در وجودم حس فقدانیست که قادر به بیان آن نیستم ؛ گویی همه چیز میتوانست جور دیگری باشد .
ناگهان به حال خود گریستم ؛ چرا ك بعد از هر خوشی ، نگران بودم ك چقدر طول میکشد تا اندوه دوباره به سراغم بیاید . . !
من هیچوقت هنرِ به اندازه بودنُ نداشتم ، یا اینقدر کمم که فراموش میشم ، یا اینقدر زیادم که دلزده میکنم.
گفتم در زندگی ام درد دارم گفتند
ما از تو بدتریم گفتم درجوانی موی
سپید دارم گفتند ما از تو سپید تریم گفتم از شدت درد آرزوی مرگ دارم گفتند ما از قاتلان عشق حقیقی هم بی احساس تریم .
عزیزِ من، آنقدر برای خودم کار تراشیدهام که فرصت یک لحظه فکر کردن را نداشته باشم؛ اما با شبها چه کنم؟
تو زندگیم به خودم افتخار میکنم چون در جایی که باید میمردم، نمردم و هرجور بود ادامه دادم.