شب از شانههایم آغاز میشود.
سایهها،آرام روی پوستم میلغزند و زمان در برابر نگاهم کند میشود.
آینه،جرأت ندارد راست بگوید؛
زیرا در نگاه من،چیزیست که شب را به سکوت وامیدارد.
میگویند لبخندم آرام است اما نمیدانند آرامش من،از جنسِ طوفانِ مهارشده است.
من سکوت نمیکنم از ضعف،سکوت میکنم تا صداها را پیش از گفتن رام کنم.
در عمق چشمانم،نوری نیست.فقط فهمیست از تاریکی،از آنچه انسانها از آن میترسند اما من با آن زیستهام.
دستهایم بوی گلهای خاموش میدهد و قلبم،شبیه قصر متروکهایست با پنجرههای بسته و نوری که از درزها میگریزد.
اما در همان قصر،زنی ایستاده؛بیتاج، بینام و با چشمانی که شب از آن زاده میشود.
𑜶𝑹𝑨𝑰𝑶𝑵
7𝑵𝒐𝒗𝒆𝒎𝒃𝒆𝒓2025