eitaa logo
🎭... Aurora.Mikaelson.
50 دنبال‌کننده
682 عکس
395 ویدیو
7 فایل
آرورا مایکلسون؛از خانواده اصیل "مایکلسون" ها. isfp . 9w1 . 964 عمارت ممنوعه؟!شما فقط تا دم در میاید. پیوی: @Yuu_san
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از Pompos
تولد کابوس آمریکا مبارک! [ @pompos ]
"نجواهای بلک ورث" . . Part1:-آرام ورق بزن-
🎭... Aurora.Mikaelson.
"نجواهای بلک ورث" . . Part1:-آرام ورق بزن-
کوپه‌های قطارِ خطِ جنوب‌غربی در آن عصر پاییزی سال ۱۹۹۴، بوی کهنگی و رطوبت صندلی‌های مخملی را می‌دادند. باران تند کورن‌وال با ضرب‌آهنگی بی‌رحمانه به شیشه می‌کوبید و تاریکی زودهنگام، مناظر بیرونی را در سیاهی فرو برده بود. تنها منبع نور داخل کوپه، چراغ کوچک مطالعه‌ای بود که الکساندر به بالای کتاب وصل کرده بود. نور زرد و باریک چراغ، زوایای دقیق چهره‌ بی‌تفاوت، موهای مشکیِ کمی آشفته و درخشش عجیب چشم‌های بنفشش را در تاریکی کوپه واضح‌تر می‌کرد. الکساندر طوری لم داده بود که انگار کل دنیا و باران بیرونی برایش اهمیت چندانی ندارد. با چهره‌ای کاملا خنثی، اما با همان لحن آرام و بم همیشگی‌اش مشغول خواندن بود:«...و نویسنده مدعی است که عمارت "بلک‌ورث" واقع در بلندترین صخره‌های ساحلی، هرگز کاملا خالی نبوده است. کسانی که پس از سال ۱۸۸۸ وارد آنجا شدند، از شنیدن صدای چرخ‌دنده‌ها در دل دیوارها خبر داده‌اند.» رز سرش را روی شانه الکساندر گذاشته بود. موهای بلند و سیاهش روی پالتوی تیره الکساندر پخش شده بود و چشمان سبز و درخشانش به نقطه‌ای نامعلوم در تاریکی کوپه زل زده بود. او دفتری کوچک روی پایش داشت و با مداد شمعی، سایه‌روشن‌های مبهمی از آنچه می‌شنید رسم می‌کرد. رز اصلا به خطوط کتاب نگاه نمی‌کرد؛ برای او، داستان فقط با صدای الکساندر معنا پیدا می‌کرد. رز بدون اینکه سرش را بردارد، آرام گفت: «صدا فقط چرخ‌دنده نبوده الکس. مطمئنم نویسنده فراموش کرده بگه صدای نفس کشیدن هم می‌اومده... آدم‌هایی که اونجا بودن فقط بوی چوب خشک رو حس نمی‌کردن... بوی رنگ روغن تازه هم می اومده....» الکساندر کتاب را کمی پایین آورد. نگاه بنفش و بی‌حسش را به رز دوخت، اما پوزخند کج و بی‌خیالی روی لب‌هایش نشست: «چقدر عالی... پس قراره بمیریم، اون هم توی جایی که بوی رنگ روغن تازه میده. چقدر شاعرانه.» انتظار داشت رز با شیطنت به بازوی او ضربه ای وارد کند، اما رز فقط بیشتر در خود جمع شد. چهره اش عجیب و بی حالت شده بود. تا اینکه حرفی عجیب تر از حالت چهره اش زد:«... واقعا برای چی داریم میریم اونجا؟» «چون...سرنوشت میخواد یه بار هم که شده قهوه ی موردعلاقه مون رو اونجا درست کنم؟» رز بالاخره به شانه ی او ضربه ای زد:«هی! الکس! جدی باش!» الکساندر نگاهش را دوباره به صفحات کتاب داد و با همان بی‌خیالی ادامه داد: «من کاملا جدی‌ام رز... این سوالت عجیبه وقتی کارمون اینه.» رز سرش را برداشت و کتاب را از دست او قاپید. سپس آن را با سرعت ورق زد، گویی چیزی بی معنی را نشان او می دهد:«اینو ببین، هیچیش سر و ته نداره. حتی یه ذره هم به واقعیت نزدیک نیست. و بخاطرش باید بیایم اینجا؟» الکساندر کتاب را از دستان او گرفت و صورتش را نزدیک صورت او برد:«کارمون اینه، خانم رز برکر. از این گذشته، خودت داری میگی به واقعیت نزدیک نیست. البته واقعا عیبی نداره و دلم نمیخواد اینطور فکر کنی چون...» پوزخند نامحسوسی زد و چشمانش را در حدقه حرکت داد:«حداقل میتونم اون ترس کوچولوت رو تا مقصد توی چشمات ببینم.» رز آهی کشید و سرش را به سمت پنجره برگرداند. بخار سرمای هوا روی پنجرخ قطار نقش بسته بود:«از وقتی میشناختمت همین شکلی بودی. پسر یه مخترع دیوانه که خودشم روانیه. و منم روانی کرده!» الکساندر خمیازه ای کشید و سرش را به نرمی، روی شانه رز گذاشت. چشمانش کمی خواب الود بود:«خب پس، تا تو یه ذره بیشتر روانی میشی من یکم بخوابم. شاید خواب آینده رو دیدم و بعدش بهت خبر دادم که قرار نیست واقعا اتفاقی بیوفته؛ مثل دو تا محقق ساده میریم و چند تا عکس میگیریم و برمیگردیم.» رز تکان نخورد، اما به حرف الکساندر نیشخند زد:«هوم... محقق ساده. حالا کی میرسیم؟» «طبق محاسبات من، کمتر از بیست دقیقه دیگه می‌رسیم. اگه روح صاحب عمارت خواست من رو بکشه، حداقل امیدوارم این‌قدر مبادی آداب باشه که بذاره اول قهوه ام رو تموم کنم.» الکساندر برای دنیا یک مجسمه بی‌احساس و سرد بود؛ آدمی که انگار هیچ اتفاقی در جهان نمی‌توانست ضربان قلبش را بالا ببرد یا لبخندی واقعی بر لبش بنشاند. اما در برابر رز، آن لایه فرو می ریخت و به یک دیوار کاملا ریخته تبدیل میشد. او دستش را در جیب برد، دستکش‌های پشمی رز را درآورد و بدون اینکه حرفی بزند، آن‌ها را روی زانوی رز گذاشت. سپس با لحنی که سعی می‌کرد بی‌پراوا باشد اما نگرانی درونش را لو می‌داد گفت: «دستات یخ کرده رز. اگه قراره توی اون عمارتِ نفرین‌شده دنبال هیولا بگردیم، ترجیح میدم همسفرم حداقل انگشت‌هاش یخ نزده باشه که بتونه آستینم رو محکم‌تر بگیره. کارمون که تموم شد، برمیگردیم.مثل همیشه، اینم یه سفر ساده ست.پس ترس به دلت راه نده،شوخی کردم.»
🎭... Aurora.Mikaelson.
کوپه‌های قطارِ خطِ جنوب‌غربی در آن عصر پاییزی سال ۱۹۹۴، بوی کهنگی و رطوبت صندلی‌های مخملی را می‌دادن
رز دستکش‌ها را پوشید، لبخند گرمی زد و انگشتانش را دور مچ دست الکساندر حلقه کرد. گرمای دست الکساندر حتی از روی پارچه پالتو هم حس می‌شد. رز نجوا کرد: «تا وقتی تو برام کتاب می‌خونی و این شوخی‌های مسخره‌ت رو می‌کنی، از هیچ تاریکی‌ای نمی‌ترسم. تا حالا که هر بار رفتیم،اتفاق خاصی نیوفتاده پس..اینبار هم نمیوفته.فقط عکس میگیریم و..برمیگردیم و....پروژه مون هم شهرت میگیره و....» «پولدار نمیشیم، اینو خیالت راحت باشه.» «.. هرچی.» چند ساعت بعد، قطار با صدای سوت دلگیر و دلنگ‌دلنگِ ریل‌ها در ایستگاهی کوچک، خلوت و نیمه‌تاریک متوقف شد. دیگر کسی جز آنها در قطار نبود، و رفتار یخ زده ی مامور قطار هر دو را بدرقه کرد. وقتی هر دو پیاده شدند، باد سرد ساحلی بوی شور دریا و نم باران را به صورتشان کوبید. در انتهای مسیرِ جاده‌ای سنگی و تاریک، روی فراز صخره‌ای که موج‌های خروشان به پایه‌اش می‌خوردند، سایه عظیم و سیاه عمارت "بلک‌ورث" مثل هیولایی خفته در مه دیده می‌شد. الکساندر چراغ‌قوه سنگینش را روشن کرد، نگاهی به عمارت تاریک انداخت و رو به رز کرد: «خب... به قصر دنج‌مون خوش اومدی. موافقی بریم ببینیم قراره چطوری غافلگیرمون کنه؟» رز ناخودآگاه یک قدم دیگر به او نزدیک‌تر شد و دست الکساندر را محکم‌تر گرفت. هیچ‌کدام نمی‌دانستند کتابی که در کیف الکساندر است، حقایق آن عمارت را تا چه حد تلطیف کرده است... و خطری که منتظرشان بود، خیلی زنده تر از صفحات یک کاغذ کهنه بود.
🎭... Aurora.Mikaelson.
رز دستکش‌ها را پوشید، لبخند گرمی زد و انگشتانش را دور مچ دست الکساندر حلقه کرد. گرمای دست الکساندر ح
حقیقتا این یکی از ایده های مغزمه که دوستش دارم! 👽👈👉بخونید نگید چیست خواندن چون دوست دارم افکارتونو بعد هر پارت بشنوم در موردش😔💅
🎭... Aurora.Mikaelson.
حقیقتا این یکی از ایده های مغزمه که دوستش دارم! 👽👈👉بخونید نگید چیست خواندن چون دوست دارم افکارتونو ب
بخونیددد دیگه نگم بخونییید من داستانای جدا از رمان خودمو معمولا به هیچوقت منتشر نمیکن-👽😔اره خلاصه شب بخیر