🎭... Aurora.Mikaelson.
"نجواهای بلک ورث" . . Part2:-چشمانت را ببند-
کلید چدنی و سنگینی که الکساندر از ایستگاهدار یخزده گرفته بود، با صدای چرخش خشکی در قفل چرخید. درِ چوبی و عظیم عمارت «بلکورث» با نالهای شبیه به آهِ یک جسد باز شد و بوی کهنگی، غبار سالیان دراز و چوبِ نمکشیده به استقبالشان آمد.
عمارت در نگاه اول کاملا عادی، خاموش و بیحرکت بود. همهچیز زیر لایهای از خاکِ گذر زمان خوابیده بود، اما تم اشرافی و شکوه بنا از میان همان غبار هم هویدا بود؛ مبلمان مخملی تیره، قابهای چوبیِ کندهکاریشده و تالاری بلند با راهپلهای منحنی که به تاریکی طبقه بالا ختم میشد.
الکساندر چراغقوه را چرخاند. نور زرد روی یک ساعت دیواریِ ایستاده و غولپیکر چوبی نشست. همزمان گفت:«خب...خانم کوچولو؛با این وضع فکر نکنم عاقلانه باشه ساعت دوازده شب بخوایم کارمون رو شروع کنیم.نظر تو چیه؟»
رز سری تکان داد و چمدان کوچک خودش را کنار شومینه قرار داد. سپس دستکش های خود را در آورد و دستانش را به هم مالید:«درسته. امشب باید استراحت کنیم.»
سپس اخمی کرد و شقیقه هایش را نوازش کرد:«واقعا عذاب آوره. چرا اینجا اینقدر از لندن دور بود؟کاش یکم زمانبندی بهتری پیدا میشد که حداقل توی روز میرسیدیم...»
الکساندر خنده ای کرد و وسایلش را کنار کاناپه ای راحت انداخت.سپس به ساعت نزدیک تر شد و گفت:«خب متاسفانه قطار ها ساعت سه نصف شب حرکت نمیکنن، مگر اینکه ارواح بخوان قطار رو برونن که..پیشنهادش نمیکنم.»
بالای تاجِ ساعت، یک عروسک سرامیکیِ کهنه و ظریف، شبیه به دختری با پیراهن تورِ گردوخاکگرفته، نشستهبود. الکساندر چند گام به سمت ساعت برداشت. نگاه بنفش و بیتفاوتش روی خطوط ظریفِ چهرهی سرامیکی عروسک قفل شد. او متوجه نشد کی رشته ی کلامش با رز قطع شده است. دستش بهطور ناخودآگاه بالا آمد و با پشت انگشتانش، بهآرامی و نرمی، گونهی سرد و چینیِ عروسک را نوازش کرد. در انتهای چشمان بنفشش لمسِ کوتاهی از یک حس ناشناخته و عمیق درخشید؛ حسی شبیه به یک یادآوری تلخ یا خفگیِ یک خاطره.
دنگ... دنگ... دنگ...
ضربات سنگین و ناگهانیِ ساعت دوازده شب با صدایی بم در دل تالار پیچید! الکساندر تکان سختی خورد، انگار قلبش آمده بود توی دهانش! از دنیای ذهنیاش پرت شد بیرون، دستش را سریع کشید عقب و چند بار پشتسرهم پلک زد تا خودش را پیدا کند. پوزخند خودخواهانهای زد تا دست پاچگی اش را بپوشاند و زمزمه کرد: «حداقل مطمئن شدیم ساعتش هنوز بلده چطوری آدم رو سکته بده.این یه مزیت عه...ولی نباید تا الان از کار افتاده باشه؟»
او به سمت رز برگشت. رز جلوی تابلوی نقاشیِ عظیمی که روی دیوارِ روبرو آویزان بود ایستاده بود. لرزش خفیفی توی شانههایش دیده میشد. الکساندر بدون درنگ پالتوی گرم و تیرهاش را از تن درآورد، رفت پشت سر رز و آن را دور شانههای ظریف او انداخت. سنگینی و گرمای پالتو، رز را از دنیای غرقشدهی تابلو بیرون کشید.
الکساندر همانطور که لبههای پالتو را روی شانههای رز مرتب میکرد، با لحن آرامش گفت: «طوری زل زدی بهش که انگار نقاشش با جادو نگهت داشته.»
سپس سرش را بالا آورد و به تابلو چشم دوخت. مثل هر تابلوی دیگری که حداقل یکی از آنها در خانه های اشراف زادگان انگلستان پیدا می شد، تابلو حاوی پرتره های اعضای خانواده ی این عمارت بود؛ یک مرد، یک زن، و دو بچه ی خوشحال. رز پالتو را محکمتر دور خودش پیچید، بوی عطرِ تلخ و آشنای الکساندر که توی پارچهاش مانده بود را استشمام کرد تا از بوی خاک دور بماند. لبخندی زد و گفت: «فقط... حس عجیبی داره الکس. انگار این خونه با اینکه خالیه اما...انگار...یه چیزی داخلش هنوز زنده ست.این پرتره ها...لبخند های مرده ای ندارن.قشنگن.»
«بابت زیبایی شناسیت بهت آفرین میگم،اما باید بگم آدم ها میمیرن نه نقاشی هاشون.و مطمئنم خستگی دیگه داره زیادی اذیتت میکنه محقق جوان،پس بیا فعلا استراحت کنیم.» الکساندر به سمتی رفت که چند تکه هیزم خشک کنار شومینه افتاده بود. با چند حرکت ماهرانه، آتش را راه انداخت. زبانه کشیدن شعلههای نارنجی، تاریکیِ سنگینِ تالار را پس زد و حس امنیت مطبوعی ایجاد کرد.
رز رفت و دقیقا روی قالیچه کهنه، نزدیک به آتش نشست. زانوهایش را در آغوش کشید و همانطور که پالتوی الکساندر را روی بدنش محکمتر میگرفت، به گرما زل زد. او حتی برای باز کردن چمدانش و بیرون آوردن وسایل ضروری نیز ترغیب نشده بود. الکساندر هم کتری سفریاش را راه انداخت و دو لیوان داغ آماده کرد. کمی بعد، رفت و کنارش به پایه ی کاناپه تکیه داد.
رز لبخند تلخی زد: «یادت میاد اولین باری که با هم رفتیم توی اون خونه متروکه پشت مدرسه؟ سیزده سالمون بود. تو اونجا هم راه رفتی و گفتی: "هیچ شبحی وجود نداره، فقط لولههای آب خرابن."»
🎭... Aurora.Mikaelson.
کلید چدنی و سنگینی که الکساندر از ایستگاهدار یخزده گرفته بود، با صدای چرخش خشکی در قفل چرخید. درِ
الکساندر لیوان را داد دست رز، چشمهایش چرخید و با همان پوزخندِ مسخرهاش گفت: «و هنوز هم سر حرفم هستم! لولهها خراب بودن. هرچند تو با دیدن یه موش جیغی کشیدی و تمام کلاغهای اون منطقه کوچ کردن.»
«من جیغ نکشیدم!» رز با خنده ضربه آرامی به پهلوی الکساندر زد:«فقط غافلگیر شدم!»
الکساندر ناگهان ایستاد، لیوانش را مثل یک شاهزادهی بریتانیایی قرن نوزدهم توی دستش گرفت، دست دیگرش را پشت کمرش گذاشت و شروع کرد با ژستی خندهدار اما در عین حال اشرافی، در طول تالار قدم زدن: «بانوی من! شما در محضر الکساندر بزرگ هستید؛ کسی که نه از سایهها میترسد و نه از ارواح! تنها چیزی که من را میترساند... این است که نتوانم تا اتمام این ماموریت جان کاه،شما را به اندازه کافی ترسانده باشم!اوه و البته،قبل از تموم شدن قهوه ام بمیرم!»
رز با دیدن اداهای الکساندر بزنگاه خندهاش ترکید. از جایش بلند شد، پایین پالتوی الکساندر را که تنش بود مثل لباسهای سلطنتی اشراف کمی بالا گرفت، ادای احترامِ مسخرهای کرد و گفت: «اوه، سرورم! پس باعث افتخار است که در این مصیبتِ بزرگ کمبود قهوه همراه شما باشم!»
هر دو زدند زیر خنده. صدای خندههایشان در دل تالار کهنه پیچید و سکوت مرموز عمارت را برای چند ساعت شکست.
ساعت نزدیک سه صبح بود. آتش شومینه به خاکستر سرخ تبدیل شده بود. رز دوباره روی قالیچه دراز کشیده بود و سرش را روی پای الکساندر گذاشته بود. الکساندر هم همانطور که لم داده بود، کتابی را باز کرده بود و زیر نور ضعیف آتش برایش میخواند. لحن بم و آرامش، مثل یک لالایی گرم توی گوش رز میپیچید. انگشتان الکساندر بهطور طبیعی و بیفکر لابلای موهای بلند و مشکی رز حرکت میکرد و رز با چشمان نیمهباز به شعلهها نگاه میکرد.
«...و هر دو به خوبی و خوشی سال های سال با هم زندگی کردند...» الکساندر با صدایی که رفتهرفته خمار خواب میشد خواند.
رز نجوا کرد: «فکر میکنی... فردا عکسهای خوبی بگیریم؟»
الکساندر کتاب را روی زمین گذاشت، لبخند نرمی زد، دستش را روی موهای رز نوازشوار حرکت داد و گفت: «ما بهترین عکسها رو میگیریم رز...دیگه بهش فکر نکن. مسئول نشر و چاپ روزنامه قرار نیست خوشش بیاد اگر بفهمه کسایی که توی حیطه ی وقایع فراطبیعی کار میکنن دارن از یه خونه ی قدیمی میترسن.»
رز اخمی کرد. او به آن پول نیاز فراوانی داشت؛ بعد از بدهی های پدرش، و طلاق مادری که او را بخاطر همسر جدیدش به پدرش سپرد،از بچگی مدام در حال کار کردن و دویدن در زندگی بود. پدرش یک سال پیش فوت کرده بود و او را با تمام اشتباهات زندگی اش تنها گذاشته بود. با اینکه رز در حال حاضر دو شغله بود، باز هم نمیتوانست از پس بهای گزافی که پدرش با قمار های متعدد از دست داده بود بر بیاید. با اینحال، بالاخره شانس به او رو کرده بود. اگر این پروژه به درستی پیش می رفت، می توانست آخرین قرض های پدرش را بپردازد و زندگی خودش را شروع کند؛ یک موقعیت بزرگ که در چنگش آمده بود!
هیجان در درون رگ هایش جریان پیدا کرد. او کمی خم شد و کتاب قدیمی را به سمت خود کشید:«الکس، بیا یه بار دیگه بخونیم!»
الکساندر آهی کشید و موهای خود را تکاند:«رز..! من واقعا دلم نمیخواد....»
رز با شیطنت کتاب را جلوی صورت او گرفت:«دلت نمیاد دوباره داستان اون بچه های بخت برگشته رو مرور کنی؟ یه چیزی بگو باورم بشه!»
الکساندر در حالی که تلاش می کرد برق چشمانش را مخفی کند، کتاب را به آرامی از دستان او گرفت:«خب خب خب....حالا اونقدر ها هم آدم دل سنگی نیستم.ولی فکر نکنم زیاد کمکی کنه چون خود نویسنده گفته این داستان یه "الهام" عه و نه واقعیت...»
او دروغ می گفت؛ رز می دانست که الکساندر بارها آن کتاب را خوانده. در دلش به او خنده ای کرد و در ظاهر، چهره اش را کنجکاو و آرام نشان داد:«نکته همینجاست....نکته همینجاست الکس! این کتاب یه تناقض بزرگ داره!میکائلا و کامیلا..... چطور ممکنه اونا دوقلو باشن اما تاریخ تولدشون متفاوت باشه؟»
الکساندر سری تکان داد:«دو سال پیش هم اولین سوالی که از خودم پرسیدم همین بود ولی جوابی توی کتاب براش پیدا نکردم.»
رز از کنجکاوی به خود پیچید و با ناله ای از ته دل گفت:«خب پس سوالی که باید توی اینجا دنبالش بگردیم این نیست که هنوزم ارواحِ این خانواده اینجا وجود دارن یا نه. اینه که اونا..دقیقا کی بودن.اصلا انسان بودن؟»
الکساندر خنده ای بلند کرد و سرش را به عقب خم نمود:«اه.. اه نه رز. تخیلی فکر نکن. واقع بینانه باش...»
رز زمزمه کرد:«رابرت مارشال.... اون مرد یه مجسمه ساز بود که با همسرش،بل، صاحب یه دوقلو شدن. یه پسر به اسم میکائیل و یه دختر به اسم کامیلا...اونا حتما خیلی شاد بودن، نه؟ حتی لبخند هاشون....»
🎭... Aurora.Mikaelson.
الکساندر لیوان را داد دست رز، چشمهایش چرخید و با همان پوزخندِ مسخرهاش گفت: «و هنوز هم سر حرفم هستم
او سرش را به سمت تابلو برگرداند. نفس هایش بی دلیل تند شده بود. حتی پلک هم نزد.
«آره. همسایه ها، آشناها، همه... خب... همینو میگن. اونا مشکلی نداشتن. و آقای مارشال هم واقعا عاشق همسرش بوده. اما وقتی همسرش بدلیل بیماری از دنیا میره... خب... این زیادم دور از ذهن نیست که رابرت بخاطر عشق زیاد به همسرش دیوونه شده باشه و بچه هاشو اذیت کرده باشه.»
سپس پوزخندی زد و بیخیال شانه هایش را بالا و پایین کرد:«البته اونم تا بیست و پنج سالگی.این یکم دردناکه.»
رز حرف های او را نمیشنید. الکساندر بالاخره رد نگاه او را دنبال کرد. متوجه شد رز به چهره ها نگاه نمیکند، بلکه به تاریخ های پایین هر چهره نگاه می کرد. تاریخ ها با هم متفاوت بودند. گویی تاریخ تولدشان را روی تابلو حک کرده بودند؛ اما باز هم تاریخ ثبت شده برای دوقلوها، متفاوت بود!
الکساندر چند دقیقه در سکوت فرو رفت. سپس دستانش، دو طرف صورت رز را گرفت و او را برگرداند:«هی، هی. اینقدر نگاه نکن، اینجا رو نگاه کن. مثلا دارم باهات صحبت میکنم.»
رز پلکی زد و با حالتی گیج به او خیره شد:«.. آ.. آه.. متاسفم. داشتم به تاریخ ها نگاه میکردم...»
الکساندر نفس سردش را بیرون داد. سپس پتوی نازکی را که از وسایلش در آورده بود، محکم دور رز پیچید و او را در پتو قایم کرد:«بگیر بخواب...فردا باید جون داشته باشی تکون بخوری رز. منم خستم.فردا بهش فکر میکنیم. و در ضمن، من مراقبتم. از چیزی نترس.»
رز بدون اینکه کلمه ای حرف بزند، خودش را به سمت او کشاند و خمیازه ای کشید. جمع شد و پلک هایش را بدون شب بخیر، روی هم گذاشت. ترجیح میداد از او حتی برای خواب هم خداحافظی نکند؛ نه فعلا.
الکساندر کمر او را نوازش کرد و با بیخیالی به رو به رو خیره شد؛ به همان ساعت قدیمی زنگ زده. او خوابش نمی برد. فقط باید کمی وانمود می کرد تا خیال رز راحت شود...
اما بالای ساعت دیواری، در آن تاریکی مطلق، عروسک سرامیکیِ کوچک روی تاج ساعت هنوز نشسته بود. چشمهای سرامیکیاش در تاریکی، انعکاس ضعیفی از سرخ پیدا کرده بود و زل زده بود به پیکر خوابیدهی رز و چشمان بیدار الکساندر...چشمانی مردانه که مستقیما به عروسک خیره شده بود و با دقتی عجیب، به او نگاه می کرد.
#نجواهای_بلک_ورث
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اره خلاصه سبک زندگیشونه نباید دخالت کنیم🎀
541.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نگوووو نگووووو بذار تخریب شخصیتیت کنم🗿🎀
تو ووا هرچی میخوای باشی میتونی باشی
از پاندای کونگ فوکار گرفته تا اسپایدر من، هیچوقت قرار نیست روی زمین راه بری، اپشن های خیلی زیاد جالبی برای رسیدن به مقصد دورته.....🗿😂
#Wuwa
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سرگرمی وقتی یکم اعصابم خراب میشه: