سختترین کار دنیا این است که منطقی رفتار کنی ؛ در حالی که احساسات دارد خفهات میکند .
قرار بود رنج زیستن را کم کنیم اما این وادی آشوب هر اندازه از رنج مسئلهای کم کرد، به همان مقدار بر غم دیگر مسئله افزود.
نمیتوانم حرف بزنم ، که اگر حرف بزنم در اشکهایم غرق خواهم شد ، میدانم ، میشنوم ، میبینم اما نمیتوانم چیزی بگویم.
و درد به استخوانهایمان نفوذ کرده بود ، اما هنوز لبخندی به دِرازای آسمان بر لب داشتیم.
روزی برایتان خواهم گفت: همان لحظاتی
که با لبخند و امید همراهیتان میکردم،
چقدر ناامید و اندوهگین بودم
در ظاهر روی پاهایم ایستادهام. گاهی میخندم و گاهی گریه میکنم. اما حقیقت این است که خسته هستم. میخواهم فرار کنم، میخواهم بروم و ناپدید شوم.