بعضیوقتایهجوریدلآدممیگیرهکهکاشمیشد
دستکنمتوبدنمودرشبیارم
وزلبزنمبهشوبگم : ‹بابالامصببخدامنمآدمم؛
منمکممیارم؛مگهچقدرتوان دارمکه . .
اینجوریمیگیریلعنتی ؟
چرا نمیشود تنها بود؟ چرا نمیشود همه چیز را رها کرد و گریخت؟ چرا انسان موظف است به ادامهی تمام مسیرهایی ك شروع کرده؟ چرا مسئولیتها و رنجها و ناخوشایندها تمامی ندارند؟ چرا میفهمم؟ چرا میرنجم؟ چرا فرصتی نمییابم که گوشهای بزنم کنار و بیهیچ محافظهکاری و نگرانی و اجباری ، خودِ خسته و شکسته و از هم پاشیدهام را ترمیم کنم؟ چرا حس میکنم هرچه بیشتر روی پاهای خستهام راه میروم، بیشتر از مسیر و از مقصد بیزار میشوم و بیشتر بههم میریزم؟ چرا بیحوصلهام؟ چرا دلخوش نمیشوم؟ چرا آرام نمیگیرم؟
- کاش
گوشهای از این شهر شلوغ کمی دورتر از هیاهوهای مهیب ،
یك نفر جار میزد "آرامش" بیا ك حراج کردهایم . .
- دلم میخواد به هرکسی ك میگه دوستت دارم بگم :
+ قبل از شما کسانی بودند
و ادعاهایی هم داشتند . .