هدایت شده از ◞ نــٰادِم | ɴᴀᴅᴇᴍ◜
میپرسن ده سال دیگه
خودت رو کجا میبینی؟
حقیقتا نمیدونم،
چون یه سال پیش
خودم رو اینجا نمیدیدم .
خاکستری شدن تک تک سلول های بدنم ..
طوری که حتی فکر میکنم نمیتونم لحظه ای بدون درد ، بدون دغدغه ، بدون حسِ نادیده گرفته شدن زندگی کنم . . .
یجوری همیشه این حسای مزخرف همراهمن که احساس میکنم از بدو تولد با من بودن و همینطور بزرگ و بزرگتر شدن !
یا همین بغض خفه کنندهی گلوم ،
همونی که نمیزاره حرف بزنم و بعضی وقتا مثل یه تیکه فلز سخت و بُرَنده عمل میکنه ؛
همونی که از وقتی یادمه همراه من بوده(؛
از کجای غم هام شروع کنم و تا کجا ادامه بدمش تا پایان یابد این حجم از غم ؟
بعضی به این نوع حرف زدن میگن... نمیدونن که اون شخص چطور زیر بار غم هاش و غول های تنهاییش داره کمر خم میکنه؟!
سخته فهموندنش به دیگرون . .
پس بخاطر همینه که همیشه سعی میکنم فاصله بگیرم از اون خود واقعیم که پر زخمه و ازش خون خاکستری جاری میشه ...
میشم اون دلقک ساعتی که همرو میخندونه ، خودشم میخنده و بعد از گذر از بقیه از دوباره میشه همون آدم غمگین و اندوهگین :)
شبا یه حس عجیبی دارم . . .
انگار ذهنم هر شب یه پروندهی خاکخورده رو میکشه وسط ؛ ورق میزنه ؛ مکث میکنه ؛ چیزایی که نمیخوام ببینم رو هایلایت میکنه و میگه : تا جواب این یکی رو ندی ؛ چراغ خواب خاموش نمیشه !
شب تبدیل شده به بخشی از من ؛ اون بخشی که هیچوقت به کسی نشون ندادم !👩🏻🦯☕️
در سمتِ چپِ سینه ام ، طوفانی برپاست و دردی خانه کرده که هر تپش ، نوید سقوطی شیرین میدهد ؛ گویی مرگ پشتِ گوشم نفس میکشدُ من بیاعتنا لبخند میزنم :)))
در سمت چپِ سینهام دردی را احساس میکنم ؛ که هر لحظه ممکن است مَرا از پای در بیاورد و جانم را بستاند :)))
این روزها به یک چیز زیاد فکر میکنم ، خیلی زیاد . به افسردگی خندان ! میدانی یعنی چه ؟ تا به حال دلقک غمگین دیدهای ؟ خب این هم مثل آن است . گریم و نقابِ خوشحالیِ ساختگی روی قلب و روح سنگینی میکند . قلب دیگر درخشندگی سابق را ندارد و روح نیز جلای سابق را ؛ انگار که شما را به زنجیر کشیده و در تاریکترین نقطه ذهنتان در سکوتی تلخ و زننده جیغ میکشید . و پژواک فریاد شما ، همان سکوت است . پس طبیعیست که هیچکس متوجه این سکوت نخواهد شد . و در ظاهر بسیار سرخوش ، بیحزن ، بی هیچ دغدغهای ، دیده میشوید . اما هیهات ، مثل تکه زغالی که در بیرونش اثری از سوختن نیست ، اما در درون میسوزد و میسوزد و میسوزد . .👩🏻🦯
-کاش میشد یه کاغذ پرینت بگیرم که روش نوشته باشه " من حالم اونقدری ك به نظر میرسه خوب نیست ؛ لطفا مراقب تکتکِ کلماتی كه استفاده میکنید ، باشید ! "
بعد بچسبونم پشت و جلوی لباسم ، رو کوله پشتیم ، پشت صندلیم اصلا بزارم پروفایلم هام و . .
ك هرجا میرم همه ببینن :))👩🏻🦯
من باز اشتباه کردمُ قهوه خوردم . .
قلبم داره برای بار هزارم نتونستنشُ اعلام میکنه !
کسی قلب اضافی نمیخواد ؟! من از دست این خسته شدم دیگه🤦🏼♀
نوشته بود:
«چقدر ایستاده؛
تا کوه شده است
چقدر گریسته؛
تا دریا شده است
ایستادم
گریستم
من شدم.»
A:
تو اصلا میدونی تا استخون به کسی مبتلا بودن چه شکلیه ؟!
اصلا تاحالا به کسی تا استخون مبتلا بودی؟!
اصلا شده با تموم سلول های بدنت فریاد بزنی که دلت بغلشو میخواد ؟
تو اصلا میدونی مبتلا بودن چه شکلیه؟
اصلا تاحالا درد کشیدی؟
اصلا تو اون بدن کوفتیت قلبت به جز پمپاژ خون دلتنگ هم میشه ؟
اصلا قلبت مفهوم دلتنگی رو میبینه؟
چشمات به جز خودت منِ بی قرارو میبینه؟
تو تاحالا شده از نبودن کسی درد بکشی ؟
تا خرخره به یه نفر مبتلا باشی و نشه؟
اصلا از این همه نشدن خسته نشدی؟
تو اصلا میدونی عشق چیه ؟
اصلا تاحالا یه شب از زور گریه سرتو کردی تو بالشت تا صدات شهرو برنداره؟
تو اصلا بخاطر من گریه کردی ؟
تاحالا شده با یه اهنگ به اندازه موهای سرت گریه کنی؟شده از زور دلتنگی غرورت رو له کنی و پیام بدی؟
تو اصلا خط به خط یه مکالمه رو تا اون بالا بالاها خوندی؟
اصلا میدونی من چی میگم؟
اصلا هیچوقت نوشته هامو خوندی؟
تو اصلا میدونی مردن بدون گلوله چه شکلیه ؟
نه بخدا نمیدونی . . نمیدونی !
نمیدونیُ درد این ندونستنت منُ میکشه ؛💔