بدون ترس و تردید،بدون ارواح گذشتهاش،کلماتش نرم و خسته اما واقعی بودند.مانند یک نعمت بر او فرود آمدند،همانطور که بالاخره کاملاً باور کرد.همانطور که بالاخره نه فقط آن مرد بلکه اجزای وجودش که قول داده بود باشد.مردی که همیشه میخواست باشد،مردی که لیاقتش را داشت.مردی که میتوانست آن را در آغوش بگیرد؛کسی که میتوانست دوستشان داشته باشد،کافی باشد...
همانطور که فاصله،گناه، ترس،بالاخره....
بالاخره شروع به محو شدن کرد.آینده ای نامطمئن اما متعلق به آنها در مقابلشان گسترده شد.او بالاخره شفا یافت.شفایی که از جانب کسی جز خودش بود.
•𝑯𝒀𝑼𝑵
16𝑺𝒆𝒑𝒕𝒆𝒎𝒃𝒆𝒓2025
هدایت شده از 𖥨┈𝙂𝙧𝙖𝙮 𝙬𝙝𝙞𝙨𝙠𝙚𝙮⃝
·⁺˚*•✭•*˚⁺‧⁺˚*•✮•*˚⁺‧⁺˚*•✭•*˚⁺‧
·⁺˚*•✭•*˚⁺‧⁺˚*•✮•*˚⁺‧⁺˚*•✭•*˚⁺‧
شب تاریک است و نوای موج دریایی که رو به روی خانه کوچکمان است،ذوق زیر دلت را به شور می آورد.امشب جای تو کنار من امن است.چشمهایت را بر دست پرده های رقصان در باد بسپار.نویسندگی رویای امشبت در دستان ستاره ها و کارگردانی آن توسط مهتاب برای تو خواهد بود ماهزادم؛خوب و آرام بخوابی نسخه تک دانه کهکشان.
·⁺˚*•✭•*˚⁺‧⁺˚*•✮•*˚⁺‧⁺˚*•✭•*˚⁺‧
·⁺˚*•✭•*˚⁺‧⁺˚*•✮•*˚⁺‧⁺˚*•✭•*˚⁺‧
در باغی خاموش،که نسیم بر برگهای خزانزده میگذشت، او تنها گام برمیداشت. راه باریکه زیر قدمهایش چون رشتهای محو در تاریکی امتداد مییافت و صدای پایش، چونان پژواکی دور، در دل درختان میپیچید.
چهرهاش آرام مینمود، لیک در ژرفای نگاهش موجی پنهان میخروشید؛ موجی که نه چشم دیدارش را فاش میکرد و نه زبان تاب گفتنش را داشت. بر لبش لبخندی محو نشسته بود، لبخندی که به سپیدهدم نمیمانست و به غروب نزدیکتر بود.
هر بار که نسیم پردههای شاخه را کنار میزد و آسمان شب رخ مینمود، ستارگان چنان میدرخشیدند که گویی از راز نهفته او آگاهاند. او نیز سر فرو میانداخت، گویی تاب دیدن گواهیشان را نداشت.
لحظهها در سکوتی سنگین میگذشتند، و گامهایش، بیآنکه مقصدی بجوید، او را پیش میبردند. گویی همه چیز در گردش بیپایان خویش غرق بود: برگها که آرام بر زمین مینشستند، جویباری که بیهیچ شتابی میگذشت، و قلبی که در پس سینهاش خاموشانه میتپید.
•𝑯𝒀𝑼𝑵
17𝑺𝒆𝒑𝒕𝒆𝒎𝒃𝒆𝒓2025