#آداب_دانشجویی ۵۲: آنات
بعد از اینکه شروع می کنم به درس خواندن، چشم های خسته می شود، حال وقت استراحت فرا رسیده، البته درستش هم همینه باید هر یک ساعت، ۵ دقیقه وقت به ذهنم برای استراحت بدم اگرم چندتا درس باید بخونم یه برنامه برای ثبت مدت زمان هر کدوم بکنم، خب بگذریم، برای درس خواندن چندتا علت وجود داره اولیش اجباریه مثل امتحان و نمره، دومیش تفریحی هست برای گذران اوقات، سومیش کنجکاوی برای گرفتن پاسخ و چهارمین علاقه هست، تأثیر و حس مثبت از دوتایی آخری بهتره....
حالا وقتش مطالعه رو ادامه بدم، مطلب عجیبی توجه منو جلب می کنه، یعنی تو ذهنم دارم نوشته ها رو تبدیل به واقعیت های تصویری می کنم، اینجا همون جایی هست که بازی نورون ها و شبکه هاشون شروع میشه، مثلا تصور کنید تو برگه نوشته ۱ یکباره تو مغزتون تصویر ۱ شکل می گیره بعد ادامه بدهید، اون رو داخل مغزتون تبدیل به ۲ بکنید روی برگه همچنان یک هست،این ها بخش کوچکی از قابلیت های مغز ما هست، حالا مطالعه رو ادامه می دهیم، سه نوع سلول تو شبکیه چشم درگیر دریافت نور رسیده از محیط و تبدیل به سیگنال عصبی هستند، قبلا یه جایی خوندیم که افرادی که مشکلات خونی دارند می تونن از بقیه افراد خون بگیرند، حالا یکباره به این موضوع فکر می کنیم نمیشه از سلول گیرنده بقیه به مقداری سلول بگیریم به چشم افراد نابینا بدهیم، بحث داره جالب میشه... می خوام که ادامه بدم ولی الان ساعت یک شب شده فردا صبحم کلاس دارم، اما من سرمست مگر خواب به چشمم می آید، چه تصمیم ها در شب که با فاصله یک خواب تا صبح از دستم می رود، دفتر ایده هایم را برمی دارم و این ایده را ثبت می کنم،.........دو سال بعد در حال نگهداری از سلول ها در ظرف آزمایشگاهی برای ارزیابی قابلیت تبدیل نور به پتانسیل الکتریکی هستم، اما سیگنالی یافت نمی شود، به شدت خسته ام...
بارها و بارها تکرار می کنم اما جوابی حاصل نمی شود که نمی شود... روز ها سپری می شود، ماها پشت هم فشار های زندگی، و کوتاهی عمر بیشتر مسئله را سخت می کند... به ناچار باید گزارش این کار را تبدیل به یک سند علمی کنم....
این روزها خستگیم را با خودم به خیابان می برم، کنار دستی ام که پرچم به دست در حال صرف چای هست، از قضا مسئول بانک چشم اهدایی است، می گوید حاضر است مقداری بافت چشم ما به ازای نامه رسمی به تیم ما بدهد...دودندگی، نامه بازی و ذهن باز اهدا کننده اندکی بافت چشم به من می رساند تا سلول هایش را چک کنم ببینم پس از پیوند به بقیه سلول ها نور را تبدیل به سیگنال عصبی می کند یا نه...
جواب منفی است، سلول ها پس از پیوند مردند.... ولی من ادامه می دهم، ادامه این بحث را می نویسم اما تا اینجا لحظات خاصی برای من رخ داد یکی همان دوسال قبل بود که درحال پیوند سلولهای چشم در ذهنم بودم و دیگری همان لحظه که خستگیم را با خیابان به اشتراک گذاشتم که ناگاه کنار دستی ام دقیقا مسئول همان چیزی از آب در آمد که لازم داشتم، این، آنات، همان لحظات خاصی است که نصیب جویندگان می شود.....
#برمدار_علم ۹
در استارتاپ ویکند فناورانه کرمان، نه تنها برنده جوایز میلیونی میشی، بلکه فرصت داری روی ایدهات سرمایهگذاری جذب کنی و از راهنمایی منتورهای حرفهای استفاده کنی.
🗓️ مهلت ارسال ایده ها:
۱۴ اردیبهشت لغایت ۱۰ خرداد ۱۴۰۵
🔗 ثبت نام و ارسال: لینک
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#فیلم_های_علمی ۲۳: فرهنگی ۱۰
به اندازه ۵ ثانیه
کانال I
#آداب_دانشجویی ۴۹: دفاع در آخر نامه یکی از کارهای که دانشجویان پزشکی یا کارشناسی ارشد در انتهای تحص
👇👇👇در مورد یافته های علمی این خانم دکتر اینجا رو بخونید 👇👇
#آداب_دانشجویی۵۳: نسکافه زمستانی
از وقتی فهمیدیم سیستم ایمنی بدن چطور با مولکول ها کنترل میشه، به این فکر افتادیم که چطور میشه با تغییر و مدیریت این مولکول ها، کارکرد سیستم ایمنی رو بالا و پایین کنیم، مثلا چطور میشه با یه پماد، حساسیت پوستی یک نفر رو کنترل کنیم؟ و یا چطور با خوردن سیر همراه غذا از خاصیت های تقویت سیستم ایمنی اون بهره ببریم....
حالا یه روش دیگه اینه که با دستکاری ژن ها و سلول ها سیستم ایمنی رو آموزش بدیم که کارهای مطلوب از نظر ما رو انجام بده؟!
از روز اول مشخص بود به آموزش علاقمند هستند. روزهای زیادی رو بلافاصله بعد از بیمارستان خودشون رو به مرکز تحقیقات می رسوندند تا مقدمات کارشون بچینند. اولش باید یاد می گرفتن...و یاد گرفتن که چطوری با سیستم ایمنی حرف بزنن، کم کم دیگه به ادبیاتشون آشنا شده بودن. شبا تا دیر وقت و قبل از کشیک شبانه بیمارستان، مشغول سرو کله زدن با Tسل ها بودن..
تو این مسیر تنها هوای بقیه بچه های تیم رو هم داشتن..
یادداشت های روزانه از آزمایش ها کمک کرد هم سریع تر چالش ها رو حل کنن و هم راحتتر مقاله کارشون آماده بشه...
کار خانم دکتر عسکری و هم تیمی اش آقای دکتر حیدری آماده و برای ارزیابی توسط یک تیمی از دانشمندان بین المللی ارسال شد...بعد از ۶ ماه پرسش و پاسخ. یک ژورنال معتبر بین المللی پذیرفت دستاورد این دو دانشجو رو به جهانیان عرضه کنه.
خانم دکتر بدون نگارش پایان نامه همراه با پذیرایی نسکافه زمستانی دفاع کردن.
حالا هم آقای دکتر حیدری قراره سه شنبه آینده از دستاوردهای تیمیشون دفاع کنن. شما هم می تونید با هماهنگی در این جلسه علمی شرکت کنین
@groupi
#برمدار_علم ۱۰: مهمان اصفهان شوید
✨ کنفرانس ملی و بینالمللی مهندسی زیستپزشکی ایران: آینده سلامت در دستان شماست!
این رویداد فرصتی بینظیر برای دانشجویان، پژوهشگران و متخصصان حوزه مهندسی پزشکی است تا در کنار هم، آخرین دستاوردها و نوآوریهای علمی را به اشتراک بگذارند و در مورد آینده سلامت دیجیتال و هوش مصنوعی در پزشکی بحث و تبادل نظر کنند. 💡
این همایش، سکوی برای تبادل دانش، شبکهسازی علمی و آشنایی با فناوریهای روز دنیا در دانشگاه صنعتی اصفهان است. فرصت را از دست ندهید و برای شکلگیری همکاریهای بینالمللی و ارتقای سطح سلامت در کشور، گامی مؤثر بردارید!
🔗 اطلاعات بیشتر و ثبتنام: https://icbme.iut.ac.ir/fa
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#آداب_دانشجویی ۵۴: سایه سر داشتیم... قسمت اول
صدا به ما نمیرسید. جایمان خوب نبود. بلند شدم و روی پشتبام مصلی، به سمت غرب حرکت کردم. LCD را که دیدم، راه را گرفتم و آمدم جلو. حواسم از صدا و تصویر و همهچیز پرت شد. به جوانی خیره شدم که بینوا، یک چفیه پهن کرده و قد و قامت بلندش را اندازه چهار تا سرامیک مصلی خلاصه کرده است. دست چپش را متکای سرش کرده و دارد خواب هفت پادشاه را میبیند. شاید هم خواب یک آقا.
پشت سرش و چند متر آنطرفتر، مردی با پیراهن مشکی آستینکوتاه و شلوار جین، دو طرف پرچم زرد حزبالله لبنان را گرفته و ایستاده؛ به آن جوان نگاه میکند. اول متوجه ماجرا نشدم، تا اینکه پرچم را طوری تنظیم کرد که سایهاش، تمام بدن جوان را بپوشاند. مرد، پناه جوان شده بود.
نظرات
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#آداب_دانشجویی۵۴:رفت و...قسمت دوم
آنها تمام توجهم را گرفتند. چند قدم پشت سرشان راه رفتم. آفتاب واقعاً کاری بود. این نوع از مهر و لطف و فداکاری و دگرخواهی بین این دو نفر، فقط در قامت یک رابطهٔ پدر و پسری برای من تعریف شده بود؛ تا اینکه جوان بیدار شد و همهٔ محاسبات من را به هم ریخت. شستش خبردار شد که دوروبرش از زمانی که به خواب رفته، شلوغتر شده. سریع بلند شد، خودش را جمعوجور کرد، خاک لباسش را تکاند و رو به LCD، بیمقدمه شروع کرد به سینهزدن. منتظر بودم آن مرد هم به او ملحق شود و کنار هم بایستند، اما آن مرد، رفت.
او هیچ نسبتی با جوان نداشت، فقط نسبت به او بیتفاوت نبود. آفتاب سوزان را به جان خرید، تا او آسوده بخوابد.
نظرات
#آداب_دانشجویی۵۴: آینه و.. قسمت سوم
بین خودش و آن جوان، او را انتخاب کرد. سایه شد برای او. و وقتی بیدار شد، رفت. انگار نمیخواست او را شرمنده کند. نمیخواست بداند که آن خواب شیرین را مدیون چه کسی بوده. آن مرد، سایهاش را با خودش برد و من هر چقدر گشتم، او را ندیدم.
کمکم سروصدای محیط به گوشم برگشت. مداح میگوید: «رهبر من! طلایهدار لالههایی…». به خودم یادآوری میکنم که در مراسم وداع و نماز بر پیکر رهبر انقلاب هستم. رهبر! او هم، عجیب سایه بود. او هم عجیب پناه بود. او قبل از سال ۵۷ بارها و بارها زندانی، شکنجه و تبعید شد، بعد ۵۷ خط مقدم جبهه بود، هنوز چند سال از انقلاب نگذشته بود تا شهادت رفت ولی جانباز برگشت، تاریخ معاصر را خوب بلد بود، حامی رویان بود، معتقد به ایران مقتدرعلمی ... در کرونا هم اولین ها بود که واکسن ایرانی را انتخاب و تقویت کرد و هم بین خودش و ما، ما را انتخاب کرده بود. او صورت خود را سپر زخمزبانها و تیر و ترکش دشمن کرد و آخر سر، شد «آقای شهید ایران» و ما در سایهسار وجودش، آسودهخاطر خواب بودیم. حالا که بیدار شدیم، او دیگر نیست. او هم سایهاش را با خودش برداشت و برد به سوی خدا. و حالا هر چقدر میگردم، او را نمیبینم.
آن مرد، تکثیر مرام خامنهای شهید بود. آن آینه شکست، اما هنوز تکهتکههایش کار میکند؛ تا همیشه. به ساعتم نگاه کردم. دو ساعت تا نماز مانده. اصلاً حواسم نیست که برای چه آمدم اینجا! به مادرم زنگ زدم که بیایید؛ اینجا صدا خوب است. چفیه را پهن کردم. مادر و برادرم نشستند. من و پدرم، سایه شدیم. سایهٔ مادرم، سایهٔ برادرم.
با اصلاحاتی برگرفته از نشریه عین
نظرات