همهچیز از لحظهای شروع شد که نگاهم به او افتاد؛
چشمهایش…
چشمهایش را هنوز به یاد دارم،
نه تیره بودند و نه روشن؛
رنگشون حقیقت داشت.
از آنهایی که نمیدرخشند، اما آدم را آرام میکنند.
موهایش…
آن طور که بیخیال روی پیشانیاش میافتاد،
گویی نسیمی از آرامش را با خودش میآورد.
نه مرتبِ ظاهرساز و نه شلختهی بیحس؛
موهایش همانند کسی بود که چیزی برای ثابت کردن ندارد، و همین، زیباترش میکرد.
پیراهنش ساده بود، اما روی تنش انگار که معنا پیدا کرده بود؛
انگار هر چین و خطش، داستانی را زمزمه میکرد که فقط من میفهمیدم.
و دستهایش…
دستهایی که وقتی به آنها نگاه میکردم،
احساس میکردم میشود به آنها تکیه داد…
میشود در میان انگشتهایش آرام شد، بیصدا، بیدغدغه.
و نمیدانم چرا،
اما همان لحظه فهمیدم عشق همیشه با فریاد نمیآید؛
گاهی فقط نگاه میکنی و میمانی…
𔘓𝙽𝚒𝚟𝚊𝚛𝚊
𝘢𝘵 12:21 𝙽𝚘𝚟𝚎𝚖𝚋𝚎𝚛
𝗚𝗥𝗔𝗬 𝗪𝗛𝗜𝗦𝗞𝗘𝗬
همهچیز از لحظهای شروع شد که نگاهم به او افتاد؛ چشمهایش… چشمهایش را هنوز به یاد دارم، نه تیره بو
مهارت انتقال حس تو متنات موج میزنه★