نمیدونم متوجه میشید یا نه
ولی هم داره سخت میگذره ،
هم داره زود میگذره ،
هم داره نمیگذره ..
_در دلم چیزی ویران شده، چیزی که نمی دانم چیست و اضطراب و دلشوره مثل مِهی در ته درهای بی آفتاب جایش را گرفته است. باید خودم را بالا بکشم. به سوی روشنایی سبز و چشم انداز های دور.
بیاحترامی از من شروع نمیشه ، اگه از من دیدید بدونید جواب رفتاریه که قبلش ازتون دیدم .
از دید بقیه رو پاهام وایستادم، حالم خوبه
و واقعا قویَم اما حقیقت اینه که خستم، تیکه تیکه شدم، میخوام فرار کنم، میخوام برم و ناپدید شم .