چرا نمیشود تنها بود؟ چرا نمیشود همه چیز را رها کرد و گریخت؟ چرا انسان موظف است به ادامهی تمام مسیرهایی ك شروع کرده؟ چرا مسئولیتها و رنجها و ناخوشایندها تمامی ندارند؟ چرا میفهمم؟ چرا میرنجم؟ چرا فرصتی نمییابم که گوشهای بزنم کنار و بیهیچ محافظهکاری و نگرانی و اجباری ، خودِ خسته و شکسته و از هم پاشیدهام را ترمیم کنم؟ چرا حس میکنم هرچه بیشتر روی پاهای خستهام راه میروم، بیشتر از مسیر و از مقصد بیزار میشوم و بیشتر بههم میریزم؟ چرا بیحوصلهام؟ چرا دلخوش نمیشوم؟ چرا آرام نمیگیرم؟
- کاش
گوشهای از این شهر شلوغ کمی دورتر از هیاهوهای مهیب ،
یك نفر جار میزد "آرامش" بیا ك حراج کردهایم . .
- دلم میخواد به هرکسی ك میگه دوستت دارم بگم :
+ قبل از شما کسانی بودند
و ادعاهایی هم داشتند . .
درونم جنگ است...
نه بینِ خیر و شَر، بلکه بینِ [من و من]
بینِ کودکیام که هنوز عشق میخواهد،
و [بالغی] که یاد گرفته فقط دَوام بیاورد.
و در این میان نه [پناهی] هست،
نه آغوشی اَمن...
فقط سکوتی که همه چیز را در خودش میبلعد!