒕𝒆𝒎𝒃𝒆𝒓2025
با خیلی مدل آدم کنار میام جز اونایی که عقلشون از سنشون کمتره
یعنی یک کودک به تمام معنان رفتار بچگانه ادعا یه آدم چهل ساله اح اح....
هدایت شده از 𖥨┈𝙂𝙧𝙖𝙮 𝙬𝙝𝙞𝙨𝙠𝙚𝙮⃝
·⁺˚*•✭•*˚⁺‧⁺˚*•✮•*˚⁺‧⁺˚*•✭•*˚⁺‧
·⁺˚*•✭•*˚⁺‧⁺˚*•✮•*˚⁺‧⁺˚*•✭•*˚⁺‧
شب تاریک است و نوای موج دریایی که رو به روی خانه کوچکمان است،ذوق زیر دلت را به شور می آورد.امشب جای تو کنار من امن است.چشمهایت را بر دست پرده های رقصان در باد بسپار.نویسندگی رویای امشبت در دستان ستاره ها و کارگردانی آن توسط مهتاب برای تو خواهد بود ماهزادم؛خوب و آرام بخوابی نسخه تک دانه کهکشان.
·⁺˚*•✭•*˚⁺‧⁺˚*•✮•*˚⁺‧⁺˚*•✭•*˚⁺‧
·⁺˚*•✭•*˚⁺‧⁺˚*•✮•*˚⁺‧⁺˚*•✭•*˚⁺‧
در حالی که نفسش را به شدت بیرون میدهد،گوشی پزشکی کمی جابهجا میشود و قفسه سینهاش به وضوح بالا و پایین میرود."نه."دروغ میگوید و به صورتش نگاه میکند تا واکنشش را ببیند. حقیقت در گلویش سنگینی میکند. اینکه وقتی به او فکر میکند قلبش تند میزند، اینکه از آن شب به بعد نتوانسته کارهایش را تمام کند،اینکه مهربانی سادهاش تبدیل به وسواسی شده که نمیتواند از آن دست بکشد.
در عوض، دستش را بالا میآورد، دست او را با دست خودش میپوشاند و حرکاتش را آرام میکند."فقط... به صدای قلبم گوش کن."
با صدای آهستهتر اصرار میکند."اگر چیز اشتباهی شنیدی به من بگو."دستش به طور نامحسوسی محکمتر میشود.لمس دستهای گرم او شور عجیبی در دلش ایجاد میکند اما..
اما انگار میترسد که قبل از اینکه آماده رها کردنش شود،او زودتر کنار بکشد.
•𝑯𝒀𝑼𝑵
14𝑺𝒆𝒑𝒕𝒆𝒎𝒃𝒆𝒓2025