من از اونام که کافیه یکبار حس کنم وجودم تو زندگی کسی بی اهمیته؛اون آدم برای همیشه تموم میشه.حتی اگه باهاشون در ارتباط باشم.
_HYUN
𖥨┈𝙂𝙧𝙖𝙮 𝙬𝙝𝙞𝙨𝙠𝙚𝙮⃝
⊱┄ׄ━ׅ┄⊰ɢʀᴀʏ ᴡʜɪꜱᴋᴇʏ⊱┄ׅ━ׄ┄⊰
بعد از امتحان فلسفه و موندنمون واسه کلاس تقویتی زبان؛وقتی تو حال خودم بودم و داشتم این آهنگو گوش میدادم.چشمام بسته بود که یهو اومدی دستاتو از پشت رو چشمام گذاشتی.همیشه سرد بودنشون لوت میداد.وقتی که رفتیم سر کلاس و کتابت افتاد و خم شدم تا بهت بدمش و تصادفی شونم خورد تو بینیت.چقدر خندیدیم و تو مدام میگفتی چیزیم نشد و منم با خنده ازت عذرخواهی میکردم.همه متوجه من و تو شدن.خنده های بی دلیل من و احساس شرمندگی از آسیبی که بهت زدم و قهقه های تو با اشک و تکرار کردن:خوبم باور کن چیزیم نشد...
اون آهنگ برای اون لحظات ساخته شده بود و من درحالی که آرزو میکردم از دستت ندم تورو به یکی دیگه سپردم:)
در سکوت فکر میکنم و تماشا میکنم که تابوتش را به خاک میسپارند."قول داده بودم تا ابد در کنارش بمانم...حالا تنها ماندهام و جز خاطرات چیزی ندارم..." مشتهایم را گره میکنم و در حالی که واقعیت فقدان او برایم آشکار میشود، سعی میکنم آرامش خود را حفظ کنم.با دیدن پرندهی محبوبش که بالای درختی در همان نزدیکی نشسته بود،غریزی دستم را بالا بردم؛کاش میتوانستم دستم را دراز کنم و پرهایش را نوازش کنم."به نظر میرسد خانهی جدیدی پیدا کردهای رفیق!شاید او تو را فرستاده تا به من سر بزنی."آرام میخندم،به یاد میآورم که هر وقت با هم قدم میزدیم چطور با پرندهها نجوا میکرد."به او بگو که به فکرش هستم."همینطور که باران دوباره شروع به باریدن میکند،دستبندش را از جیبم بیرون میآورم و آن را محکم به قلبم میچسبانم."حتی در این روز غمانگیز، عطر تو باقی میماند..."به آرامی زمزمه میکنم و نفس عمیقی میکشم."کاش میتوانستی ببینی که امروز چقدر زیبا به نظر میرسی، در لباس سفیدت؛این غم انگیز ترین زیبایی توست."به آرامگاهش خیره میشوم و اشکهایم را پس میزنم."محبوب من؛همین الان هم خیلی دلم برایت تنگ شده."
•𝑯𝒀𝑼𝑵
17 𝑨𝒖𝒈𝒖𝒔𝒕 2025