رفتم مراسم ختمش نه واسه خداحافظی...
ما قبل از مرگش از هم جدا شده بودیم،اما خاطرهها جدا نشدن.مرگش پایان نبود یجورایی ناتمام موندن بود.من برگشتم،با دلی که هنوز گذشته رو زندگی میکنه...
آروم بخوابی🖤
وقتی وجودم رو شکسته و بی نور رها کردی با تمام شکستگی هام دوستت داشتم و این اوج حماقت من بود.
پایانِ ۲۰۲۵
آرام مینشیند کنار ما،
نه برای خداحافظی،
برای یک نگاه آخر.
و جایی میان این نگاه،
دل بیهوا یاد کسی میافتد
که بودنش، خودش دلیل ادامه است.
ما با خستگیهای بیصدا
و دلهایی که هنوز امید را
لای نفسهایشان پنهان کردهاند،
به رفتنش نگاه میکنیم.
سال، با جیبهای خالی و شانههای پر از «تحمل» میرود؛
ما میمانیم و دلتنگیهایی
که نه اسم دارند، نه مقصد.
سختیها مثل زمستان
بیاجازه آمدهاند و ماندگار شدهاند،
اما عجیب است…
در همین سرمای طولانی
جایی تهِ دل،
چراغ کوچکی هنوز روشن است.
نه آنقدر پرنور که راه را نشان دهد،
اما آنقدر زنده که خاموش نشویم.
ما یاد گرفتیم
امید همیشه فریاد نیست؛
گاهی فقط نفس کشیدن است
وقتی فکرِ «تو»
نمیگذارد فرو بریزیم.
پایان این سال
قول آسایش نمیدهد،
فقط آرام در گوشمان میگوید:
«ماندی… و همین،
خودش یک پیروزیست.»
𔘓𝙽𝚒𝚟𝚊𝚛𝚊
𝘢𝘵 23:07 December