درونم جنگ است...
نه بینِ خیر و شَر، بلکه بینِ [من و من]
بینِ کودکیام که هنوز عشق میخواهد،
و [بالغی] که یاد گرفته فقط دَوام بیاورد.
و در این میان نه [پناهی] هست،
نه آغوشی اَمن...
فقط سکوتی که همه چیز را در خودش میبلعد!
انگار از یه جایی به بعد، نوشتن دیگه مرهمِ دردام نیست ؛ هر بار که مینویسم ، یه چیزی ازم کم میشه ، یه تکه از من جا میمونه لای کلمهها .
دلم میخواد سبک شم ، اما هرگز کلمه که مینویسم ، سنگینترم میکنه . انگار کلمهها دیگه دوستم نیستن ، فقط شاهدن . شاهد این که دارم فرو میرم توی خودم ، بیصدا ، بینفس . .
گاهی قلبم اونقدر تنگ میشه که حس میکنم اگه یه حرف دیگه بنویسم ، میترکه ؛ اما باز هم مینویسم . .
چون سکوت ، دردناکتره !
چون نوشتن ، تنها کاریه که بلدم
مینویسم اگه خودشم قاتلم بشه !
همون آدمی که راحت غید همه رو الان میزنه یه زمانی تمام وجودش رو برای نرفتن یکی خرج کرد اما اون بازم رفت💔