eitaa logo
𝓱𝓲𝓬𝓱
75 دنبال‌کننده
266 عکس
71 ویدیو
0 فایل
_بسم رب علی«ع» شاید نوشته های یه رفیق...؛) حرفایی که حق و ناحق باهمِ:) اینجا؟! هرچه به دل بنشیند/ کپی؟! راحت باش سید..
مشاهده در ایتا
دانلود
_
_
داریم پیر میشیم وسط روزایی که جوونی حقمونه . . .
_
ڪاش این مردم می فهمیدند حالی که پریشان است آرامش میخواهد نه سرزنش . . . !
آرام باش ، درست میشود . . . نه هیچ شبی و نه هیچ زمستانی دائمی نیست آفتاب می تابد ، شاخه ها جوانه می زنند و تمامِ شکوفه های در انتظار متولد خواهند شد . هیچ ابری تا همیشه در مقابلِ مهتاب نمی ایستد و هیچ ماهی تا همیشه در حصار نمی‌مانَد نور ، سپاه سیاهی را می درد حتی اگر به قدرِ روزنه ای باشد . و بهار ، هزار هزار زمستان را سبز می‌کند روزهای سخت رو به پایان است ! آرام باش .
میپرسن ده سال دیگه خودت رو کجا میبینی؟ حقیقتا نمیدونم، چون یه سال پیش خودم رو اینجا نمی‌دیدم .
خاکستری شدن تک تک سلول های بدنم .. طوری که حتی فکر میکنم نمیتونم لحظه ای بدون درد ، بدون دغدغه ، بدون حسِ نادیده گرفته شدن زندگی کنم . . . یجوری همیشه این حسای مزخرف همراهمن که احساس میکنم از بدو تولد با من بودن و همینطور بزرگ و بزرگتر شدن ! یا همین بغض خفه کننده‌ی گلوم ، همونی که نمیزاره حرف بزنم و بعضی وقتا مثل یه تیکه فلز سخت و بُرَنده عمل میکنه ؛ همونی که از وقتی یادمه همراه من بوده(؛ از کجای غم هام شروع کنم و تا کجا ادامه بدمش تا پایان یابد این حجم از غم ؟ بعضی به این نوع حرف زدن میگن... نمیدونن که اون شخص چطور زیر بار غم هاش و غول های تنهاییش داره کمر خم می‌کنه؟! سخته فهموندنش به دیگرون . . پس بخاطر همینه که همیشه سعی میکنم فاصله بگیرم از اون خود واقعیم که پر زخمه و ازش خون خاکستری جاری میشه ... میشم اون دلقک ساعتی که همرو میخندونه ، خودشم میخنده و بعد از گذر از بقیه از دوباره میشه همون آدم غمگین و اندوهگین :)
شبا یه حس عجیبی دارم . . ‌. انگار ذهنم هر شب یه پرونده‌ی خاک‌خورده رو می‌کشه وسط ؛ ورق می‌زنه ؛ مکث می‌کنه ؛ چیزایی که نمی‌خوام ببینم رو هایلایت می‌کنه و می‌گه : تا جواب این یکی رو ندی ؛ چراغ خواب خاموش نمی‌شه ! شب تبدیل شده به بخشی از من ؛ اون بخشی که هیچ‌وقت به کسی نشون ندادم !👩🏻‍🦯☕️
در سمتِ چپِ سینه ام ، طوفانی برپاست و دردی خانه کرده که هر تپش ، نوید سقوطی شیرین می‌دهد ؛ گویی مرگ پشتِ گوشم نفس می‌کشدُ من بی‌اعتنا لبخند می‌زنم :)))
در سمت چپِ سینه‌ام دردی را احساس می‌کنم ؛ که هر لحظه ممکن است مَرا از پای در بیاورد و جانم را بستاند :)))
این روزها به یک چیز زیاد فکر می‌کنم ، خیلی زیاد . به افسردگی خندان ! می‌دانی یعنی چه ؟ تا به حال دلقک غمگین دیده‌ای ؟ خب این هم مثل آن است . گریم و نقابِ خوشحالیِ ساختگی روی قلب و روح سنگینی می‌کند . قلب دیگر درخشندگی سابق را ندارد و روح نیز جلای سابق را ؛ انگار که شما را به زنجیر کشیده و در تاریک‌ترین نقطه ذهن‌تان در سکوتی تلخ و زننده جیغ می‌کشید . و پژواک فریاد شما ، همان سکوت است . پس طبیعی‌ست که هیچ‌کس متوجه این سکوت نخواهد شد . و در ظاهر بسیار سرخوش ، بی‌حزن ، بی هیچ دغدغه‌ای ، دیده می‌شوید . اما هیهات ، مثل تکه زغالی که در بیرونش اثری از سوختن نیست ، اما‌ در درون می‌سوزد و می‌سوزد و می‌سوزد . .👩🏻‍🦯