ولی گاهی وقتا زندگی جوری سخت میشه که دلت میخواد نباشی؛ نبینی؛ تموم شه زودتر...
یجوری غمات آوار میشن رو سرت که گیج و مبهم میشی و نمیدونی باید چیکار کنی..
یهویی همه چیز هجوم میاره به سمتت!
میفتی تو یه چاه عمیقی از مشکلات و تاریکی همه ی وجودتو دربرمیگیره..
دیگه چیزی خوشحالت نمیکنه و دونه دونه دلخوشیات از بین میرن!
دیگه دلیلی برای شادی نداری و فقط دلت میخواد چشماتو برای همیشه ببندی و از چرخه ی تاریک جهان محو شی...
میدونی از همه ی اینا آزار دهنده ترچیه؟! اینه که کسیو نداشته باشی که روحِ زخمیتو مداوا کنه...:)!
درست همونجا که میگه
[ویک باره دیواره های غم فشرده میشود!]