-ڪٰفِيْل-
…
زینب رسید بالای پیکر اباعبدالله؛
زیر لب گفت
ای پناه عالم؛
خواهَرت پناه ندارد...
-ڪٰفِيْل-
…
لبهای تشنهات هنوز «هَلمِنناصِر» داشت
که شمشیرها جوابش را با خون نوشتند...
-ڪٰفِيْل-
…
در آخرین نگاهت، جهان چه کوچک شد
و قتلگاه از داغ تو تا ابد آتش شد...
-ڪٰفِيْل-
…
حسین جان، بمیرم برای آن لحظهای
که غریب و بیرمق تهِ گودال افتاده بودی
نفسهایت به شمار افتاده بود
و هرکس با هرچه در دست داشت
بر پیکرِ بیجانت ضربه میزد...»