روزی میرسد؛
که یک پارچه ی سفید
پایان میدهد؛ به من...
به شیطنتهایم...
به بازیگوشی هایم....
به خنده های بلندم....
روزی که همه `با دیدن عکس هایم...
بغض میکنند و میگویند :
دیوونه؛ دلمون واست تنگ شده..
.مرا آرام بخوانید
تمام نوشته هایم از خستگی درد میکند🙂💔
چون دوستت دارم
راهی پیدا خواهم کرد
تا نور زندگی تو باشم،
حتی اگر درتاریک ترین و دلگیرترین
حال خودم باشم.
درون قلبم هیچگونه انرژی برای تنفر از کسی ندارم
و قلبم جایی برای چنین آلودگیهایی ندارد
یا من دوستت خواهم داشت
یا برایت آرزو میکنم که بهبود پیدا کنی.
من میایستم، تا لحظهی فرو ریختن سقف،
تا لحظهی سوختن تمام و کمال زندگی،
تا لحظهی ویران شدن؛
اما
اما اگر بروم،
دیگر هرگز باز نخواهم گشت.
پدرم همیشه میگفت:
به زندگی بعد از مرگ اعتقاد داشته باش.
اما من به مرگ قبل از زندگی
اعتقاد پیدا کردم. و هر روز میمیرم
بی آنکه زندگی کرده باشم!
من خیلی زمین خوردم، خیلی تنها بودم، خیلی گریه کردم تا فهمیدم این زندگی طوری پیش میره که بهت بفهمونه تنها کسی که باید بهش تکیه کنی خودتی.
در این مدت زندگی بهگونهای سپری شده است، که میتوانم سالها بدونِ آنکه هیچ اتفاقِ غمانگیزی رخ بدهد غمگین بمانم.
اینکه تو آدم خوبی هستی دلیل نمیشه که اتفاق خوب برات بیفته اینکه برای کسی زیاد فداکاری کردی باعث نمیشه که اون تو رو عمیقأ دوست داشته باشه و صرفا چون تو توی زندگیت رنج کشیدی دنیا قرار نیست به تو پاداش بده...