_در دلم چیزی ویران شده، چیزی که نمی دانم چیست و اضطراب و دلشوره مثل مِهی در ته درهای بی آفتاب جایش را گرفته است. باید خودم را بالا بکشم. به سوی روشنایی سبز و چشم انداز های دور.
بیاحترامی از من شروع نمیشه ، اگه از من دیدید بدونید جواب رفتاریه که قبلش ازتون دیدم .
از دید بقیه رو پاهام وایستادم، حالم خوبه
و واقعا قویَم اما حقیقت اینه که خستم، تیکه تیکه شدم، میخوام فرار کنم، میخوام برم و ناپدید شم .
عیبی نداره اگه حالت خوش نیست،
بعضی دردها و رنجهارو نمیشه حل کرد،
باید به دوش کشید باید تحمل کرد...
روزی خواهیم فهمید که قوی ترین انسان ها همان هایی بودند که شب ها بی صدا گریستند و صبح ها با لبخند برخاستند.
یک روزهایی هست، بیمحتوا و نامعلوم، روزهایی که آدم دنبال معنای چیزی میگردد که به آن آویزان شود و هیچ نمییابد، آنوقت دائم فرو میرود.