آرام باش ، درست میشود . . .
نه هیچ شبی و نه هیچ زمستانی دائمی نیست
آفتاب می تابد ، شاخه ها جوانه می زنند
و تمامِ شکوفه های در انتظار
متولد خواهند شد .
هیچ ابری تا همیشه در مقابلِ مهتاب
نمی ایستد و هیچ ماهی تا همیشه
در حصار نمیمانَد
نور ، سپاه سیاهی را می درد
حتی اگر به قدرِ روزنه ای باشد .
و بهار ، هزار هزار زمستان را سبز میکند
روزهای سخت رو به پایان است !
آرام باش .
هدایت شده از ◞ نــٰادِم | ɴᴀᴅᴇᴍ◜
میپرسن ده سال دیگه
خودت رو کجا میبینی؟
حقیقتا نمیدونم،
چون یه سال پیش
خودم رو اینجا نمیدیدم .
خاکستری شدن تک تک سلول های بدنم ..
طوری که حتی فکر میکنم نمیتونم لحظه ای بدون درد ، بدون دغدغه ، بدون حسِ نادیده گرفته شدن زندگی کنم . . .
یجوری همیشه این حسای مزخرف همراهمن که احساس میکنم از بدو تولد با من بودن و همینطور بزرگ و بزرگتر شدن !
یا همین بغض خفه کنندهی گلوم ،
همونی که نمیزاره حرف بزنم و بعضی وقتا مثل یه تیکه فلز سخت و بُرَنده عمل میکنه ؛
همونی که از وقتی یادمه همراه من بوده(؛
از کجای غم هام شروع کنم و تا کجا ادامه بدمش تا پایان یابد این حجم از غم ؟
بعضی به این نوع حرف زدن میگن... نمیدونن که اون شخص چطور زیر بار غم هاش و غول های تنهاییش داره کمر خم میکنه؟!
سخته فهموندنش به دیگرون . .
پس بخاطر همینه که همیشه سعی میکنم فاصله بگیرم از اون خود واقعیم که پر زخمه و ازش خون خاکستری جاری میشه ...
میشم اون دلقک ساعتی که همرو میخندونه ، خودشم میخنده و بعد از گذر از بقیه از دوباره میشه همون آدم غمگین و اندوهگین :)
شبا یه حس عجیبی دارم . . .
انگار ذهنم هر شب یه پروندهی خاکخورده رو میکشه وسط ؛ ورق میزنه ؛ مکث میکنه ؛ چیزایی که نمیخوام ببینم رو هایلایت میکنه و میگه : تا جواب این یکی رو ندی ؛ چراغ خواب خاموش نمیشه !
شب تبدیل شده به بخشی از من ؛ اون بخشی که هیچوقت به کسی نشون ندادم !👩🏻🦯☕️
در سمتِ چپِ سینه ام ، طوفانی برپاست و دردی خانه کرده که هر تپش ، نوید سقوطی شیرین میدهد ؛ گویی مرگ پشتِ گوشم نفس میکشدُ من بیاعتنا لبخند میزنم :)))
در سمت چپِ سینهام دردی را احساس میکنم ؛ که هر لحظه ممکن است مَرا از پای در بیاورد و جانم را بستاند :)))
این روزها به یک چیز زیاد فکر میکنم ، خیلی زیاد . به افسردگی خندان ! میدانی یعنی چه ؟ تا به حال دلقک غمگین دیدهای ؟ خب این هم مثل آن است . گریم و نقابِ خوشحالیِ ساختگی روی قلب و روح سنگینی میکند . قلب دیگر درخشندگی سابق را ندارد و روح نیز جلای سابق را ؛ انگار که شما را به زنجیر کشیده و در تاریکترین نقطه ذهنتان در سکوتی تلخ و زننده جیغ میکشید . و پژواک فریاد شما ، همان سکوت است . پس طبیعیست که هیچکس متوجه این سکوت نخواهد شد . و در ظاهر بسیار سرخوش ، بیحزن ، بی هیچ دغدغهای ، دیده میشوید . اما هیهات ، مثل تکه زغالی که در بیرونش اثری از سوختن نیست ، اما در درون میسوزد و میسوزد و میسوزد . .👩🏻🦯