eitaa logo
صدای ایران
94 دنبال‌کننده
849 عکس
1.1هزار ویدیو
13 فایل
آخرین اخبار ایران در شرایط فعلی جنگ همراه با نکات. و تحلیل
مشاهده در ایتا
دانلود
13M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
الگو یکی است پس تفاوت در چیست
13.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌✅ چرا فرمانده ارتش برای سر سربازان آمریکایی جایزهٔ ۳۰هزار دلاری تعیین کرد؟
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 یزدان‌پناه، استاد دانشگاه: یکی از کارشناسان طرح سهمیهٔ بنزین می‌گفت اگر تا پایان مرداد این طرح تصویب نشود در پمپ بنزین‌ها خون‌ریزی می‌شود! ▪️همچنین پارسال می‌گفتند که اگر برای برق فلان تصمیم را نگیریم مقدار خاموشی‌ها به‌طور فزاینده‌ای زیاد می‌شود؛ نه‌تنها خاموشی‌ها زیاد نشد بله کمتر هم شد. ✍این کارشناسان چه کسانی هستند که مرتب در بدنه حاکمیت بحران نمایی میکنند و راه حل هایشان هم خود تولید بحران میکند؟ تا کی نظام و مردم باید تاوان و هزینه اقدامات و نظریات و مشاوره های این کارشناس نماهای مشکوک را بدهند
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سونامی بزرگی در راهه... حکیم شیخ اسماعیل رمضانی دشمن تو جنگ سخت شکست خورده، به سراغ سنگر فرهنگی اومده تا کل کشور رو بی شلیک یک گلوله، از درون فتح کنه
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥شهری که بیشتر از هر جای دیگر، میدان‌ و خیابان به نام رهبر شهید ایران دارد اما در ایران نیست
🔻تعیین تکلیف تنگه هرمز از سوی دبیر شورای عالی امنیت ملی: تنگه هرمز تا عمل آمریکا به تعهداتش بسته است
🔻‌ سرلشکر رضایی: در صورت ادامه محاصره اقتصادی شرکت های اقتصادی آمریکا را در منطقه خواهیم زد ماشاءالله... کار درست ✌️
🔻نماینده رهبر انقلاب در شورای عالی امنیت ملی: هر کشوری علیه ما در جنگ اقتصادی شرکت کند منافعش را می‌زنیم و اجازه نخواهیم داد یک قطره نفت از تنگه هرمز و خلیج فارس صادر کند
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎦 محسن رضایی: اگر ترامپ بخواهد کارهایی بکند زلزله‌وار مقابله به مثل می‌کنیم 🔹دبیر شورای عالی امنیت ملی: به همه کشورهای اطراف می‌گوییم در جنگ اقتصادی با آمریکا شریک نشود وگرنه او را دشمن تلقی می‌کنیم. 🔹دنبال توسعه جنگ نیستیم اما اگر کشورهای اطراف ایران در جنگ اقتصادی با آمریکایی‌ها همراهی کنند منافعشان را می‌زنیم. 🔹اگر کشورهای اطراف ایران در جنگ اقتصادی با آمریکایی‌ها همراهی کنند یک قطره نفت از خلیج فارس و تنگه هرمز بیرون نخواهد رفت و مسیرهای دیگری که نفت از خلیح فارس صادر می شود را هم هدف قرار می‌گیریم.
آقای باجه شماره سه دستگاه نوبت‌دهی که زبان کاغذی‌اش را دراز کرد، صدوسه نفر دیگر جلویم بودند. سالن تامین اجتماعی آن‌قدر شلوغ بود که من و فاطمه و ریحانه نمی‌توانستیم کنار یا روبروی هم بنشینیم. دخترها را کنار هم نشاندم و خودم ردیف بعدی‌شان نشستم. کتاب "داستان یک انسان واقعی" را روبرویم باز کردم و هر چند خط یک‌بار، سر می‌گرداندم سمت بچه‌ها. استرس جلسه یک ساعت بعد را داشتم و با این روند اعلام شماره‌ها، دو ساعتی باید معطل می‌ماندم. ده دقیقه نگذشته بود که برق رفت. جمع صد نفره‌ای که آن‌جا نشسته بودیم، همه با هم "اَه" بلند و کشیده‌ای گفتیم. "این‌جا ایرانه‌ها" این را دختر نوجوان مکشفه ردیف روبرویی خطاب به مادرش گفت. تیزی ترکشش البته به گوشه گُرده من هم نشست. مادرش امیدوار بود که سازمان عریض و طویل و خرپولی مثل تامین اجتماعی برای این‌جور مواقع موتوربرق یا یوپی‌اس کنار گذاشته باشد که خبری نبود. فقط سیستم‌های کامپیوتری‌شان به برق اضطراری وصل بود. همین هم جای شکر داشت ولی دیدن دخترکانم که صورتشان از گرمای هوا و صد و اندی نفری که آن‌جا نفس می‌کشیدند، سرخ شده بود، صفرای مزاجم را بالا برد و دهانم را تلخ کرد. اکثر زن‌های توی سالن پرونده بیمه‌شان را تبدیل به بادبزن کرده بودند و روبروی صورتشان چپ و راست می‌کردند. داشتم خودم را آماده می‌کردم اگر کسی درباره نظام ناسزا یا دشنامی داد، چگونه برخورد کنم و چه جوابی بدهم: "اول لبخند بزن. برو جلو و بذار حرفش رو بزنه. بعد منطقی جواب بده و هرچی هم بی‌احترامی کرد، باز هم با منطق و بدون‌عصبانیت جواب بده" می‌دانستم آدم این‌جور کارها نیستم و وسطش جوش می‌آورم و دعوا بالا می‌گیرد. مردی از ردیف پشتی بلند شد و پنجره‌ها را باز کرد. باد نسبتا خنکی گردنم را نوازش کرد و کمی التهاب جمع را خواباند. داشتم به کِیف بادهای گاه‌‌وبیگاه فکر می‌کردم تا تحملم را بالاتر ببرم که آن مرد قدبلند با پیراهن سفید آمد وسط جمع: "کسایی که برای تمدید بیمه اومدن بیان پیش من." صدایش جوهره داشت ولی انگار زبانش می‌گرفت. البته باعث نشد تاثیر حرفی که زده کم شود. نیمی از جمعیت توی سالن برای تمدید بیمه آمده بودند و همین کار ساده می‌توانست سالن را تا حد زیادی خلوت کند. وقتی دورش جمع شدیم با صدای پایین‌تری گفت: "همه صف بگیرید پشت باجه۳. پنج دقیقه‌ای کار همه‌تون تمومه." ذوق کردم. از این‌که بعضی‌ها دیرتر از من آمده بودند ولی توی صف جلوتر افتاده بودند هم ناراحت نشدم. فرقش دو سه دقیقه بود. به ریش پروفسوری و صورت کشیده مرد پیراهن سفید خیره شدم و چند جمله انگیزشی و تشکرآمیز آماده کردم تا وقتی نوبتم شد بگویم ولی این‌قدر تند تند کارها را راه انداخت که فقط توانستم بگویم: "آقا! دم شما گرم. ممنون" دست راستش را برای جواب گذاشت کنار موهای پرپشتش و لبخند شیرینی زد. به تابلوی قرمز اعلام شماره‌ها نگاه کردم. حداقل پنجاه نفر مانده بود تا نوبتمان شود. دست فاطمه و ریحانه را گرفتم و از سالن خارج شدم: "بابا! دیدی مردو چه کار باحالی کرد؟ وگرنه مجبور بودیم یک ساعت دیگه این‌جا بومونیم." هنوز ربع‌ساعتی برای رسیدن به جلسه وقت داشتم. در مسیر به این فکر کردم که توی این مملکت با چه‌ کارهای ساده‌ و البته خارج از روال مرسومی می‌شود حال مردم را خوب کرد. اگر آقای باجه شماره سه همین‌طور پشت سیستمش نشسته بود و مثل هفت هشت باجه دیگر روال عادی‌اش را ادامه می‌داد یا آن مرد پشت سری که پنجره‌ها را باز کرد، سرش به کار خودش گرم بود و مثل من کتابش را می‌خواند، حکما گرمای هوا و طولانی شدن نوبت‌ها صدای خیلی‌ها را بالا می‌برد ولی آن‌ها بدون امکانات خاص ولی با یک تدبیر به‌جا فضا را مدیریت کردند. روایتی از روایت نامه