و درد به استخوانِمان رسیده اما هنوز خودمان را نباختهایم و روزگار را زندگی میکنیم. و هنوز آنقدر میخندیم که سرمان از این همه ناخوشیهایی که مجبور به پذیرفتنش کردیم درد میگیرد.
باگ خلقت اینه که ما
هیچ تسلطی روی قلبمون نداریم
قلب برای کسی که خودش بخواد میتپه...
گاهی آدم خودش هم نمیدونه چشه
چرا ناراحته برای چی برای کدوم حرف کدوم غصه
کدوم درد گاهی فقط میخوای ساعت ها ساکت بمونی
چیزی نگی ....
حتی گاهی حرف هم میزنی کسی نمیفهه !
اگر روزی غمگین روبهروی تو ایستادم،
فکر نکن که چهقدر ضعیف و کمتوانم؛
به این فکر کن که تو را امن دیدم
و روی تو حساب کردم،
که روی غمگینم را نشانت دادم.
میدانم زندگی میگذرد؛
میدانم دردهایمان کمرنگ می شود،
ولی عزیز من،
جوانیمان را از که پس بگیریم؟
نه آنقدر خستهام که دست بکشم،
نه آنقدر مطمئن که آسوده بمانم.
جایی میانِ رفتن و ماندن ایستادهام؛
نه لحظهٔ سقوط است، و نه نقطهٔ تعادل.